چرا به امام صادق علیه السلام رئیس مذهب تشیع می گویند
بسم الله الرحمن الرحیم
چرا به امام صادق ( علیه السلام ) رئیس مذهب شیعه می گویند و به شیعیان شیعه جعفری می گویند با وجود اینکه همه می دانیم شیعیان با ادله قاطعی که دارند ثابت می کنند که پیامبر اسلام پس از خود دوازده نفر را به عنوان جانشینان خود معرفی نموده است و شیعیان نیز مبانی اعتقادی و فقهی خود را از این دوازده معصوم اخذ می نمایند یعنی همانطور که شیعه جعفری می باشد به همان اندازه شیعه علوی و حسنی و حسینی و سجادی و باقری و شیعه امام کاظم و امام هادی و امام حسن عسگری و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می باشد
پس چرا به امام رئیس مذهب تشیع و به ما شیعه جعفری می گویند
لازم است نكتهاى را عرض كنم و آن اين است:زمان حضرت صادق از نظر اسلامى يك زمان منحصر به فرد است،زمان نهضتها و انقلابهاى فكرى استبيش از نهضتها و انقلابهاى سياسى.
در كتب تاريخ نوشتهاند كه ناگهان يك حركت و يك جنبش علمى یک جنبش نرم افزاری در علوم انسانی و علوم عقلی فوق العادهاى پيدا مىشود و زمينه براى اينكه اگر كسى متاع فكرى دارد عرضه بدارد،فوق العاده آماده مىگردد،يعنى همان زمينهاى كه در زمانهاى سابق،تا قبل از اواخر زمان امام باقر و دوره امام صادق اصلا وجود نداشت،يكدفعه فراهم شد كه هر كس مرد ميدان علم و فكر و سخن هست بيايد حرف خودش را بگويد.البته در اين امر عوامل زيادى دخالت داشت كه اگر بنى العباس هم مىخواستند جلويش را بگيرند امكان نداشت
* عوامل موثر در بروز نهضت علمی در دوران امام صادق علیه السلام
زيرا زمان حضرت صادق از دهه دوم قرن دوم تا دهه پنجم قرن دوم است،يعنى پدرشان در سال 114 از دنيا رفتهاند كه ايشان امام وقتشدهاند و خودشان تا 148-نزديك نيمه اين قرن-حيات داشتهاند.تقريبا يك قرن و نيم از ابتداى ظهور اسلام و نزديك يك قرن از فتوحات اسلامى مىگذرد.دو سه نسل از تازه مسلمانها از ملتهاى مختلف وارد جهان اسلام شدهاند.از زمان بنى اميه شروع شده به ترجمه كتابها.ملتهايى كه هر كدام يك ثقافت و فرهنگى داشتهاند وارد دنياى اسلام شدهاند.(نهضتسياسى يك نهضت كوچكى در دنياى اسلام بود،نهضتهاى فرهنگى زيادى وجود داشت و بسيارى از اين نهضتها اسلام را تهديد مىكرد.) نژادهاى ديگر-غير از نژاد عرب-وارد دنياى اسلام شده بودند كه از همه آن نژادها پر شورتر همين نژاد ايرانى بود.از جمله آن نژادها مصرى بود.از همهشان قويتر و نيرومندتر و دانشمندتر بين النهرينىها و سوريهاىها بودند كه اين مناطق يكى از مراكز تمدن آن عصر بود.اين ملل مختلف كه آمدند، خود به خود اختلاف ملل و اختلاف نژادها زمينه را براى اينكه افكار تبادل شود فراهم كرد،و اينها هم كه مسلمان شده بودند مىخواستند بيشتر از ماهيت اسلام سر در آورند،اعراب آنقدرها تعمق و تدبر و كاوش در قرآن نمىكردند،ولى ملتهاى ديگر آنچنان در اطراف قرآن و مسائل مربوط به آن كاوش مىكردند كه حد نداشت،روى كلمه به كلمه قرآن فكر و حساب مىكردند.
عرض كرديم در زمان امام صادق نهضت علمی و انقلاب فرهنگی كه جنگ عقايد داغ گرديد و براى هر مسلمان پاك نهادى لازم بود كه در اين جنگ عقايد به سود اسلام وارد شود و از اسلام دفاع كند.چه عواملى در اين نشاط علمى تاثير داشت؟ سه عامل مؤثر بود:عامل اول اين بود كه محيط آن روز اسلامى يك محيط صد در صد مذهبى بود و مردم تحت انگيزههاى مذهبى بودند.تشويقهاى پيغمبر اكرم به علم،و تشويقها و دعوتهاى قرآن به علم و تعلم و تفكر و تعقل،عامل اساسى اين نهضت و شور و نشاط بود.عامل دوم اين بود كه نژادهاى مختلف وارد دنياى اسلام شده بودند كه اينها سابقه فكرى و علمى داشتند.عامل سوم كه زمينه را مساعد مىكرد جهان وطنى اسلامى بود،يعنى اينكه اسلام با وطنهاى آب و خاكى مبارزه كرده بود و وطن را وطن اسلامى تعبير مىكرد كه هر جا اسلام هست آنجا وطن است و در نتيجه تعصبات نژادى تا حدود بسيار زيادى از ميان رفته بود به طورى كه نژادهاى مختلف با يكديگر همزيستى داشتند و احساس اخوت و برادرى مىكردند. مثلا شاگرد،خراسانى بود و استاد مصرى،يا شاگرد مصرى بود و استاد خراسانى.حوزه درس تشكيل داده مىشد،آن كه به عنوان استاد نشسته بود مثلا يك غلام بربرى بود مثل«نافع»يا«عكرمه»غلام عبد الله بن عباس،يك غلام بربرى مىآمد مىنشست،بعد مىديد عراقى،سوريهاى،حجازى،مصرى،ايرانى و هندى پاى درس او شركت كردهاند.اين يك عامل بسيار بزرگى بوده براى اينكه زمينه اين جهش و جنبش را فراهم كند.
