چرا به امام صادق علیه السلام رئیس مذهب تشیع می گویند

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا به امام صادق ( علیه السلام ) رئیس مذهب شیعه می گویند و به شیعیان شیعه جعفری می گویند با وجود اینکه همه می دانیم شیعیان با ادله قاطعی که دارند ثابت می کنند که پیامبر اسلام پس از خود دوازده نفر را به عنوان جانشینان خود معرفی نموده است و شیعیان نیز مبانی اعتقادی و فقهی خود را از این دوازده معصوم اخذ می نمایند یعنی همانطور که شیعه جعفری می باشد به همان اندازه شیعه علوی و حسنی و حسینی و سجادی و باقری و شیعه امام کاظم و امام هادی و امام حسن عسگری و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می باشد  

پس چرا به امام رئیس مذهب تشیع و به ما شیعه جعفری می گویند

لازم است نكته‏اى را عرض كنم و آن اين است:زمان حضرت صادق از نظر اسلامى يك زمان منحصر به فرد است،زمان نهضتها و انقلابهاى فكرى است‏بيش از نهضتها و انقلابهاى سياسى.

در كتب تاريخ نوشته‏اند كه ناگهان يك حركت و يك جنبش علمى یک جنبش نرم افزاری در علوم انسانی و علوم عقلی فوق العاده‏اى پيدا مى‏شود و زمينه براى اينكه اگر كسى متاع فكرى دارد عرضه بدارد،فوق العاده آماده مى‏گردد،يعنى همان زمينه‏اى كه در زمانهاى سابق،تا قبل از اواخر زمان امام باقر و دوره امام صادق اصلا وجود نداشت،يكدفعه فراهم شد كه هر كس مرد ميدان علم و فكر و سخن هست ‏بيايد حرف خودش را بگويد.البته در اين امر عوامل زيادى دخالت داشت كه اگر بنى العباس هم مى‏خواستند جلويش را بگيرند امكان نداشت

* عوامل موثر در بروز نهضت علمی در دوران امام صادق علیه السلام

 زيرا زمان حضرت صادق از دهه دوم قرن دوم تا دهه پنجم قرن دوم است،يعنى پدرشان در سال 114 از دنيا رفته‏اند كه ايشان امام وقت‏شده‏اند و خودشان تا 148-نزديك نيمه اين قرن-حيات داشته‏اند.تقريبا يك قرن و نيم از ابتداى ظهور اسلام و نزديك يك قرن از فتوحات اسلامى مى‏گذرد.دو سه نسل از تازه مسلمانها از ملتهاى مختلف وارد جهان اسلام شده‏اند.از زمان بنى اميه شروع شده به ترجمه كتابها.ملتهايى كه هر كدام يك ثقافت و فرهنگى داشته‏اند وارد دنياى اسلام شده‏اند.(نهضت‏سياسى يك نهضت كوچكى در دنياى اسلام بود،نهضتهاى فرهنگى زيادى وجود داشت و بسيارى از اين نهضتها اسلام را تهديد مى‏كرد.) نژادهاى ديگر-غير از نژاد عرب-وارد دنياى اسلام شده بودند كه از همه آن نژادها پر شورتر همين نژاد ايرانى بود.از جمله آن نژادها مصرى بود.از همه‏شان قويتر و نيرومندتر و دانشمندتر بين النهرينى‏ها و سوريه‏اى‏ها بودند كه اين مناطق يكى از مراكز تمدن آن عصر بود.اين ملل مختلف كه آمدند، خود به خود اختلاف ملل و اختلاف نژادها زمينه را براى اينكه افكار تبادل شود فراهم كرد،و اينها هم كه مسلمان شده بودند مى‏خواستند بيشتر از ماهيت اسلام سر در آورند،اعراب آنقدرها تعمق و تدبر و كاوش در قرآن نمى‏كردند،ولى ملتهاى ديگر آنچنان در اطراف قرآن و مسائل مربوط به آن كاوش مى‏كردند كه حد نداشت،روى كلمه به كلمه قرآن فكر و حساب مى‏كردند.

عرض كرديم در زمان امام صادق نهضت علمی و انقلاب فرهنگی كه جنگ عقايد داغ گرديد و براى هر مسلمان پاك نهادى لازم بود كه در اين جنگ عقايد به سود اسلام وارد شود و از اسلام دفاع كند.چه عواملى در اين نشاط علمى تاثير داشت؟ سه عامل مؤثر بود:عامل اول اين بود كه محيط آن روز اسلامى يك محيط صد در صد مذهبى بود و مردم تحت انگيزه‏هاى مذهبى بودند.تشويقهاى پيغمبر اكرم به علم،و تشويقها و دعوتهاى قرآن به علم و تعلم و تفكر و تعقل،عامل اساسى اين نهضت و شور و نشاط بود.عامل دوم اين بود كه نژادهاى مختلف وارد دنياى اسلام شده بودند كه اينها سابقه فكرى و علمى داشتند.عامل سوم كه زمينه را مساعد مى‏كرد جهان وطنى اسلامى بود،يعنى اينكه اسلام با وطنهاى آب و خاكى مبارزه كرده بود و وطن را وطن اسلامى تعبير مى‏كرد كه هر جا اسلام هست آنجا وطن است و در نتيجه تعصبات نژادى تا حدود بسيار زيادى از ميان رفته بود به طورى كه نژادهاى مختلف با يكديگر همزيستى داشتند و احساس اخوت و برادرى مى‏كردند. مثلا شاگرد،خراسانى بود و استاد مصرى،يا شاگرد مصرى بود و استاد خراسانى.حوزه درس تشكيل داده مى‏شد،آن كه به عنوان استاد نشسته بود مثلا يك غلام بربرى بود مثل‏«نافع‏»يا«عكرمه‏»غلام عبد الله بن عباس،يك غلام بربرى مى‏آمد مى‏نشست،بعد مى‏ديد عراقى،سوريه‏اى،حجازى،مصرى،ايرانى و هندى پاى درس او شركت كرده‏اند.اين يك عامل بسيار بزرگى بوده براى اينكه زمينه اين جهش و جنبش را فراهم كند.

و از اين شايد بالاتر آن چيزى است كه امروز اسمش را«تسامح و تساهل دينى‏»اصطلاح كرده‏اند و مقصود همزيستى با غير مسلمانان است،مخصوصا همزيستى با اهل كتاب،يعنى مسلمانان اهل كتاب را براى اينكه با آنها همزيستى كنند تحمل مى‏كردند و اين را بر خلاف اصول دينى خودشان نمى‏دانستند.و در آن زمان اهل كتاب اهل علم بودند.اينها وارد جامعه اسلامى شدند و مسلمين مقدم اينها را گرامى شمردند و در همان عصر اول،معلومات اينها را از ايشان گرفتند و در عصر دوم،ديگر در راس جامعه علمى،خود مسلمين قرار گرفتند.مسالة تسامح و تساهل با اهل كتاب نيز يك عامل فوق العاده مهمى بوده است.البته خود اين هم ريشه حديثى دارد.ما احاديث زيادى در اين زمينه داريم.حتى مرحوم مجلسى در بحار نقل مى‏كند-و در نهج البلاغه نيز هست-كه پيغمبر فرمود:«خذوا الحكمة و لو من مشرك‏»(حكمت‏يعنى سخن علمى صحيح)سخن علمى صحيح را فرا گيريد و لو از مشرك.اين جمله معروف:«الحكمة ضالة المؤمن ياخذها اينما وجدها»مضمونش همين است(در بعضى تعبيرها هست:و لو من يد مشرك)يعنى حكمت-كه قرآن مى‏گويد: يؤتى الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا (8) و به معنى سخن علمى محكم،پابرجا،صحيح،معتبر و حرف درست است-گمشده مؤمن است.خيلى تعبير عالى‏اى است:«گمشده‏».اگر انسان چيزى داشته باشد كه مال خودش باشد و آن را گم كرده باشد چگونه هر جا مى‏رود دنبالش مى‏گردد؟!اگر شما يك انگشتر قيمتى داشته باشيد كه مورد علاقه‏تان باشد و گم شده باشد، هر جا كه احتمال مى‏دهيد مى‏رويد و تمام حواستان به اين است كه گوشه و كنار را نگاه كنيد ببينيد آيا مى‏توانيد گمشده‏تان را پيدا كنيد.از بهترين و افتخار آميزترين تعبيرات اسلامى يكى همين است:حكمت گمشده مؤمن است،هر جا كه پيدايش كند مى‏گيرد و لو از دست‏يك مشرك،يعنى تو اگر مالت را،گمشده‏ات را در دست‏يك مشرك ببينى آيا مى‏گويى من كارى به آن ندارم،يا مى‏گويى اين مال من است؟امير المؤمنين مى‏فرمايد:مؤمن علم را در دست مشرك عاريتى مى‏بيند و خودش را مالك اصلى،و مى‏گويد او شايسته آن نيست،آن كه شايسته آن است من هستم.

برخى مساله تسامح و تساهل نسبت‏به اهل كتاب را به حساب خلفا گذاشته‏اند كه‏«سعه صدر خلفا ايجاب مى‏كرد كه در دربار آنها مسلمان و مسيحى و يهودى و مجوسى و غيره با همديگر بجوشند و از يكديگر استفاده كنند»ولى اين سعه صدر خلفا نبود،دستور خود پيغمبر بود.

* نتیجه وجود چنین شرایطی دو تاثیر بسیار عمده در قلب جهان اسلام بود تاثیر اول این بود که متفکرین کشورهای تازه مسلمان به مرکز اسلام مراجعه می نمودند تا سخن اسلام را بشنوند و این درخواست و کشش بوجود آمده موجب می شد تا هر کس نسبت به علوم اسلامی ادعایی دارد علم خود را در منظر عمومی بگذارد و از سویی دیگر که تاثیر دوم این جریان بود این است که هر یک از این افراد و گروهها که از کشورهای خود آمده بودن دیدگاهها و تفکرات غیر دینی خود را به همراه آورده و آنها را ارائه می نمود و یک تضارب آرائی از لحاظ اعتقادی و کلامی بوجود آمده بود                                                                                                            * لذا مجموعه این عوامل بود که دست به دست هم داد و تا فرقه ها و مذاهب مختلفی با عناوین گوناگون در عصر امام صادق علیه السلام در مرکز جهان اسلام پدیدار شوند

*به عنوان نمونه طبقه‏اى به وجود آمد به نام‏«قراء»يعنى كسانى كه قرآن را قرائت مى‏كردند و كلمات قرآن را به طرز صحيحى به مردم مى‏آموختند.(مثل امروز نبوده كه قرآن به اين شكل چاپ شده باشد.)يكى مى‏گفت من قرائت مى‏كنم و قرائت‏خودم را روايت مى‏كنم از فلان كس از فلان كس از فلان صحابى پيغمبر،كه اغلب اينها به حضرت امير مى‏رسند.ديگرى مى‏گفت من[قرائت‏خودم را روايت مى‏كنم]از فلان كس از فلان كس از فلان كس.مى‏آمدند در مساجد مى‏نشستند و به ديگران تعليم قرائت مى‏دادند،و غير عربها بيشتر در حلقات اين مساجد شركت مى‏كردند،چون غير عربها بودند كه با زبان عربى آشنايى درستى نداشتند و علاقه وافرى به ياد گرفتن قرآن داشتند.يك استاد قرائت مى‏آمد در مسجد مى‏نشست و عده زيادى جمع مى‏شدند كه از او قرائت‏بياموزند.احيانا اختلاف قرائتى هم پيدا مى‏شد.از آن بالاتر در تفسير و بيان معانى قرآن بود كه آيا معنى اين آيه اين است‏يا آن؟بازار مباحثه داغ بود،آن مى‏گفت معنى آيه اين است،و اين مى‏گفت معنى آيه آن است.

*و همين طور بود در حديث و رواياتى كه از پيغمبر رسيده بود.چه افتخار بزرگى بود براى كسى كه حافظ احاديث‏بود،مى‏نشست و مى‏گفت كه من اين حديث را از كى از كى از پيغمبر روايت مى‏كنم.آيا اين حديث درست است؟و آيا مثلا به اين عبارت است؟

*از اينها بالاتر نحله‏هاى فقهى بود.مردم مى‏آمدند مساله مى‏پرسيدند،همين طور كه الان مى‏آيند مساله مى‏پرسند.طبقاتى به وجود آمده بودند-در مراكز مختلف-به نام‏«فقها»كه بايد جواب مسائل مردم را مى‏دادند:اين حلال است،آن حرام است،اين پاك است،آن نجس است، اين معامله صحيح است،آن معامله باطل است.مدينه خودش يكى از مراكز بود،كوفه يكى از مراكز بود كه ابو حنيفه در كوفه بود.بصره مركز ديگرى بود.بعدها كه در همان زمان امام صادق اندلس فتح شد يك مراكزى هم به تدريج در آن نواحى تشكيل شد،و هر شهرى از شهرهاى اسلامى خودش مركزى بود.مى‏گفتند فلان فقيه نظرش اين است،فلان فقيه ديگر نظرش آن است.اينها شاگرد اين مكتب بودند،آنها شاگرد آن مكتب،و يك جنگ عقايدى هم در زمينه مسائل فقهى پيدا شده بود.

*از همه اينها داغتر-نه مهمتر-بحثهاى كلامى بود.از همان قرن اول طبقه‏اى به نام‏«متكلم‏»پيدا شدند،كه اين تعبيرات را در كلمات امام صادق مى‏بينيم و حتى به بعضى از شاگردانشان مى‏فرمايند:«اين متكلمين را بگوييد بيايند.»متكلمين در اصول عقايد و مسائل اصولى بحث مى‏كردند:درباره خدا،درباره صفات خدا،درباره آياتى از قرآن كه مربوط به خداست،آيا فلان صفت‏خدا عين ذات اوست‏يا غير ذات اوست؟آيا حادث است‏يا قديم؟درباره نبوت و حقيقت وحى بحث مى‏كردند،درباره شيطان بحث مى‏كردند،درباره توحيد و نويت‏بحث مى‏كردند،درباره اينكه آيا عمل ركن ايمان است كه اگر عمل نبود ايمانى نيست،يا اينكه عمل در ايمان دخالتى ندارد بحث مى‏كردند،درباره قضا و قدر بحث مى‏كردند،درباره جبر و اختيار بحث مى‏كردند.يك بازار فوق العاده داغى متكلمين به وجود آورده بودند.

*از همه اينها خطرناكتر-نمى‏گويم داغتر،و نمى‏گويم مهمتر-پيدايش طبقه‏اى بود به نام‏«زنادقه‏».زنادقه از اساس منكر خدا و اديان بودند،و اين طبقه-حال روى هر حسابى بود-آزادى داشتند.حتى در حرمين،يعنى مكه و مدينه،و حتى در خود مسجد الحرام و در خود مسجد النبى مى‏نشستند و حرفهايشان را مى‏زدند،البته به عنوان اينكه بالاخره فكرى است،شبهه‏اى است‏براى ما پيدا شده و بايد بگوييم (1) (در اين زمينه‏«ابن ابى العوجاء»تعبير شيرين و لطيفى دارد.روزى آمد نزد امام صادق و گفت:يا ابن رسول الله تو رئيس اين امر هستى،تو چنينى تو چنانى،جد توست كه اين دين را آورده،چنين كرده چنان كرده،اما خوب،معذرت مى‏خواهم،آدمى وقتى سرفه‏اش مى‏گيرد بايد سرفه كند،اخلاط كه راه گلويش را مى‏گيرد بايد سرفه كند،شبهه هم وقتى در ذهن انسان پيدا مى‏شود بايد بگويد،من بايد آن سرفه فكرى خودم را بكنم،اجازه بدهيد حرفهايم را بزنم.فرمود:بگو. ) .زنادقه،طبقه متجدد و تحصيل كرده آن عصر بودند( خودم : روشنفکر مآبان آن دوران ) ،طبقه‏اى بودند كه با زبانهاى زنده آن روز دنيا آشنا بودند،زبان سريانى را كه در آن زمان بيشتر زبان علمى بود مى‏دانستند،بسيارى از آنها زبان يونانى مى‏دانستند،بسيارى‏شان ايرانى بودند و زبان فارسى مى‏دانستند،بعضى زبان هندى مى‏دانستند و زندقه را از هند آورده بودند،كه اين هم يك بحثى است كه اصلا ريشه زندقه در دنياى اسلام از كجا پيدا شد؟و بيشتر معتقدند كه ريشه زندقه از مانويهاست.