و از اين شايد بالاتر آن چيزى است كه امروز اسمش را«تسامح و تساهل دينى»اصطلاح كردهاند و مقصود همزيستى با غير مسلمانان است،مخصوصا همزيستى با اهل كتاب،يعنى مسلمانان اهل كتاب را براى اينكه با آنها همزيستى كنند تحمل مىكردند و اين را بر خلاف اصول دينى خودشان نمىدانستند.و در آن زمان اهل كتاب اهل علم بودند.اينها وارد جامعه اسلامى شدند و مسلمين مقدم اينها را گرامى شمردند و در همان عصر اول،معلومات اينها را از ايشان گرفتند و در عصر دوم،ديگر در راس جامعه علمى،خود مسلمين قرار گرفتند.مسالة تسامح و تساهل با اهل كتاب نيز يك عامل فوق العاده مهمى بوده است.البته خود اين هم ريشه حديثى دارد.ما احاديث زيادى در اين زمينه داريم.حتى مرحوم مجلسى در بحار نقل مىكند-و در نهج البلاغه نيز هست-كه پيغمبر فرمود:«خذوا الحكمة و لو من مشرك»(حكمتيعنى سخن علمى صحيح)سخن علمى صحيح را فرا گيريد و لو از مشرك.اين جمله معروف:«الحكمة ضالة المؤمن ياخذها اينما وجدها»مضمونش همين است(در بعضى تعبيرها هست:و لو من يد مشرك)يعنى حكمت-كه قرآن مىگويد: يؤتى الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا (8) و به معنى سخن علمى محكم،پابرجا،صحيح،معتبر و حرف درست است-گمشده مؤمن است.خيلى تعبير عالىاى است:«گمشده».اگر انسان چيزى داشته باشد كه مال خودش باشد و آن را گم كرده باشد چگونه هر جا مىرود دنبالش مىگردد؟!اگر شما يك انگشتر قيمتى داشته باشيد كه مورد علاقهتان باشد و گم شده باشد، هر جا كه احتمال مىدهيد مىرويد و تمام حواستان به اين است كه گوشه و كنار را نگاه كنيد ببينيد آيا مىتوانيد گمشدهتان را پيدا كنيد.از بهترين و افتخار آميزترين تعبيرات اسلامى يكى همين است:حكمت گمشده مؤمن است،هر جا كه پيدايش كند مىگيرد و لو از دستيك مشرك،يعنى تو اگر مالت را،گمشدهات را در دستيك مشرك ببينى آيا مىگويى من كارى به آن ندارم،يا مىگويى اين مال من است؟امير المؤمنين مىفرمايد:مؤمن علم را در دست مشرك عاريتى مىبيند و خودش را مالك اصلى،و مىگويد او شايسته آن نيست،آن كه شايسته آن است من هستم.
برخى مساله تسامح و تساهل نسبتبه اهل كتاب را به حساب خلفا گذاشتهاند كه«سعه صدر خلفا ايجاب مىكرد كه در دربار آنها مسلمان و مسيحى و يهودى و مجوسى و غيره با همديگر بجوشند و از يكديگر استفاده كنند»ولى اين سعه صدر خلفا نبود،دستور خود پيغمبر بود.
* نتیجه وجود چنین شرایطی دو تاثیر بسیار عمده در قلب جهان اسلام بود تاثیر اول این بود که متفکرین کشورهای تازه مسلمان به مرکز اسلام مراجعه می نمودند تا سخن اسلام را بشنوند و این درخواست و کشش بوجود آمده موجب می شد تا هر کس نسبت به علوم اسلامی ادعایی دارد علم خود را در منظر عمومی بگذارد و از سویی دیگر که تاثیر دوم این جریان بود این است که هر یک از این افراد و گروهها که از کشورهای خود آمده بودن دیدگاهها و تفکرات غیر دینی خود را به همراه آورده و آنها را ارائه می نمود و یک تضارب آرائی از لحاظ اعتقادی و کلامی بوجود آمده بود * لذا مجموعه این عوامل بود که دست به دست هم داد و تا فرقه ها و مذاهب مختلفی با عناوین گوناگون در عصر امام صادق علیه السلام در مرکز جهان اسلام پدیدار شوند
*به عنوان نمونه طبقهاى به وجود آمد به نام«قراء»يعنى كسانى كه قرآن را قرائت مىكردند و كلمات قرآن را به طرز صحيحى به مردم مىآموختند.(مثل امروز نبوده كه قرآن به اين شكل چاپ شده باشد.)يكى مىگفت من قرائت مىكنم و قرائتخودم را روايت مىكنم از فلان كس از فلان كس از فلان صحابى پيغمبر،كه اغلب اينها به حضرت امير مىرسند.ديگرى مىگفت من[قرائتخودم را روايت مىكنم]از فلان كس از فلان كس از فلان كس.مىآمدند در مساجد مىنشستند و به ديگران تعليم قرائت مىدادند،و غير عربها بيشتر در حلقات اين مساجد شركت مىكردند،چون غير عربها بودند كه با زبان عربى آشنايى درستى نداشتند و علاقه وافرى به ياد گرفتن قرآن داشتند.يك استاد قرائت مىآمد در مسجد مىنشست و عده زيادى جمع مىشدند كه از او قرائتبياموزند.احيانا اختلاف قرائتى هم پيدا مىشد.از آن بالاتر در تفسير و بيان معانى قرآن بود كه آيا معنى اين آيه اين استيا آن؟بازار مباحثه داغ بود،آن مىگفت معنى آيه اين است،و اين مىگفت معنى آيه آن است.
*و همين طور بود در حديث و رواياتى كه از پيغمبر رسيده بود.چه افتخار بزرگى بود براى كسى كه حافظ احاديثبود،مىنشست و مىگفت كه من اين حديث را از كى از كى از پيغمبر روايت مىكنم.آيا اين حديث درست است؟و آيا مثلا به اين عبارت است؟
*از اينها بالاتر نحلههاى فقهى بود.مردم مىآمدند مساله مىپرسيدند،همين طور كه الان مىآيند مساله مىپرسند.طبقاتى به وجود آمده بودند-در مراكز مختلف-به نام«فقها»كه بايد جواب مسائل مردم را مىدادند:اين حلال است،آن حرام است،اين پاك است،آن نجس است، اين معامله صحيح است،آن معامله باطل است.مدينه خودش يكى از مراكز بود،كوفه يكى از مراكز بود كه ابو حنيفه در كوفه بود.بصره مركز ديگرى بود.بعدها كه در همان زمان امام صادق اندلس فتح شد يك مراكزى هم به تدريج در آن نواحى تشكيل شد،و هر شهرى از شهرهاى اسلامى خودش مركزى بود.مىگفتند فلان فقيه نظرش اين است،فلان فقيه ديگر نظرش آن است.اينها شاگرد اين مكتب بودند،آنها شاگرد آن مكتب،و يك جنگ عقايدى هم در زمينه مسائل فقهى پيدا شده بود.
*از همه اينها داغتر-نه مهمتر-بحثهاى كلامى بود.از همان قرن اول طبقهاى به نام«متكلم»پيدا شدند،كه اين تعبيرات را در كلمات امام صادق مىبينيم و حتى به بعضى از شاگردانشان مىفرمايند:«اين متكلمين را بگوييد بيايند.»متكلمين در اصول عقايد و مسائل اصولى بحث مىكردند:درباره خدا،درباره صفات خدا،درباره آياتى از قرآن كه مربوط به خداست،آيا فلان صفتخدا عين ذات اوستيا غير ذات اوست؟آيا حادث استيا قديم؟درباره نبوت و حقيقت وحى بحث مىكردند،درباره شيطان بحث مىكردند،درباره توحيد و نويتبحث مىكردند،درباره اينكه آيا عمل ركن ايمان است كه اگر عمل نبود ايمانى نيست،يا اينكه عمل در ايمان دخالتى ندارد بحث مىكردند،درباره قضا و قدر بحث مىكردند،درباره جبر و اختيار بحث مىكردند.يك بازار فوق العاده داغى متكلمين به وجود آورده بودند.