*جريان ديگرى كه مربوط به اين زمان است(همه،جريانهاى افراط و تفريطى است)جريان خشكه مقدسى متصوفه است.متصوفه هم در زمان امام صادق طلوع كردند،يعنى ما طلوع متصوفه را به طورى كه اينها يك طبقه‏اى را به وجود آوردند و طرفداران زيادى پيدا كردند و در كمال آزادى حرفهاى خودشان را مى‏گفتند در زمان امام صادق مى‏بينيم.اينها باز از آن طرف خشكه مقدسى افتاده بودند.اينها به عنوان نحله‏اى در مقابل اسلام سخن نمى‏گفتند، بلكه اصلا مى‏گفتند حقيقت اسلام آن است كه ما مى‏گوييم.اينها يك روش خشكه مقدسى عجيبى پيشنهاد مى‏كردند و مى‏گفتند اسلام نيز همين را مى‏گويد و همين،يك زاهد مآبى غير قابل تحملى!خوارج و مرجئه نيز هر يك نحله‏اى بودند.

برخورد امام صادق با جريانهاى فكرى مختلف

( امام صادق علیه السلام بطلان فکری تمامی این مکاتب و مذاهب را آشکار ساخته و اثبات نموده و از سویی دیگر به تبیین خط فکری صحیح که از سوی خداوند متعال به پیامبر اعظم وحی شده پرداخته اند که بخشی از آن به تفصیل کتب روایی ما در قالب احتجاجات و مناظرات آن امام همام جمع آوری شده است )

* عبد الله ديصانى كه به خدا اعتقاد نداشت‏به خانه‏ى امام صادق عليه السلام رفت،اجازه خواست و داخل شد و نشست و عرض كرد:اى جعفر بن محمد!مرا به معبودم دلالت كن.

امام فرمود:نامت چيست؟ ديصانى هيچ نگفت و برخاست و بيرون آمد!دوستانش چون از جريان آگاه شدند گفتند:چرا نام خود را نگفتى؟ گفت:اگر مى‏گفتم نامم‏«عبد الله‏»است‏بى ترديد مى‏گفت اين كيست كه تو عبد و بنده‏ى اويى؟ گفتند:باز گرد و از او بخواه ترا به خدا دلالت كند و از نامت‏سؤال نكند.

ديصانى بازگشت و به امام عرض كرد:مرا به معبودم دلالت كن و از نامم نيز نپرس! امام فرمود:بنشين!

فرزند كوچك امام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى‏كرد،امام تخم مرغ را از او گرفت،و فرمود:اى ديصانى!اين حصارى سربسته است كه پوستى محكم دارد،و در زير پوست محكم باز پوسته‏اى نازك است،و درون پوسته‏ى نازك،طلائى محلول و نقره‏اى مذاب است كه هيچيك با ديگرى مخلوط نمى‏شود،و بر همين حالت‏باقى است نه چيزى كه سلامت‏بخش است از درونش بيرون مى‏آيدكه خبر از سلامتش بدهد و نه چيزى كه فاسد كننده‏ى آن باشد به درونش راه دارد كه ما را از فساد درونش آگاه سازد،هيچ معلوم نيست‏براى آفرينش جنس نر يا ماده است،و در اين حالت‏شكافته مى‏شود و رنگ‏هاى طاوسى از آن بيرون مى‏آيد،آيا براى آن (با اين همه شگفتى) هيچ مدبر و خالقى قائل نيستى؟

ديصانى به فكر فرو رفت و مدتى ساكت ماند،و سر انجام سر برداشت و گفت:گواهى مى‏دهم كه خدائى جز الله نيست كه يكتاست و شريكى ندارد،و گواهى مى‏دهم كه محمد بنده و فرستاده‏ى اوست،و گواهى مى‏دهم كه شما امام و حجت‏بر خلايق هستيد،و من از گذشته‏ى خويش پشيمان و تائبم. ( کتاب امام صادق علیه السلام – محمد حسن مظفر ص 225 )

* مناظره امام با صوفیه

«سفيان ثورى» «1» خدمت امام صادق (ع) رسيده، ديد حضرت لباسهاى سفيدى چون پوست (داخلى) تخم‏مرغ پوشيده، گفت: اينها لباس شما نيست، فرمود: آنچه را مى‏گويم بشنو و بخاطر سپار كه اگر وقت مرگ بر سنت پيغمبر، و بر حق باشى، و با بدعت نميرى، براى دنيا و آخرتت خير است، پيغمبر در دورانى مى‏زيست كه آب و علفى نبود و مردم همه با غذاهاى خشن و ناگوار بسر مى‏بردند (و ناچار پيغمبر بايد چنان زندگى مى‏كرد كه مردم ديگر) اما وقتى كه دنيا روى آورد (و سطح زندگى بالا آمد): سزاوارترين مردم به آن نكوكارانند، نه تبهكاران، مؤمنانند نه منافقان، و مسلمانانند نه كافران. ثورى، چه اعتراضى دارى؟ به خدا با اين وضع كه مى‏بينى از آن زمان كه نيك و بد را شناخته‏ام هيچ صبح و شامى نگذشته كه حقى از خدا در مالم باشد، و دستور داده باشد بجائى صرف كنم جز اينكه در جاى خود مصرف كرده‏ام.

 (2) (سفيان به همين اندازه قانع شد و رفت اما) روز ديگر گروهى از زهد فروشان كه مردم را دعوت مى‏كردند تا به شيوه آنان سخت بگذرانند، بر آن جناب وارد شده گفتند: رفيق ما از بحث با شما درمانده و مستحضر حجت و دليل خود نبوده. فرمود: اينك شما هر چه دليل داريد بياريد. گفتند: ادله ما همه از كتاب خداست. فرمود: بيان كنيد كه قرآن از هر چيز به پيروى و عمل شايسته‏تر است. گفتند: خداى تبارك و تعالى در وصف گروهى از اصحاب پيغمبر (ص) فرمايد: «با اينكه خود محتاجند ديگران را مقدم دارند، و آنها كه بخل خويش نگه دارند به حقيقت رستگارند.» (حشر: 9) «خداوند عمل آنان را ستوده (پس بايد چنين بود) و جاى ديگر فرمايد «غذا را با اينكه خود دوست دارند، به مسكين و يتيم و اسير مى‏خورانند.» (انسان: 8) به همين دو آيه اكتفا مى‏كنيم يكى از آنها (جسورانه) گفت: شما خود از غذاهاى لذيذ چشم نمى‏پوشيد و به مردم دستور مى‏دهيد دست از اموالشان بكشند تا شما از آنها استفاده كنيد. فرمود: سخنان بيهوده را واگذاريد و بگوئيد ببينم شما از ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه قرآن كه در اين وادى هر كه گمراه شد، به ضلالت افتاد و هر كه هلاك شد دچار مهلكه گشت، خبر داريد يا نه؟ گفتند: قسمتى را مى‏دانيم، نه همه را. فرمود: عيب كار و اشتباه شما همين جاست و در احاديث پيغمبر (ص) نيز به همين اشتباه دچاريد، اما آياتى كه در فضيلت «ايثار» (ترجيح ديگران بر خود) و مدح ايثاركنندگان خوانديد، صحيح است، اين عمل در اول اسلام جايز و مباح بود منعى از آن نشده بود و البته ثواب هم داشت ولى پس از آن تاريخ خداوند جليل دستورى بر خلاف آن صادر فرمود و عمل گذشته را نسخ كرد، اين نهى به منظور ترحم بر مؤمنين بود كه بر خود و عائله‏شان زيان نرسانند، كه گاه در ميان عائله افراد ناتوان، كودك، بچه، پير مرد فرتوت، پيرزن سالخورده هستند كه قدرت تحمل گرسنگى ندارند، در اين صورت اگر من گرده نان منحصر به فردم را صدقه دهم اين افراد از دست مى‏روند و از گرسنگى مى‏ميرند، از اين رو پيغمبر (ص) فرمود: اگر انسان چند دانه خرما يا پنج قرص نان، يا دينار، يا درهم بدست آورد و خواست انفاق كند از همه بهتر آن است كه به پدر و مادرش دهد، بعد آنچه مصرف خود و عائله‏اش كند، سپس آنچه به خويشان و برادران مؤمن دهد، و رتبه چهارم همسايگان فقيرند و پنجم كه از همه كم‏اجرتر است «در راه خدا» (چون كارهاى عام المنفعه) و نيز پيغمبر (ص) در باره آن مرد انصارى كه دارائيش منحصر به پنج و شش غلام بود و هنگام مرگ همه را آزاد كرد و با آنكه كودكان صغيرى داشت براى آنها چيزى نگذاشت، فرمود: «اگر ماجراى او را به من گفته بوديد نمى‏گذاشتم در قبرستان مسلمانها بخاكش سپاريد، بچه‏هاى صغيرش را تهى دست گذاشته تا گدائى كنند. «سپس امام صادق (ع) افزود: پدرم نقل كرد كه پيغمبر (ص) فرمود: «از عائله خود شروع كن، و هر چه نزديكتر مقدمتر». (1) و اينك آيه قرآن و گفتار قاطع خداوند عزيز حكيم كه در رد پندار شما و نهى از اين روش فرموده: «بندگان خداى رحمان آنهايند كه ... و) كسانى كه به هنگام انفاق زياده‏روى نكنند، و سختگيرى هم ننمايند، و در اين ميانه معتدل باشند.» (فرقان: 67).

نمى‏بينيد كه خدا عملى را كه شما به آن دعوت مى‏كنيد بعنوان اسراف نكوهش كرده؟ و در آيات متعدد فرموده: «همانا او (خدا) اسرافگران را دوست ندارد.» (انعام: 141) «مردم را از اسراف (و تندروى در صرف مال) و همچنين از بخل و سختگيرى منع فرموده، و دستور ميانه‏روى داده، نبايد انسان هر چه، را دارد بدهد سپس همى خدا را خواند كه روزيش دهد، و دعايش مستجاب نشود، چون در حديث پيغمبر (ص) آمده كه «چند گروه از امت من دعايشان مستجاب نگردد: 1- مردى كه در حق پدر و مادرش نفرين كند.

2- كسى كه در حق بدهكارى نفرين كند كه مالش را برده، و وى شاهدى بر او نگرفته. 3- مردى كه در حق زنش نفرين كند با اينكه خدا اختيار طلاق را بدستش داده. 4- مردى كه در خانه نشيند و از خدا روزى خواهد و بدنبالش نرود. خداوند جل و عز فرمايد: «بنده من، مگر راه تحصيل رزق و مسافرت روى زمين‏ را به رويت نگشوده‏ام كه با بدن سالم بدنبال روزى روى، و با اطاعت دستور، در پيشگاه من معذور باشى و بار دوش كسانت نباشى و آنگاه (كه در طلب مى‏رفتى) اگر مى‏خواستم روزيت مى‏دادم، و گر نه بر تو تنگ مى‏گرفتم اما تو معذور بودى؟ 5- مردى كه خدايش مال فراوان دهد، همه را خرج كند سپس رو به دعا آورد كه: خدايا روزيم ده، خطاب شود: مگر رزق فراوانت ندادم، چرا به دستور من رعايت اقتصاد نكردى و از اسراف كه نهيت كرده بودم، خوددارى ننمودى؟ (1) 6- (در خاتمه) مردى كه در حق خويشانش نفرين كند «و باز خداوند كيفيت انفاق را به پيامبرش آموخته، پيغمبر (ص) يك «وقيه» (وزنه‏اى معادل هفت مثقال تقريبا) طلا داشت و نخواست شب نزدش بماند، همه را صدقه داد و دست خالى صبح كرد، و همان دم سائلى آمد، و درخواستى كرد و چون حضرت چيزى نداشت سائل (بى‏ادبانه) به ملامت او پرداخت، پيغمبر كه مردى مهربان و شفيق بود از تهيدستى خود غمگين شد، و خداوند با اين آيه او را ادب آموخت: «نه هرگز دستت را چون غل به گردن آويز، نه بسيار باز و گشاده دار، كه به نكوهش و حسرت خواهى نشينى.» (اسراء: 29). يعنى ممكن است مردم از تو طلب كنند (و اگر چيزى نباشد) معذورت ندارند، اگر هر چه دارى بدهى از ناحيه مال زيان بينى، اينها احاديث پيغمبر است كه قرآن آنها را تصديق و تأييد مى‏كند و البته قرآن را اهلش، يعنى مؤمنان تصديق مى‏كنند. (2) (سپس حضرت صادق (ع) به روش ابو بكر استشهاد كرد كه مورد احترام آنان بود و بدنبالش سيره سلمان و ابو ذر را كه به زهد و تقوى شهره بودند بيان فرمود)- هنگام مرگ به ابو بكر گفتند: وصيت كن. گفت: يك پنجم مالم را وصيت مى‏كنم (كه در راه خدا دهند) و يك پنجم هم زياد است، كه خداوند به آن راضى شده (و دستور خمس داده) و همان يك پنجم را وصيت كرد، با اينكه خدا اختيار «ثلث» (يك سوم) مالش را به او داده بود، و اگر مى‏دانست ثلث بهتر است همان را وصيت مى‏كرد. (3) ديگر سلمان و ابو ذر كه شما خود از فضيلت و زهدشان باخبريد، سلمان وقتى كه سهم خود را (از بيت المال) مى‏گرفت خرج سالش را بر مى‏داشت و ذخيره مى‏كرد، گفتند: سلمان! تو با اين زهد به فكر تأمين سالى؟ چه خبر دارى، شايد امروز و فردا مردى؟ پاسخ سلمان اين بود كه: چرا چنان كه از مرگ من نگرانيد به زندگيم اميدوار نيستيد؟ (و يك طرف احتمال را حساب مى‏كنيد) مگر اى جاهلان نمى‏دانيد كه نفس انسانى اگر تأمين زندگى نداشته باشد پريشان مى‏شود و فرمان نمى‏برد، و چون معاش خود را بدست آورد آرام مى‏گيرد، و اما ابو ذر، چند رأس شتر و گوسفند داشت كه از شيرشان استفاده مى‏كرد و گاهى كه زن و بچه‏اش هوس گوشت مى‏كردند يا مهمانى به آنها مى‏رسيد، يا مى‏ديد چادرنشينانى كه با او كنار يك چاه زندگى مى‏كردند تنگدستند، به قدر حاجت شترى مى‏كشت يا گوسفندى سر مى‏بريد چندان كه جوابگوى عشق آنها به گوشت باشد و بين همه قسمت مى‏كرد، يك سهم نيز نه بيشتر به خود اختصاص مى‏داد؛ از اينها زاهدتر كيست؟ با آن حديثها كه از پيغمبر (ص) در باره آنان وارد شده، در عين حال كار هيچ يك به آنجا نرسيد كه براى خود اصلا چيزى نگذارد، چنان كه شما به مردم دستور مى‏دهيد، كه هر چه دارند وانهند و ديگران را بر خود وزن و فرزندشان مقدم دارند. (1) شما جمعيت بدانيد كه من از پدرم شنيدم كه از پدرانش نقل مى‏كرد كه روزى پيغمبر (ص) فرمود: من از هيچ چيز چون مؤمن در شگفت نيستم، اگر در دنيا بدنش را با قيچى بچينند به خير او است، اگر پادشاهى مشرق و مغرب بدست آرد باز هم به خير اوست، هر چه خدا با او كند برايش خير است. نمى‏دانم آنچه امروز برايتان شرح دادم در شما اثر مى‏كند يا باز بيفزايم، مگر نمى‏دانيد كه خداوند جل اسمه، در آغاز كار بر مؤمنان واجب كرده بود كه يك تن در مقابل ده تن مشرك مقاومت كند، و حق نداشت بگريزد و هر كه آن روز پشت به ميدان جنگ مى‏كرد در آتش مسكن گرفته بود، سپس بر آنها رحمت آورده دستور را عوض كرد و واجب شد هر كس در مقابل دو مشرك بايستد. خداى عز و جل تكليف را بر مؤمنان تخفيف داد و حكم نخست را نسخ فرمود. (2) بگوئيد ببينم اگر مردى به بهانه اينكه من زاهدم و چيزى ندارم از دادن نفقه همسرش نكول كند و قضات او را به پرداخت حق مسلم او اجبار كنند، بر وى ستم كرده‏اند؟ اگر گوئيد اين حكم ظالمانه است شما بر اهل اسلام ستم كرده‏ايد، و اگر گوئيد عادلانه است خود را محكوم كرده‏ايد، و باز اگر كسى وقت مرگ بيش از ثلث مالش را براى بينوايان وصيت كند، و قضات (به حكم اسلام) ما زاد بر ثلث را رد كنند (اين حكم ظالمانه است يا نه ...؟) و باز اگر مردم همه چنان كه شما مى‏خواهيد زاهد باشند، و از مال ديگران چيزى نگيرند صدقاتى از قبيل: كفاره قسم، نذر، زكات شتر، گوسفند، گاو، طلا، نقره، كشمش و ساير چيزهائى را كه زكات به آنها مى‏گيرد، به كه بايد داد؟ (و اگر حكم اسلام چنان باشد كه شما خيال كرده‏ايد اين صدقات را اسلام چرا واجب كرده؟). اگر مطلب از اين قرار باشد كه شما مى‏گوئيد بايد هيچ كس از مال دنيا چيزى نگه ندارد، و هر چند خود محتاج باشد همه را به ديگران دهد. بد مذهبى را انتخاب كرده‏ايد و به مردم تحميل مى‏كنيد، شما از كتاب خداى عز و جل و سنت پيغمبر (ص) و احاديثى كه مورد تصديق قرآن است بى‏اطلاعيد، و همين جهل شما و تأمل نكردن در مطالب دقيق قرآن، از تفسير و شناسائى منسوخ و ناسخ، محكم و متشابه، و امر و نهى مى‏باشد كه شما را به اين ورطه كشانده است.  (1) باز بگوئيد ببينم سليمان بن داود چگونه مردى بود؟ او از خدا پادشاهى‏اى خواست كه براى هيچ كس بعد از او روا نباشد، و خداوند «جل اسمه» دعايش را مستجاب كرد، او پيغمبرى بود كه حق مى‏گفت، و به حق عمل مى‏كرد نه خداوند او را بر اين درخواست ملامت كرد نه هيچ مؤمنى، پيش از او هم حضرت داود بود با آن پادشاهى و قدرت فراوان. و نمونه ديگر حضرت يوسف كه به پادشاه مصر گفت: «مرا به خزانه‏دارى مملكت منصوب كن كه من نيك نگهدار و دانايم.» (يوسف: 55). سرانجام دامنه حكومتش مصر و نواحى اطرافش تا يمن را فرا گرفت و از همه آن مناطق در موقع قحطى براى دريافت غله به او مراجعه مى‏كردند، يوسف گفتارش حق بود و كردارش حق و نديديم كسى به او اعتراض كند. و همچنين ذو القرنين بنده‏اى كه او خدا را دوست مى‏داشت و خدا او را.  «اسباب» و وسائل را در اختيارش گذاشت و پادشاهى مشرق و مغرب به او داد، سخنش حق بود و عملش حق، و نديديم كسى بر او عيب گيرد. شما گروه، آداب و تربيتهاى خدا را بپذيريد، به امر و نهى او اكتفا كنيد، آنچه را برايتان مشتبه است و از آن آگاه نيستيد وانهيد، و علمش را به اهلش بر گردانيد تا اجر بريد، و نزد خداى تبارك و تعالى معذور باشيد. براى تشخيص ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، و حلال و حرام قرآن بدنبال علم رويد، اين روش شما را به خدا نزديكتر و از جهل دورتر سازد، جهالت را براى اهلش بگذاريد، كه اهل جهل بسيارند و اهل علم اندك. خداوند فرمايد: «بالاتر از هر صاحب علمى، عالمى است.» (يوسف: 76). (تحف العقول-ترجمه جنتى    متن    567    استدلال آن حضرت بر صوفيانى كه آمده بودند او را از طلب(دنيا) منع كنند .....  ص : 557 )