*از همه اينها خطرناكتر-نمىگويم داغتر،و نمىگويم مهمتر-پيدايش طبقهاى بود به نام«زنادقه».زنادقه از اساس منكر خدا و اديان بودند،و اين طبقه-حال روى هر حسابى بود-آزادى داشتند.حتى در حرمين،يعنى مكه و مدينه،و حتى در خود مسجد الحرام و در خود مسجد النبى مىنشستند و حرفهايشان را مىزدند،البته به عنوان اينكه بالاخره فكرى است،شبههاى استبراى ما پيدا شده و بايد بگوييم (1) (در اين زمينه«ابن ابى العوجاء»تعبير شيرين و لطيفى دارد.روزى آمد نزد امام صادق و گفت:يا ابن رسول الله تو رئيس اين امر هستى،تو چنينى تو چنانى،جد توست كه اين دين را آورده،چنين كرده چنان كرده،اما خوب،معذرت مىخواهم،آدمى وقتى سرفهاش مىگيرد بايد سرفه كند،اخلاط كه راه گلويش را مىگيرد بايد سرفه كند،شبهه هم وقتى در ذهن انسان پيدا مىشود بايد بگويد،من بايد آن سرفه فكرى خودم را بكنم،اجازه بدهيد حرفهايم را بزنم.فرمود:بگو. ) .زنادقه،طبقه متجدد و تحصيل كرده آن عصر بودند( خودم : روشنفکر مآبان آن دوران ) ،طبقهاى بودند كه با زبانهاى زنده آن روز دنيا آشنا بودند،زبان سريانى را كه در آن زمان بيشتر زبان علمى بود مىدانستند،بسيارى از آنها زبان يونانى مىدانستند،بسيارىشان ايرانى بودند و زبان فارسى مىدانستند،بعضى زبان هندى مىدانستند و زندقه را از هند آورده بودند،كه اين هم يك بحثى است كه اصلا ريشه زندقه در دنياى اسلام از كجا پيدا شد؟و بيشتر معتقدند كه ريشه زندقه از مانويهاست.
*جريان ديگرى كه مربوط به اين زمان است(همه،جريانهاى افراط و تفريطى است)جريان خشكه مقدسى متصوفه است.متصوفه هم در زمان امام صادق طلوع كردند،يعنى ما طلوع متصوفه را به طورى كه اينها يك طبقهاى را به وجود آوردند و طرفداران زيادى پيدا كردند و در كمال آزادى حرفهاى خودشان را مىگفتند در زمان امام صادق مىبينيم.اينها باز از آن طرف خشكه مقدسى افتاده بودند.اينها به عنوان نحلهاى در مقابل اسلام سخن نمىگفتند، بلكه اصلا مىگفتند حقيقت اسلام آن است كه ما مىگوييم.اينها يك روش خشكه مقدسى عجيبى پيشنهاد مىكردند و مىگفتند اسلام نيز همين را مىگويد و همين،يك زاهد مآبى غير قابل تحملى!خوارج و مرجئه نيز هر يك نحلهاى بودند.
برخورد امام صادق با جريانهاى فكرى مختلف
( امام صادق علیه السلام بطلان فکری تمامی این مکاتب و مذاهب را آشکار ساخته و اثبات نموده و از سویی دیگر به تبیین خط فکری صحیح که از سوی خداوند متعال به پیامبر اعظم وحی شده پرداخته اند که بخشی از آن به تفصیل کتب روایی ما در قالب احتجاجات و مناظرات آن امام همام جمع آوری شده است )
* عبد الله ديصانى كه به خدا اعتقاد نداشتبه خانهى امام صادق عليه السلام رفت،اجازه خواست و داخل شد و نشست و عرض كرد:اى جعفر بن محمد!مرا به معبودم دلالت كن.
امام فرمود:نامت چيست؟ ديصانى هيچ نگفت و برخاست و بيرون آمد!دوستانش چون از جريان آگاه شدند گفتند:چرا نام خود را نگفتى؟ گفت:اگر مىگفتم نامم«عبد الله»استبى ترديد مىگفت اين كيست كه تو عبد و بندهى اويى؟ گفتند:باز گرد و از او بخواه ترا به خدا دلالت كند و از نامتسؤال نكند.
ديصانى بازگشت و به امام عرض كرد:مرا به معبودم دلالت كن و از نامم نيز نپرس! امام فرمود:بنشين!
فرزند كوچك امام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مىكرد،امام تخم مرغ را از او گرفت،و فرمود:اى ديصانى!اين حصارى سربسته است كه پوستى محكم دارد،و در زير پوست محكم باز پوستهاى نازك است،و درون پوستهى نازك،طلائى محلول و نقرهاى مذاب است كه هيچيك با ديگرى مخلوط نمىشود،و بر همين حالتباقى است نه چيزى كه سلامتبخش است از درونش بيرون مىآيدكه خبر از سلامتش بدهد و نه چيزى كه فاسد كنندهى آن باشد به درونش راه دارد كه ما را از فساد درونش آگاه سازد،هيچ معلوم نيستبراى آفرينش جنس نر يا ماده است،و در اين حالتشكافته مىشود و رنگهاى طاوسى از آن بيرون مىآيد،آيا براى آن (با اين همه شگفتى) هيچ مدبر و خالقى قائل نيستى؟
ديصانى به فكر فرو رفت و مدتى ساكت ماند،و سر انجام سر برداشت و گفت:گواهى مىدهم كه خدائى جز الله نيست كه يكتاست و شريكى ندارد،و گواهى مىدهم كه محمد بنده و فرستادهى اوست،و گواهى مىدهم كه شما امام و حجتبر خلايق هستيد،و من از گذشتهى خويش پشيمان و تائبم. ( کتاب امام صادق علیه السلام – محمد حسن مظفر ص 225 )
* مناظره امام با صوفیه
«سفيان ثورى» «1» خدمت امام صادق (ع) رسيده، ديد حضرت لباسهاى سفيدى چون پوست (داخلى) تخممرغ پوشيده، گفت: اينها لباس شما نيست، فرمود: آنچه را مىگويم بشنو و بخاطر سپار كه اگر وقت مرگ بر سنت پيغمبر، و بر حق باشى، و با بدعت نميرى، براى دنيا و آخرتت خير است، پيغمبر در دورانى مىزيست كه آب و علفى نبود و مردم همه با غذاهاى خشن و ناگوار بسر مىبردند (و ناچار پيغمبر بايد چنان زندگى مىكرد كه مردم ديگر) اما وقتى كه دنيا روى آورد (و سطح زندگى بالا آمد): سزاوارترين مردم به آن نكوكارانند، نه تبهكاران، مؤمنانند نه منافقان، و مسلمانانند نه كافران. ثورى، چه اعتراضى دارى؟ به خدا با اين وضع كه مىبينى از آن زمان كه نيك و بد را شناختهام هيچ صبح و شامى نگذشته كه حقى از خدا در مالم باشد، و دستور داده باشد بجائى صرف كنم جز اينكه در جاى خود مصرف كردهام.