* مناظره امام با کسانیکه تفسیر های غلط از قرآن داشتند و خود و دیگران را به اشتباه می انداختند

شنيده بودم: مردم ساده لوح بسيار او را مى‏ستايند و به بزرگى از او ياد مى‏كنند، و من مشتاق گشتم تا از نزديك او را ببينم، امّا بگونه‏اى كه مرا نشناسد تا شخصيّت او را ارزيابى كنم. اتفاقا روزى او را در مكانى ديدم كه جمعيّت زيادى از عوام گردش جمع گشته‏اند، چهره‏ام را پوشاندم، و بطور ناشناس به ميان آنها رفتم تا نظاره‏گر او و مردم پيرامون او باشم. پيوسته به اطوار و نيرنگ مردم را فريب مى‏داد، سپس براه افتاد و مردم به دنبالش رفتند تا به جايى رسيد كه از مردم جدا شد، مردم برگشته و پى كار خود رفتند، اما او ديگر برنگشت و همچنان مى‏رفت، بدنبالش رفتم، در بين راه به دكّان نانوائى رسيد در آنجا توقّف كرد، به محض آنكه نانوا به كارى مشغول گرديد دو عدد نان دزديد و راه افتاد من تعجب كردم، ولى با خود گفتم: شايد با نانوا داد و ستدى دارد، آنگاه به شخصى رسيد كه انار داشت او را هم غافلگير كرده و سپس دو عدد انار برداشت، اين عملش نيز تعجّبم را برانگيخت (1) امّا با خود انديشيدم كه شايد با يك ديگر حسابى دارند. با خود گفتم: چه نيازى او را وادار به دزدى كرده است؟ چرا وقتى خود را از چشم نانوا و انار فروش دور مى‏ديد چنين كارى انجام مى‏داد، همچنان به دنبال او رفتم، به بيمارى رسيد، دو قرص نان و دو انار را جلوى او نهاد و رفت، منهم به دنبالش رفتم تا در نقطه‏اى از بيابان ايستاد. خود را به او رساندم و گفتم: اى بنده خدا آوازه نيكى تو را شنيده و مايل بودم كه از نزديك ببينمت حال به ديدارت آمدم، ولى كار عجيبى از تو مشاهده كردم كه فكرم را پريشان ساخته است. از تو مى‏پرسم كه برايم توضيح دهى تا خيالم آسوده شود، گفت: چه ديدى؟ گفتم: تو را كه به نانوائى رسيدى و از او دو نان دزديدى! و از انار فروش گذر كردى از او نيز دو انار بسرقت بردى؟! امام فرمود: در پاسخ من گفت: پيش از هر چيز به من بگو تو كيستى؟

گفتم: يكى از فرزندان آدم عليه السلام از امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله. بار ديگر گفت: از چه كسانى؟ گفتم: فردى از دودمان پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله. پرسيد: در كجا زندگى مى‏كنى؟ گفتم: مدينه.

گفت: شايد تو جعفر بن محمّد فرزند علىّ بن حسين بن على بن أبى‏ طالب هستى؟ گفتم: آرى. (1) گفت: ولى اين شرافت خانوادگى برايت سودى نخواهد داشت با اين ناآگاهيت به آنچه مايه شرافت تو است، علم جدّ و پدرت را كنار گذاشته‏اى، اگر چنين نبود چگونه عملى را كه انجام دهنده‏اش شايسته ستايش و سپاسگزارى است آن را ناپسند شمارى؟ گفتم: آن چيست؟ پاسخ داد: كتاب خدا، قرآن. گفتم: چه چيز آن را ندانسته‏ام.

گفت: فرموده خداوند را مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلَّا مِثْلَها (هر كس كه عمل نيكى انجام دهد پاداشش ده برابر است و هر كسى كه به كردار زشتى دست يازد، كيفرش يك برابر است- أنعام 6: 162) چون دو نان دزديدم دو گناه بود، و براى دزديدن دو انار دو گناه، (4 2+ 2) پس اين شد چهار گناه. چون هر يك از آنها را در راه خدا صدقه دادم چهل ثواب خواهم داشت، از چهل حسنه در برابر چهار سيّئه چهار تا كم مى‏شود و سى و شش حسنه برايم باقى مى‏ماند. گفتم: مادرت به عزايت بنشيند، تو كتاب خدا را نفهميده‏اى، مگر نشنيده‏اى كه خداى عزّ و جلّ مى‏فرمايد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (خدا فقط كار پرهيزگاران را مى‏پذيرد- مائده 5: 31) يقينا چون دو نان دزديدى به دو گناه دچار گرديدى و جهت سرقت دو انار هم دو گناه ديگر، و چون مال مردم را بجاى اينكه به خودشان بازگردانى بدون رضايت آنان به ديگرى دادى، بى‏شك چهار گناه بر آن افزودى و چهل حسنه به چهار گناه نيفزودى. و در حالى كه با نگاه تندى به من نگريست، بر گشتم و رهايش ساختم. (1) امام فرمود: با اين گونه تفسيرهاى زشت و عوام پسندانه گمراه مى شوند و ديگران را هم به گمراهى مى‏كشانند و اين همانند تأويل نابجائى است كه معاويه پس از كشتن عمّار ياسر- رحمه اللَّه- وقتى متوجّه شد كه قتل عمّار لرزه بر دل بسيارى از مردم انداخته، و اين فرمايش پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله بر سر زبانها افتاده است كه: «عمار را جمعيّت تجاوز پيشه مى‏كشند»، عمرو عاص به ملاقات معاويه رفت و گفت: اى امركننده مؤمنين مردم به هيجان آمده و پريشان خاطر گشته‏اند، پرسيد براى چه؟ گفت: به جهت كشته شدن عمّار. معاويه سؤال كرد: كشتن عمّار را چگونه بايد توجيه كرد؟ عمرو عاص گفت: مگر نه اينست كه پيامبر خدا فرمود:  «فئه باغيه» عمار را مى‏كشند. معاويه به او گفت: در گفتارت كم لطفى مى‏كنى آيا ما او را كشتيم، جز اين نيست كه چون علىّ بن ابى طالب او را ميان تير و سرنيزه‏هاى ما افكند كشته شد؟ چون اين خبر به حضرت على عليه السلام رسيد فرمود: اگر چنين است پس (پناه به خدا) بايد بگويند پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله هم قاتل حمزه است كه او را در ميان سرنيزه‏هاى مشركان انداخت. (1) بعد امام صادق عليه السلام سخن خود را چنين ادامه داد: خوشا به حال آنانى كه مصداق فرموده پيامبر خدايند، بار علم را دادگران هر نژادى بدوش مى‏كشند تا تحريف غلوّكنندگان و سرقت باطل‏گرايان و تأويل نادانان را از آن دور سازند. (2) 5- ثابت ثمالى گويد: سيّد و سالار عبادت‏كنندگان، حضرت على ابن الحسين عليهما السلام فرمود: ميان خدا و حجّت او كه امام هر زمان است حجاب و مانعى وجود ندارد، پس خداوند پيش روى حجّت خود پوششى نيفكنده است. مائيم درهاى علم خدا، راه مستقيم و كانون علم او، و مائيم بازگوكننده و شرح دهنده وحى خدا و استوانه‏هاى اصلى كاخ توحيد او، و مائيم جايگاه راز نهانى او. (معاني الأخبار-ترجمه محمدى    ج‏1    76    باب 22 - معنى صراط .....  ص : 69 )

* مناظره امام با فقهایی که برای استخراج احکام به راههای غلط دست زده بودند   مثل قیاس در فقه حنفی

ابوحنيفه پيشواى فرقه حنفى مى گويد: روزى به خانه امام صادق عليه السلام رفتم كه آن حضرت را ملاقات كنم .
اجازه ملاقات خواستم ، امام عليه السلام اجازه نداد.
در اين وقت عده اى از مردم كوفه آمدند. امام عليه السلام به آنها اجازه ملاقات داد. من هم با آنها داخل خانه شدم . چون به محضرش رسيدم ، گفتم :- فرزند رسول خدا! بهتر است كسى را به كوفه بفرستيد تا مردم را از دشنام اصحاب حضرت محمد صلى الله عليه و آله باز داريد. من بيش از ده هزار نفر را مى دانم كه به ياران و اصحاب پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله دشنام مى دهند.
حضرت فرمود:
- مردم از من قبول نمى كنند. گفتم :
- چه كسى از شما نمى پذيرد، شما فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هستيد.
امام عليه السلام فرمود:
- تو يكى از آنها هستى كه حرفهاى مرا نمى پذيرى . اكنون بدون اجازه داخل خانه من شدى و بدون اجازه من نشستى و بدون اجازه من شروع به سخن نمودى . سپس فرمود:
- شنيدم تو بر مبناى قياس فتوا مى دهى ؟  قياس آن است كه خداند حكمى را در موردى بيان كند و بدون درك حكمت آن ، در مورد دوم در آن مورد نيز جارى گردد.
گفتم : آرى !
حضرت فرمود:
- واى بر تو! نخستين كسى كه در مقابل فرمان خداوند به قياس گرفتار شد، شيطان بود. آن گاه كه خداوند به او دستور داد به آدم سجده كند.
گفت :
- من سجده نمى كنم . زيرا كه مرا از آتش آفريدى و آدم را از گل و آتش برتر است . بنابراين با قياس نمى توان حق را پيدا كرد. براى اينكه مطلب را خوب بفهمى از تو مى پرسم :
- اى ابوحنيفه ! به نظر شما كشتن كسى به ناحق مهمتر است يا زنا؟
گفتم : كشتن كسى به ناحق ، فرمود:
- پس چرا براى اثبات قتل ، خداوند دو شاهد قرار داده و در زنا چهار شاهد؟ آيا اين دو تا را به يكديگر مى توان قياس نمود؟
گفتم : نه ! فرمود: بول كثيف تر است يا منى ؟
گفتم : بول .
فرمود: پس چرا خداوند در بول دستور مى دهد وضو بگيريد و در منى غسل كنيد؟ آيا اين دو را مى توان به يكديگر قياس كرد؟
گفتم : نه !
فرمود: آيا نماز مهمتر است يا روزه ؟
گفتم : نماز.
فرمود: پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است ولى قضاى نماز واجب نيست ؟ آيا اينها را به يكديگر مى توان قياس نمود؟
گفتم : نه !
فرمود: آيا زن ضعيف تر است يا مرد؟
گفتم : زن .
فرمود: پس چرا خداوند در ارث براى مرد دو سهم قرار داده و براى زن يك سهم ؟ آيا اين حكم با قياس درست مى شود؟
گفتم : نه !
فرمود: چرا خداوند دستور داده است كه اگر كسى ده درهم دزدى كند بايد دست او قطع شود ولى اگر كسى دست كسى را قطع كند، ديه آن پانصد درهم است ؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است ؟
گفتم : نه !
فرمود: شنيده ام در تفسير اين آيه كه خداوند مى فرمايد:
- ((ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم )) ، يعنى روز قيامت درباره نعمتها از شما پرسيده خواهد شد. گفته ايد منظور از نعمتها، غذاهاى لذيذ و آبهاى خنك در تابستان مى خورند، مى باشد.
گفتم : آرى ! من اينطور معنى كرده ام .
فرمود: اگر كسى تو را دعوت كند و غذاى لذيذ و گوارا در اختيار تو بگذارد، پس از آن بر تو منت گذارد، درباره چنين آدمى چگونه قضاوت مى كنى ؟
گفتم : مى گويم آدم بخيلى است .
فرمود: آيا خداوند بخيل است (در روز قيامت راجع به غذاها و آبهايى كه به ما داده ، مورد سوال قرار دهد؟)گفتم : پس مقصود از نعمتهايى كه خداوند مى فرمايد انسان درباره آن مورد سؤ ال قرار مى گيرد چيست
فرمود: مقصود نعمت دوستى و محبت ما خاندان پيامبر است