(2) (سفيان به همين اندازه قانع شد و رفت اما) روز ديگر گروهى از زهد فروشان كه مردم را دعوت مىكردند تا به شيوه آنان سخت بگذرانند، بر آن جناب وارد شده گفتند: رفيق ما از بحث با شما درمانده و مستحضر حجت و دليل خود نبوده. فرمود: اينك شما هر چه دليل داريد بياريد. گفتند: ادله ما همه از كتاب خداست. فرمود: بيان كنيد كه قرآن از هر چيز به پيروى و عمل شايستهتر است. گفتند: خداى تبارك و تعالى در وصف گروهى از اصحاب پيغمبر (ص) فرمايد: «با اينكه خود محتاجند ديگران را مقدم دارند، و آنها كه بخل خويش نگه دارند به حقيقت رستگارند.» (حشر: 9) «خداوند عمل آنان را ستوده (پس بايد چنين بود) و جاى ديگر فرمايد «غذا را با اينكه خود دوست دارند، به مسكين و يتيم و اسير مىخورانند.» (انسان: 8) به همين دو آيه اكتفا مىكنيم يكى از آنها (جسورانه) گفت: شما خود از غذاهاى لذيذ چشم نمىپوشيد و به مردم دستور مىدهيد دست از اموالشان بكشند تا شما از آنها استفاده كنيد. فرمود: سخنان بيهوده را واگذاريد و بگوئيد ببينم شما از ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه قرآن كه در اين وادى هر كه گمراه شد، به ضلالت افتاد و هر كه هلاك شد دچار مهلكه گشت، خبر داريد يا نه؟ گفتند: قسمتى را مىدانيم، نه همه را. فرمود: عيب كار و اشتباه شما همين جاست و در احاديث پيغمبر (ص) نيز به همين اشتباه دچاريد، اما آياتى كه در فضيلت «ايثار» (ترجيح ديگران بر خود) و مدح ايثاركنندگان خوانديد، صحيح است، اين عمل در اول اسلام جايز و مباح بود منعى از آن نشده بود و البته ثواب هم داشت ولى پس از آن تاريخ خداوند جليل دستورى بر خلاف آن صادر فرمود و عمل گذشته را نسخ كرد، اين نهى به منظور ترحم بر مؤمنين بود كه بر خود و عائلهشان زيان نرسانند، كه گاه در ميان عائله افراد ناتوان، كودك، بچه، پير مرد فرتوت، پيرزن سالخورده هستند كه قدرت تحمل گرسنگى ندارند، در اين صورت اگر من گرده نان منحصر به فردم را صدقه دهم اين افراد از دست مىروند و از گرسنگى مىميرند، از اين رو پيغمبر (ص) فرمود: اگر انسان چند دانه خرما يا پنج قرص نان، يا دينار، يا درهم بدست آورد و خواست انفاق كند از همه بهتر آن است كه به پدر و مادرش دهد، بعد آنچه مصرف خود و عائلهاش كند، سپس آنچه به خويشان و برادران مؤمن دهد، و رتبه چهارم همسايگان فقيرند و پنجم كه از همه كماجرتر است «در راه خدا» (چون كارهاى عام المنفعه) و نيز پيغمبر (ص) در باره آن مرد انصارى كه دارائيش منحصر به پنج و شش غلام بود و هنگام مرگ همه را آزاد كرد و با آنكه كودكان صغيرى داشت براى آنها چيزى نگذاشت، فرمود: «اگر ماجراى او را به من گفته بوديد نمىگذاشتم در قبرستان مسلمانها بخاكش سپاريد، بچههاى صغيرش را تهى دست گذاشته تا گدائى كنند. «سپس امام صادق (ع) افزود: پدرم نقل كرد كه پيغمبر (ص) فرمود: «از عائله خود شروع كن، و هر چه نزديكتر مقدمتر». (1) و اينك آيه قرآن و گفتار قاطع خداوند عزيز حكيم كه در رد پندار شما و نهى از اين روش فرموده: «بندگان خداى رحمان آنهايند كه ... و) كسانى كه به هنگام انفاق زيادهروى نكنند، و سختگيرى هم ننمايند، و در اين ميانه معتدل باشند.» (فرقان: 67).
نمىبينيد كه خدا عملى را كه شما به آن دعوت مىكنيد بعنوان اسراف نكوهش كرده؟ و در آيات متعدد فرموده: «همانا او (خدا) اسرافگران را دوست ندارد.» (انعام: 141) «مردم را از اسراف (و تندروى در صرف مال) و همچنين از بخل و سختگيرى منع فرموده، و دستور ميانهروى داده، نبايد انسان هر چه، را دارد بدهد سپس همى خدا را خواند كه روزيش دهد، و دعايش مستجاب نشود، چون در حديث پيغمبر (ص) آمده كه «چند گروه از امت من دعايشان مستجاب نگردد: 1- مردى كه در حق پدر و مادرش نفرين كند.