(نکته از خودم : در خصوص احکام باید اولا انسان به عقل خودش فقط مسائل را نسنجد چرا که معمولا عقل افرادی همچون ما فقط محدوده نیازهای دوران خود را بررسی می کند و در نظر می گیرد و حال آنکه امتداد شریعت و احکام اسلام تا ابدیت می باشد نه فقط منحصر در زمان خاصی و دلیل این مدعا نیز این است که هر چه بر عمر بشر می گذرد به مفید بودن دستورات اسلام پیشتر پی برده می شود و عقلها هر چه کاملتر می شود و علوم مختلف شکوفا تر می گردد زیباییهای دین اسلام خود را بهتر جلوه می دهد )

* نتیجه گیری بحث : ( پس همانطور که می بینیم ) امام صادق با همه اينها مواجه است و با همه اينها برخورد كرده است.از نظر قرائت و تفسير،يك عده شاگردان امام هستند،و امام با ديگران درباره قرائت آيات قرآن و تفسيرهاى قرآن مباحثه كرده،داد كشيده،فرياد كشيده كه آنها چرا اين جور غلط مى‏گويند، اينها چرا چنين مى‏گويند،آيات را اين طور بايد تفسير كرد.در باب احاديث هم كه خيلى واضح است،مى‏فرمود:سخنان اينها اساس ندارد،احاديث صحيح آن است كه ما از پدرانمان از پيغمبر روايت مى‏كنيم.در باب نحله فقهى هم كه مكتب امام صادق قوى‏ترين و نيرومندترين مكتبهاى فقهى آن زمان بوده به طورى كه اهل تسنن هم قبول دارند.تمام امامهاى اهل تسنن يا بلا واسطه و يا مع الواسطه شاگرد امام بوده و نزد امام شاگردى كرده‏اند.در راس ائمه اهل تسنن ابو حنيفه است.و نوشته‏اند ابو حنيفه دو سال شاگرد امام بوده،و اين جمله را ما در كتابهاى خود آنها مى‏خوانيم كه گفته‏اند او گفت:«لو لا السنتان لهلك نعمان‏»اگر آن دو سال نبود نعمان از بين رفته بود.(نعمان اسم ابو حنيفه است.اسمش‏«نعمان بن ثابت‏بن زوطى بن مرزبان‏»است،اجدادش ايرانى هستند.)مالك ابن انس كه امام ديگر اهل تسنن است نيز معاصر امام صادق است.او هم نزد امام مى‏آمد و به شاگردى امام افتخار مى‏كرد.شافعى در دوره بعد بوده ولى او شاگردى كرده شاگردان ابو حنيفه را و خود مالك بن انس را.احمد حنبل نيز سلسله نسبش در شاگردى در يك جهت‏به امام مى‏رسد.و همين طور ديگران.حوزه درس فقهى امام صادق از حوزه درس تمام فقهاى ديگر با رونق‏تر بوده است كه حال من شهادت بعضى از علماى اهل تسنن در اين جهت را عرض مى‏كنم. (سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام شهید مطهری )

لذا در بین تمامی این مذاهب و نحله ها روش و مرامی که امام علیه السلام ترویج می کردند ( که همان روش و مرام پیامبر صل الله علیه و آله بود ) و به دلیل مواجهه با این فرق این روش به نام ایشان معروف شد و مذهب شیعه به مذهب جعفری و به پیروان ایشان شیعه جعفری گفتند

*** اما از چه زمانی شیعه به نام جعفری معروف شد *****

از زمان خود امام صادق علیه السلام :

5 أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي أُسَامَةَ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اقْرَأْ عَلَى مَنْ تَرَى أَنَّهُ يُطِيعُنِي مِنْهُمْ وَ يَأْخُذُ بِقَوْلِيَ السَّلَامَ وَ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْوَرَعِ فِي دِينِكُمْ وَ الِاجْتِهَادِ لِلَّهِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ طُولِ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجِوَارِ فَبِهَذَا جَاءَ مُحَمَّدٌ ص أَدُّوا الْأَمَانَةَ إِلَى مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَيْهَا بَرّاً أَوْ فَاجِراً فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يَأْمُرُ بِأَدَاءِ الْخَيْطِ وَ الْمِخْيَطِ- صِلُوا عَشَائِرَكُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ إِذَا وَرِعَ فِي دِينِهِ وَ صَدَقَ الْحَدِيثَ وَ أَدَّى الْأَمَانَةَ وَ حَسُنَ خُلُقُهُ مَعَ النَّاسِ قِيلَ هَذَا جَعْفَرِيٌّ فَيَسُرُّنِي ذَلِكَ وَ يَدْخُلُ عَلَيَّ مِنْهُ السُّرُورُ وَ قِيلَ هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ وَ إِذَا كَانَ عَلَى غَيْرِ ذَلِكَ دَخَلَ عَلَيَّ بَلَاؤُهُ وَ عَارُهُ وَ قِيلَ هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ فَوَ اللَّهِ لَحَدَّثَنِي أَبِي ع أَنَّ الرَّجُلَ كَانَ يَكُونُ فِي الْقَبِيلَةِ مِنْ شِيعَةِ عَلِيٍّ ع فَيَكُونُ زَيْنَهَا آدَاهُمْ لِلْأَمَانَةِ وَ أَقْضَاهُمْ لِلْحُقُوقِ وَ أَصْدَقَهُمْ لِلْحَدِيثِ إِلَيْهِ وَصَايَاهُمْ وَ وَدَائِعُهُمْ تُسْأَلُ الْعَشِيرَةُ عَنْهُ فَتَقُولُ مَنْ مِثْلُ فُلَانٍ إِنَّهُ لآَدَانَا لِلْأَمَانَةِ وَ أَصْدَقُنَا لِلْحَدِيثِ‏

                       

 (3) زيد شحام گويد: حضرت صادق عليه السلام بمن فرمود: بهر كس از مردم كه ببينى پيروى از من كنند و بگفتار من عمل كنند سلام مرا برسان، و من بشما سفارش كنم كه نسبت بخدا عز و جل تقوى داشته باشيد و در دين خود پارسا باشيد و در راه خدا كوشش كنيد، و براستگوئى و باداء امانت و طول دادن سجده و نيكى با همسايه شما را سفارش ميكنم زيرا محمد صلى اللَّه عليه و آله همين دستورات را آورده است هر كه بشما امانت سپرده باو پس بدهيد نيكرفتار باشد يا بدكردار، زيرا رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله دستور ميداد كه سوزن و نخ را نيز بصاحبش پس دهيد، و با فاميل خود پيوند داشته باشيد، و بجنازه‏ مرده‏هاشان حاضر شويد، و بيمارانشان را عيادت كنيد، و حقوقشان را بپردازيد، زيرا هر كس از شما كه در دينش پارسا باشد و راستگو باشد و امانت را بصاحبش برگرداند و اخلاقش با مردم خوب باشد گويند: اين جعفرى است و اين مرا شاد كند و از جانب او شايد در (دل) من آيد و گويند: اين روش پسنديده جعفر (بن محمد) است بخدا سوگند پدرم براى من حديث كرد كه مردى از شيعيان على عليه السلام در قبيله‏اى بود و زينت آن قبيله بشمار ميرفت، از همه آنها در پرداخت امانت بهتر بود، و حقوقشان را بهتر مراعات ميكرد، و در گفتار راستگوتر بود، و سفارشات و همه وصيتهاى اهل قبيله و سپردهاشان را آنان بدو مى‏سپردند و چون از او پرسش ميكردى ميگفتند: كيست مثل فلان كس؟ او در پرداخت امانت و راستگوئى از همه ما بهتر است. (الكافي    ج‏2    637    باب حسن المعاشرة .....  ص : 637)