2- كسى كه در حق بدهكارى نفرين كند كه مالش را برده، و وى شاهدى بر او نگرفته. 3- مردى كه در حق زنش نفرين كند با اينكه خدا اختيار طلاق را بدستش داده. 4- مردى كه در خانه نشيند و از خدا روزى خواهد و بدنبالش نرود. خداوند جل و عز فرمايد: «بنده من، مگر راه تحصيل رزق و مسافرت روى زمين را به رويت نگشودهام كه با بدن سالم بدنبال روزى روى، و با اطاعت دستور، در پيشگاه من معذور باشى و بار دوش كسانت نباشى و آنگاه (كه در طلب مىرفتى) اگر مىخواستم روزيت مىدادم، و گر نه بر تو تنگ مىگرفتم اما تو معذور بودى؟ 5- مردى كه خدايش مال فراوان دهد، همه را خرج كند سپس رو به دعا آورد كه: خدايا روزيم ده، خطاب شود: مگر رزق فراوانت ندادم، چرا به دستور من رعايت اقتصاد نكردى و از اسراف كه نهيت كرده بودم، خوددارى ننمودى؟ (1) 6- (در خاتمه) مردى كه در حق خويشانش نفرين كند «و باز خداوند كيفيت انفاق را به پيامبرش آموخته، پيغمبر (ص) يك «وقيه» (وزنهاى معادل هفت مثقال تقريبا) طلا داشت و نخواست شب نزدش بماند، همه را صدقه داد و دست خالى صبح كرد، و همان دم سائلى آمد، و درخواستى كرد و چون حضرت چيزى نداشت سائل (بىادبانه) به ملامت او پرداخت، پيغمبر كه مردى مهربان و شفيق بود از تهيدستى خود غمگين شد، و خداوند با اين آيه او را ادب آموخت: «نه هرگز دستت را چون غل به گردن آويز، نه بسيار باز و گشاده دار، كه به نكوهش و حسرت خواهى نشينى.» (اسراء: 29). يعنى ممكن است مردم از تو طلب كنند (و اگر چيزى نباشد) معذورت ندارند، اگر هر چه دارى بدهى از ناحيه مال زيان بينى، اينها احاديث پيغمبر است كه قرآن آنها را تصديق و تأييد مىكند و البته قرآن را اهلش، يعنى مؤمنان تصديق مىكنند. (2) (سپس حضرت صادق (ع) به روش ابو بكر استشهاد كرد كه مورد احترام آنان بود و بدنبالش سيره سلمان و ابو ذر را كه به زهد و تقوى شهره بودند بيان فرمود)- هنگام مرگ به ابو بكر گفتند: وصيت كن. گفت: يك پنجم مالم را وصيت مىكنم (كه در راه خدا دهند) و يك پنجم هم زياد است، كه خداوند به آن راضى شده (و دستور خمس داده) و همان يك پنجم را وصيت كرد، با اينكه خدا اختيار «ثلث» (يك سوم) مالش را به او داده بود، و اگر مىدانست ثلث بهتر است همان را وصيت مىكرد. (3) ديگر سلمان و ابو ذر كه شما خود از فضيلت و زهدشان باخبريد، سلمان وقتى كه سهم خود را (از بيت المال) مىگرفت خرج سالش را بر مىداشت و ذخيره مىكرد، گفتند: سلمان! تو با اين زهد به فكر تأمين سالى؟ چه خبر دارى، شايد امروز و فردا مردى؟ پاسخ سلمان اين بود كه: چرا چنان كه از مرگ من نگرانيد به زندگيم اميدوار نيستيد؟ (و يك طرف احتمال را حساب مىكنيد) مگر اى جاهلان نمىدانيد كه نفس انسانى اگر تأمين زندگى نداشته باشد پريشان مىشود و فرمان نمىبرد، و چون معاش خود را بدست آورد آرام مىگيرد، و اما ابو ذر، چند رأس شتر و گوسفند داشت كه از شيرشان استفاده مىكرد و گاهى كه زن و بچهاش هوس گوشت مىكردند يا مهمانى به آنها مىرسيد، يا مىديد چادرنشينانى كه با او كنار يك چاه زندگى مىكردند تنگدستند، به قدر حاجت شترى مىكشت يا گوسفندى سر مىبريد چندان كه جوابگوى عشق آنها به گوشت باشد و بين همه قسمت مىكرد، يك سهم نيز نه بيشتر به خود اختصاص مىداد؛ از اينها زاهدتر كيست؟ با آن حديثها كه از پيغمبر (ص) در باره آنان وارد شده، در عين حال كار هيچ يك به آنجا نرسيد كه براى خود اصلا چيزى نگذارد، چنان كه شما به مردم دستور مىدهيد، كه هر چه دارند وانهند و ديگران را بر خود وزن و فرزندشان مقدم دارند. (1) شما جمعيت بدانيد كه من از پدرم شنيدم كه از پدرانش نقل مىكرد كه روزى پيغمبر (ص) فرمود: من از هيچ چيز چون مؤمن در شگفت نيستم، اگر در دنيا بدنش را با قيچى بچينند به خير او است، اگر پادشاهى مشرق و مغرب بدست آرد باز هم به خير اوست، هر چه خدا با او كند برايش خير است. نمىدانم آنچه امروز برايتان شرح دادم در شما اثر مىكند يا باز بيفزايم، مگر نمىدانيد كه خداوند جل اسمه، در آغاز كار بر مؤمنان واجب كرده بود كه يك تن در مقابل ده تن مشرك مقاومت كند، و حق نداشت بگريزد و هر كه آن روز پشت به ميدان جنگ مىكرد در آتش مسكن گرفته بود، سپس بر آنها رحمت آورده دستور را عوض كرد و واجب شد هر كس در مقابل دو مشرك بايستد. خداى عز و جل تكليف را بر مؤمنان تخفيف داد و حكم نخست را نسخ فرمود. (2) بگوئيد ببينم اگر مردى به بهانه اينكه من زاهدم و چيزى ندارم از دادن نفقه همسرش نكول كند و قضات او را به پرداخت حق مسلم او اجبار كنند، بر وى ستم كردهاند؟ اگر گوئيد اين حكم ظالمانه است شما بر اهل اسلام ستم كردهايد، و اگر گوئيد عادلانه است خود را محكوم كردهايد، و باز اگر كسى وقت مرگ بيش از ثلث مالش را براى بينوايان وصيت كند، و قضات (به حكم اسلام) ما زاد بر ثلث را رد كنند (اين حكم ظالمانه است يا نه ...؟) و باز اگر مردم همه چنان كه شما مىخواهيد زاهد باشند، و از مال ديگران چيزى نگيرند صدقاتى از قبيل: كفاره قسم، نذر، زكات شتر، گوسفند، گاو، طلا، نقره، كشمش و ساير چيزهائى را كه زكات به آنها مىگيرد، به كه بايد داد؟ (و اگر حكم اسلام چنان باشد كه شما خيال كردهايد اين صدقات را اسلام چرا واجب كرده؟). اگر مطلب از اين قرار باشد كه شما مىگوئيد بايد هيچ كس از مال دنيا چيزى نگه ندارد، و هر چند خود محتاج باشد همه را به ديگران دهد. بد مذهبى را انتخاب كردهايد و به مردم تحميل مىكنيد، شما از كتاب خداى عز و جل و سنت پيغمبر (ص) و احاديثى كه مورد تصديق قرآن است بىاطلاعيد، و همين جهل شما و تأمل نكردن در مطالب دقيق قرآن، از تفسير و شناسائى منسوخ و ناسخ، محكم و متشابه، و امر و نهى مىباشد كه شما را به اين ورطه كشانده است. (1) باز بگوئيد ببينم سليمان بن داود چگونه مردى بود؟ او از خدا پادشاهىاى خواست كه براى هيچ كس بعد از او روا نباشد، و خداوند «جل اسمه» دعايش را مستجاب كرد، او پيغمبرى بود كه حق مىگفت، و به حق عمل مىكرد نه خداوند او را بر اين درخواست ملامت كرد نه هيچ مؤمنى، پيش از او هم حضرت داود بود با آن پادشاهى و قدرت فراوان. و نمونه ديگر حضرت يوسف كه به پادشاه مصر گفت: «مرا به خزانهدارى مملكت منصوب كن كه من نيك نگهدار و دانايم.» (يوسف: 55). سرانجام دامنه حكومتش مصر و نواحى اطرافش تا يمن را فرا گرفت و از همه آن مناطق در موقع قحطى براى دريافت غله به او مراجعه مىكردند، يوسف گفتارش حق بود و كردارش حق و نديديم كسى به او اعتراض كند. و همچنين ذو القرنين بندهاى كه او خدا را دوست مىداشت و خدا او را. «اسباب» و وسائل را در اختيارش گذاشت و پادشاهى مشرق و مغرب به او داد، سخنش حق بود و عملش حق، و نديديم كسى بر او عيب گيرد. شما گروه، آداب و تربيتهاى خدا را بپذيريد، به امر و نهى او اكتفا كنيد، آنچه را برايتان مشتبه است و از آن آگاه نيستيد وانهيد، و علمش را به اهلش بر گردانيد تا اجر بريد، و نزد خداى تبارك و تعالى معذور باشيد. براى تشخيص ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، و حلال و حرام قرآن بدنبال علم رويد، اين روش شما را به خدا نزديكتر و از جهل دورتر سازد، جهالت را براى اهلش بگذاريد، كه اهل جهل بسيارند و اهل علم اندك. خداوند فرمايد: «بالاتر از هر صاحب علمى، عالمى است.» (يوسف: 76). (تحف العقول-ترجمه جنتى متن 567 استدلال آن حضرت بر صوفيانى كه آمده بودند او را از طلب(دنيا) منع كنند ..... ص : 557 )
* مناظره امام با کسانیکه تفسیر های غلط از قرآن داشتند و خود و دیگران را به اشتباه می انداختند
شنيده بودم: مردم ساده لوح بسيار او را مىستايند و به بزرگى از او ياد مىكنند، و من مشتاق گشتم تا از نزديك او را ببينم، امّا بگونهاى كه مرا نشناسد تا شخصيّت او را ارزيابى كنم. اتفاقا روزى او را در مكانى ديدم كه جمعيّت زيادى از عوام گردش جمع گشتهاند، چهرهام را پوشاندم، و بطور ناشناس به ميان آنها رفتم تا نظارهگر او و مردم پيرامون او باشم. پيوسته به اطوار و نيرنگ مردم را فريب مىداد، سپس براه افتاد و مردم به دنبالش رفتند تا به جايى رسيد كه از مردم جدا شد، مردم برگشته و پى كار خود رفتند، اما او ديگر برنگشت و همچنان مىرفت، بدنبالش رفتم، در بين راه به دكّان نانوائى رسيد در آنجا توقّف كرد، به محض آنكه نانوا به كارى مشغول گرديد دو عدد نان دزديد و راه افتاد من تعجب كردم، ولى با خود گفتم: شايد با نانوا داد و ستدى دارد، آنگاه به شخصى رسيد كه انار داشت او را هم غافلگير كرده و سپس دو عدد انار برداشت، اين عملش نيز تعجّبم را برانگيخت (1) امّا با خود انديشيدم كه شايد با يك ديگر حسابى دارند. با خود گفتم: چه نيازى او را وادار به دزدى كرده است؟ چرا وقتى خود را از چشم نانوا و انار فروش دور مىديد چنين كارى انجام مىداد، همچنان به دنبال او رفتم، به بيمارى رسيد، دو قرص نان و دو انار را جلوى او نهاد و رفت، منهم به دنبالش رفتم تا در نقطهاى از بيابان ايستاد. خود را به او رساندم و گفتم: اى بنده خدا آوازه نيكى تو را شنيده و مايل بودم كه از نزديك ببينمت حال به ديدارت آمدم، ولى كار عجيبى از تو مشاهده كردم كه فكرم را پريشان ساخته است. از تو مىپرسم كه برايم توضيح دهى تا خيالم آسوده شود، گفت: چه ديدى؟ گفتم: تو را كه به نانوائى رسيدى و از او دو نان دزديدى! و از انار فروش گذر كردى از او نيز دو انار بسرقت بردى؟! امام فرمود: در پاسخ من گفت: پيش از هر چيز به من بگو تو كيستى؟
گفتم: يكى از فرزندان آدم عليه السلام از امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله. بار ديگر گفت: از چه كسانى؟ گفتم: فردى از دودمان پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله. پرسيد: در كجا زندگى مىكنى؟ گفتم: مدينه.
گفت: شايد تو جعفر بن محمّد فرزند علىّ بن حسين بن على بن أبى طالب هستى؟ گفتم: آرى. (1) گفت: ولى اين شرافت خانوادگى برايت سودى نخواهد داشت با اين ناآگاهيت به آنچه مايه شرافت تو است، علم جدّ و پدرت را كنار گذاشتهاى، اگر چنين نبود چگونه عملى را كه انجام دهندهاش شايسته ستايش و سپاسگزارى است آن را ناپسند شمارى؟ گفتم: آن چيست؟ پاسخ داد: كتاب خدا، قرآن. گفتم: چه چيز آن را ندانستهام.
گفت: فرموده خداوند را مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها (هر كس كه عمل نيكى انجام دهد پاداشش ده برابر است و هر كسى كه به كردار زشتى دست يازد، كيفرش يك برابر است- أنعام 6: 162) چون دو نان دزديدم دو گناه بود، و براى دزديدن دو انار دو گناه، (4 2+ 2) پس اين شد چهار گناه. چون هر يك از آنها را در راه خدا صدقه دادم چهل ثواب خواهم داشت، از چهل حسنه در برابر چهار سيّئه چهار تا كم مىشود و سى و شش حسنه برايم باقى مىماند. گفتم: مادرت به عزايت بنشيند، تو كتاب خدا را نفهميدهاى، مگر نشنيدهاى كه خداى عزّ و جلّ مىفرمايد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (خدا فقط كار پرهيزگاران را مىپذيرد- مائده 5: 31) يقينا چون دو نان دزديدى به دو گناه دچار گرديدى و جهت سرقت دو انار هم دو گناه ديگر، و چون مال مردم را بجاى اينكه به خودشان بازگردانى بدون رضايت آنان به ديگرى دادى، بىشك چهار گناه بر آن افزودى و چهل حسنه به چهار گناه نيفزودى. و در حالى كه با نگاه تندى به من نگريست، بر گشتم و رهايش ساختم. (1) امام فرمود: با اين گونه تفسيرهاى زشت و عوام پسندانه گمراه مى شوند و ديگران را هم به گمراهى مىكشانند و اين همانند تأويل نابجائى است كه معاويه پس از كشتن عمّار ياسر- رحمه اللَّه- وقتى متوجّه شد كه قتل عمّار لرزه بر دل بسيارى از مردم انداخته، و اين فرمايش پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله بر سر زبانها افتاده است كه: «عمار را جمعيّت تجاوز پيشه مىكشند»، عمرو عاص به ملاقات معاويه رفت و گفت: اى امركننده مؤمنين مردم به هيجان آمده و پريشان خاطر گشتهاند، پرسيد براى چه؟ گفت: به جهت كشته شدن عمّار. معاويه سؤال كرد: كشتن عمّار را چگونه بايد توجيه كرد؟ عمرو عاص گفت: مگر نه اينست كه پيامبر خدا فرمود: «فئه باغيه» عمار را مىكشند. معاويه به او گفت: در گفتارت كم لطفى مىكنى آيا ما او را كشتيم، جز اين نيست كه چون علىّ بن ابى طالب او را ميان تير و سرنيزههاى ما افكند كشته شد؟ چون اين خبر به حضرت على عليه السلام رسيد فرمود: اگر چنين است پس (پناه به خدا) بايد بگويند پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله هم قاتل حمزه است كه او را در ميان سرنيزههاى مشركان انداخت. (1) بعد امام صادق عليه السلام سخن خود را چنين ادامه داد: خوشا به حال آنانى كه مصداق فرموده پيامبر خدايند، بار علم را دادگران هر نژادى بدوش مىكشند تا تحريف غلوّكنندگان و سرقت باطلگرايان و تأويل نادانان را از آن دور سازند. (2) 5- ثابت ثمالى گويد: سيّد و سالار عبادتكنندگان، حضرت على ابن الحسين عليهما السلام فرمود: ميان خدا و حجّت او كه امام هر زمان است حجاب و مانعى وجود ندارد، پس خداوند پيش روى حجّت خود پوششى نيفكنده است. مائيم درهاى علم خدا، راه مستقيم و كانون علم او، و مائيم بازگوكننده و شرح دهنده وحى خدا و استوانههاى اصلى كاخ توحيد او، و مائيم جايگاه راز نهانى او. (معاني الأخبار-ترجمه محمدى ج1 76 باب 22 - معنى صراط ..... ص : 69 )
* مناظره امام با فقهایی که برای استخراج احکام به راههای غلط دست زده بودند مثل قیاس در فقه حنفی
ابوحنيفه پيشواى فرقه حنفى مى گويد: روزى به خانه امام صادق عليه السلام رفتم كه آن حضرت را ملاقات كنم .
اجازه ملاقات خواستم ، امام عليه السلام اجازه نداد.
در اين وقت عده اى از مردم كوفه آمدند. امام عليه السلام به آنها اجازه ملاقات داد. من هم با آنها داخل خانه شدم . چون به محضرش رسيدم ، گفتم :- فرزند رسول خدا! بهتر است كسى را به كوفه بفرستيد تا مردم را از دشنام اصحاب حضرت محمد صلى الله عليه و آله باز داريد. من بيش از ده هزار نفر را مى دانم كه به ياران و اصحاب پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله دشنام مى دهند.
حضرت فرمود:
- مردم از من قبول نمى كنند. گفتم :
- چه كسى از شما نمى پذيرد، شما فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هستيد.
امام عليه السلام فرمود:
- تو يكى از آنها هستى كه حرفهاى مرا نمى پذيرى . اكنون بدون اجازه داخل خانه من شدى و بدون اجازه من نشستى و بدون اجازه من شروع به سخن نمودى . سپس فرمود:
- شنيدم تو بر مبناى قياس فتوا مى دهى ؟ قياس آن است كه خداند حكمى را در موردى بيان كند و بدون درك حكمت آن ، در مورد دوم در آن مورد نيز جارى گردد.
گفتم : آرى !
حضرت فرمود:
- واى بر تو! نخستين كسى كه در مقابل فرمان خداوند به قياس گرفتار شد، شيطان بود. آن گاه كه خداوند به او دستور داد به آدم سجده كند.
گفت :
- من سجده نمى كنم . زيرا كه مرا از آتش آفريدى و آدم را از گل و آتش برتر است . بنابراين با قياس نمى توان حق را پيدا كرد. براى اينكه مطلب را خوب بفهمى از تو مى پرسم :
- اى ابوحنيفه ! به نظر شما كشتن كسى به ناحق مهمتر است يا زنا؟
گفتم : كشتن كسى به ناحق ، فرمود:
- پس چرا براى اثبات قتل ، خداوند دو شاهد قرار داده و در زنا چهار شاهد؟ آيا اين دو تا را به يكديگر مى توان قياس نمود؟
گفتم : نه ! فرمود: بول كثيف تر است يا منى ؟
گفتم : بول .
فرمود: پس چرا خداوند در بول دستور مى دهد وضو بگيريد و در منى غسل كنيد؟ آيا اين دو را مى توان به يكديگر قياس كرد؟
گفتم : نه !
فرمود: آيا نماز مهمتر است يا روزه ؟
گفتم : نماز.
فرمود: پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است ولى قضاى نماز واجب نيست ؟ آيا اينها را به يكديگر مى توان قياس نمود؟
گفتم : نه !
فرمود: آيا زن ضعيف تر است يا مرد؟
گفتم : زن .
فرمود: پس چرا خداوند در ارث براى مرد دو سهم قرار داده و براى زن يك سهم ؟ آيا اين حكم با قياس درست مى شود؟
گفتم : نه !
فرمود: چرا خداوند دستور داده است كه اگر كسى ده درهم دزدى كند بايد دست او قطع شود ولى اگر كسى دست كسى را قطع كند، ديه آن پانصد درهم است ؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است ؟
گفتم : نه !
فرمود: شنيده ام در تفسير اين آيه كه خداوند مى فرمايد:
- ((ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم )) ، يعنى روز قيامت درباره نعمتها از شما پرسيده خواهد شد. گفته ايد منظور از نعمتها، غذاهاى لذيذ و آبهاى خنك در تابستان مى خورند، مى باشد.
گفتم : آرى ! من اينطور معنى كرده ام .
فرمود: اگر كسى تو را دعوت كند و غذاى لذيذ و گوارا در اختيار تو بگذارد، پس از آن بر تو منت گذارد، درباره چنين آدمى چگونه قضاوت مى كنى ؟
گفتم : مى گويم آدم بخيلى است .
فرمود: آيا خداوند بخيل است (در روز قيامت راجع به غذاها و آبهايى كه به ما داده ، مورد سوال قرار دهد؟)گفتم : پس مقصود از نعمتهايى كه خداوند مى فرمايد انسان درباره آن مورد سؤ ال قرار مى گيرد چيست
فرمود: مقصود نعمت دوستى و محبت ما خاندان پيامبر است
(نکته از خودم : در خصوص احکام باید اولا انسان به عقل خودش فقط مسائل را نسنجد چرا که معمولا عقل افرادی همچون ما فقط محدوده نیازهای دوران خود را بررسی می کند و در نظر می گیرد و حال آنکه امتداد شریعت و احکام اسلام تا ابدیت می باشد نه فقط منحصر در زمان خاصی و دلیل این مدعا نیز این است که هر چه بر عمر بشر می گذرد به مفید بودن دستورات اسلام پیشتر پی برده می شود و عقلها هر چه کاملتر می شود و علوم مختلف شکوفا تر می گردد زیباییهای دین اسلام خود را بهتر جلوه می دهد )
* نتیجه گیری بحث : ( پس همانطور که می بینیم ) امام صادق با همه اينها مواجه است و با همه اينها برخورد كرده است.از نظر قرائت و تفسير،يك عده شاگردان امام هستند،و امام با ديگران درباره قرائت آيات قرآن و تفسيرهاى قرآن مباحثه كرده،داد كشيده،فرياد كشيده كه آنها چرا اين جور غلط مىگويند، اينها چرا چنين مىگويند،آيات را اين طور بايد تفسير كرد.در باب احاديث هم كه خيلى واضح است،مىفرمود:سخنان اينها اساس ندارد،احاديث صحيح آن است كه ما از پدرانمان از پيغمبر روايت مىكنيم.در باب نحله فقهى هم كه مكتب امام صادق قوىترين و نيرومندترين مكتبهاى فقهى آن زمان بوده به طورى كه اهل تسنن هم قبول دارند.تمام امامهاى اهل تسنن يا بلا واسطه و يا مع الواسطه شاگرد امام بوده و نزد امام شاگردى كردهاند.در راس ائمه اهل تسنن ابو حنيفه است.و نوشتهاند ابو حنيفه دو سال شاگرد امام بوده،و اين جمله را ما در كتابهاى خود آنها مىخوانيم كه گفتهاند او گفت:«لو لا السنتان لهلك نعمان»اگر آن دو سال نبود نعمان از بين رفته بود.(نعمان اسم ابو حنيفه است.اسمش«نعمان بن ثابتبن زوطى بن مرزبان»است،اجدادش ايرانى هستند.)مالك ابن انس كه امام ديگر اهل تسنن است نيز معاصر امام صادق است.او هم نزد امام مىآمد و به شاگردى امام افتخار مىكرد.شافعى در دوره بعد بوده ولى او شاگردى كرده شاگردان ابو حنيفه را و خود مالك بن انس را.احمد حنبل نيز سلسله نسبش در شاگردى در يك جهتبه امام مىرسد.و همين طور ديگران.حوزه درس فقهى امام صادق از حوزه درس تمام فقهاى ديگر با رونقتر بوده است كه حال من شهادت بعضى از علماى اهل تسنن در اين جهت را عرض مىكنم. (سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام شهید مطهری )
لذا در بین تمامی این مذاهب و نحله ها روش و مرامی که امام علیه السلام ترویج می کردند ( که همان روش و مرام پیامبر صل الله علیه و آله بود ) و به دلیل مواجهه با این فرق این روش به نام ایشان معروف شد و مذهب شیعه به مذهب جعفری و به پیروان ایشان شیعه جعفری گفتند
*** اما از چه زمانی شیعه به نام جعفری معروف شد *****
از زمان خود امام صادق علیه السلام :
5 أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي أُسَامَةَ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اقْرَأْ عَلَى مَنْ تَرَى أَنَّهُ يُطِيعُنِي مِنْهُمْ وَ يَأْخُذُ بِقَوْلِيَ السَّلَامَ وَ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْوَرَعِ فِي دِينِكُمْ وَ الِاجْتِهَادِ لِلَّهِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ طُولِ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجِوَارِ فَبِهَذَا جَاءَ مُحَمَّدٌ ص أَدُّوا الْأَمَانَةَ إِلَى مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَيْهَا بَرّاً أَوْ فَاجِراً فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يَأْمُرُ بِأَدَاءِ الْخَيْطِ وَ الْمِخْيَطِ- صِلُوا عَشَائِرَكُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ إِذَا وَرِعَ فِي دِينِهِ وَ صَدَقَ الْحَدِيثَ وَ أَدَّى الْأَمَانَةَ وَ حَسُنَ خُلُقُهُ مَعَ النَّاسِ قِيلَ هَذَا جَعْفَرِيٌّ فَيَسُرُّنِي ذَلِكَ وَ يَدْخُلُ عَلَيَّ مِنْهُ السُّرُورُ وَ قِيلَ هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ وَ إِذَا كَانَ عَلَى غَيْرِ ذَلِكَ دَخَلَ عَلَيَّ بَلَاؤُهُ وَ عَارُهُ وَ قِيلَ هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ فَوَ اللَّهِ لَحَدَّثَنِي أَبِي ع أَنَّ الرَّجُلَ كَانَ يَكُونُ فِي الْقَبِيلَةِ مِنْ شِيعَةِ عَلِيٍّ ع فَيَكُونُ زَيْنَهَا آدَاهُمْ لِلْأَمَانَةِ وَ أَقْضَاهُمْ لِلْحُقُوقِ وَ أَصْدَقَهُمْ لِلْحَدِيثِ إِلَيْهِ وَصَايَاهُمْ وَ وَدَائِعُهُمْ تُسْأَلُ الْعَشِيرَةُ عَنْهُ فَتَقُولُ مَنْ مِثْلُ فُلَانٍ إِنَّهُ لآَدَانَا لِلْأَمَانَةِ وَ أَصْدَقُنَا لِلْحَدِيثِ
(3) زيد شحام گويد: حضرت صادق عليه السلام بمن فرمود: بهر كس از مردم كه ببينى پيروى از من كنند و بگفتار من عمل كنند سلام مرا برسان، و من بشما سفارش كنم كه نسبت بخدا عز و جل تقوى داشته باشيد و در دين خود پارسا باشيد و در راه خدا كوشش كنيد، و براستگوئى و باداء امانت و طول دادن سجده و نيكى با همسايه شما را سفارش ميكنم زيرا محمد صلى اللَّه عليه و آله همين دستورات را آورده است هر كه بشما امانت سپرده باو پس بدهيد نيكرفتار باشد يا بدكردار، زيرا رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله دستور ميداد كه سوزن و نخ را نيز بصاحبش پس دهيد، و با فاميل خود پيوند داشته باشيد، و بجنازه مردههاشان حاضر شويد، و بيمارانشان را عيادت كنيد، و حقوقشان را بپردازيد، زيرا هر كس از شما كه در دينش پارسا باشد و راستگو باشد و امانت را بصاحبش برگرداند و اخلاقش با مردم خوب باشد گويند: اين جعفرى است و اين مرا شاد كند و از جانب او شايد در (دل) من آيد و گويند: اين روش پسنديده جعفر (بن محمد) است بخدا سوگند پدرم براى من حديث كرد كه مردى از شيعيان على عليه السلام در قبيلهاى بود و زينت آن قبيله بشمار ميرفت، از همه آنها در پرداخت امانت بهتر بود، و حقوقشان را بهتر مراعات ميكرد، و در گفتار راستگوتر بود، و سفارشات و همه وصيتهاى اهل قبيله و سپردهاشان را آنان بدو مىسپردند و چون از او پرسش ميكردى ميگفتند: كيست مثل فلان كس؟ او در پرداخت امانت و راستگوئى از همه ما بهتر است. (الكافي ج2 637 باب حسن المعاشرة ..... ص : 637)