 

 

انتظار امام صادق علیه السلام از پیروان خود

بسم الله الرحمن الرحیم

افتخار شیعه به این است که دارای مذهب جعفری بوده و از امام جعفر صادق علیه السلام پیروی می کند البته این افتخار دلیل هم دارد. مهمترین دلیل آن نیز این است که پیروی از مکتب امام صادق علیه السلام بر خلاف دیگر مذاهب انسان را به سرچشمه وحی متصل می کند چراکه همه مذاهب اربعه اهل سنت (حنفی، حنبلی، مالکی، شافعی) به دلیل منع حدیث که تا 143 بعد از هجرت به دستور خلیفه دوم نقل حدیث منع گردید خود را یکی از دو ثقل جدا کرده این تنها مکتب شیعه هست که بدون انقطاع و سینه به سینه روایت پیامبر صل الله علیه و آله را به شیعیان منتقل می نمودند.

و این دقیقا همان چیزی هست که خداوند متعال از ما خواسته است که «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ»[1] اى مؤمنان خدا و پيامبر را فرمان بريد» «مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[2] آنچه را كه پيامبر به شما عرضه كرد برگيريد و آنچه را نهى كرد فرو گذاريد.»

 

 و اگر الان هم می بینیم این دست از مکاتب اهل سنت توانسته تا کنون دوام بیاورد به برکت شاگردی همه این مکاتب در محضر امام صادق علیه السلام است که همه آنها با واسطه و یا بی واسطه در محضر امام صادق علیه السلام شاگردی کرده اند.

تمام امامهاى اهل تسنن يا بلا واسطه و يا مع الواسطه شاگرد امام بوده و نزد امام شاگردى كرده‏اند.در راس ائمه اهل تسنن ابو حنيفه است.و نوشته‏اند ابو حنيفه دو سال شاگرد امام بوده،

 مالك ابن انس كه امام ديگر اهل تسنن است نيز معاصر امام صادق است.او هم نزد امام مى‏آمد و به شاگردى امام افتخار مى‏كرد.شافعى در دوره بعد بوده ولى او شاگردى كرده شاگردان ابو حنيفه را و خود مالك بن انس را.احمد حنبل نيز سلسله نسبش در شاگردى در يك جهت‏به امام مى‏رسد.و همين طور ديگران.حوزه درس فقهى امام صادق از حوزه درس تمام فقهاى ديگر با رونق‏تر بوده است كه حال من شهادت بعضى از علماى اهل تسنن در اين جهت را عرض مى‏كنم. (سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام شهید مطهری )

علاوه بر این خود رؤسای اهل سنت بر برتری امام صادق علیه السلام اعتراف نموده اند 

1- ابوحنیفه نعمان بن ثابت زوطی متولد  150 از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بهره ها برده است. این جمله از او معروف است که: «لولا السنتان لهلک النعمان »[3] 

اگر دو سالی که از محضر امام صادق (ع) استفاده کردم نبود بیچاره بودم. اگر آن دو سال نبود نعمان از بين رفته بود.(نعمان اسم ابو حنيفه است.اسمش‏«نعمان بن ثابت‏بن زوطى بن مرزبان‏»است،اجدادش ايرانى هستند.)

او گرچه در موارد زیادی در مبانی فقهی با امام صادق (ع) مخالفت می کرده و این نقطه ضعف در زندگی او نه پوشیده است و نه قابل دفاع اما مورخان تجلیل های او را از امام صادق (ع) نیز آورده اند. گفته اند:

 او وقتی امام صادق را مخاطب قرار می داده می گفته است «جعلت فداک یابن رسول الله »[4] فدایت گردم ای پسر پیغمبر. او به درخواست منصور دوانیقی چهل مسئله از امام صادق (ع) پرسید، پس از آنکه پاسخ مستدل همه آنها را شنید گفت: «ما رایت افقه من جعفر بن محمد (ص(»[5]

من فقیه تر از امام صادق (ع) ندیدم.[6]

======================================

2- امام فقهی اهل سنت مالک بن انس

(متولد 93 هجری درگذشته سال 179 ه) است او نیز از امام صادق (ع) بهره گرفته است.

او می گوید:

«ما رات عین و لا سمعت اذن و لا حظر علی قلب بشر افضل من جعفر بن محمد علما و عبادة و ورعا» (14)[7] 

کسی را همانند امام صادق (ع) در علم و عبادت و ورع، هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ انسانی خطور نکرده است.

نیز گفته است: «اختلفت الیه زمانا فما کنت اراه الا علی ثلاث خصال اما مصل و اما صائم و اما یقرا القرآن و ما رایته یحدث الا علی طهارة »[8]  در مدتی که با امام صادق (ع) آمد رفت داشتم حضرت را در یکی از سه حالت دیدم یا نماز می خواند و یا روزه بود و یا قرآن می خواند و ندیدم سخنی بگوید جز با طهارت » [9]

**** همانگونه که ما به داشتن امامی همچون امام صادق علیه السلام افتخار می کنیم ما نیز باید انتظارات امام صادق علیه السلام برآورده کنیم تا بتوانیم برای آن حضرت مایه افتخار باشیم**

در این جلسه به سه مورد از انتظارات امام صادق علیه السلام از شیعیانشان اشاره می کنم

&&&&& رعایت ادب در گفتار و پرهیز از فحاشی &&&

7- سماعه گويد: رفتم به خدمت امام صادق عليه السلام، آن حضرت بدون مقدمه به من فرمود: اى سماعه اين چه رفتارى بود ميان تو و شتربانت؟ بپرهيز از دشنام گوئى و عربده كشى و لعنت گوئى. گفتم: به خدا سوگند اگر من چيز ناروائى گفته باشم بخاطر ستمى‏ است كه شتردار بر من روا داشته است، امام فرمود: اگر او بر تو ستم كرده تو هم با او (در فحش و فرياد) برابر آمدى، اين كارها از روش من نيست و شيعيانم را هم به آن دستور نداده‏ام استغفار كن و ديگر از اين كارها نكن، گفتم: استغفار مى‏كنم و ديگر چنين كارى را نمى‏كنم.[10]

------

الأمالي( للصدوق) ؛ النص ؛ ص400

17- حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُؤَدِّبُ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِيمُ بْنُ بُهْلُولٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عُثْمَانَ الْأَحْوَلُ قَالَ حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنَ الشِّيعَةِ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ مَعَاشِرَ الشِّيعَةِ كُونُوا لَنَا زَيْناً وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْناً قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً احْفَظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ كُفُّوهَا عَنِ الْفُضُولِ وَ قَبِيحِ الْقَوْلِ.[11]

---------

پيامبر صلى الله عليه و آله : ان الله لا يحب الفحش و التفحش

:خداوند بدزبانى و هرزه گوئى را دوست ندارد.[12]

------

عمرو بن نعمان جعفى گفت : امام صادق عليه السلام را دوستى بود كه هر جا حضرت مى رفت از او جدا نمى شد. وقتى حضرت به محلى به نام حذائين مى رفتند، او و غلامش دنبال حضرت مى آمدند.

آن شخص ديد غلامش دنبالش نيست . تا سه بار توجه كرد او را نديد. مرتبه چهارم او را ديد و گفت : اى پسر زن بدكار كجا بودى ؟!

امام عليه السلام با شنيدن اين كلمه دست مباركش را بر پيشانى زد و فرمود: سبحان الله ، به مادرش اسناد بد دادى ، من ترا با ورع مى پنداشتم ، اكنون مى بينم ورعى ندارى . عرض كرد: فدايت شوم ، مادرش سنديه و مشترك است (مانعى از اين اسناد ندارد) فرمود: آيا نمى دانى كه هر امتى را نكاحى هست (583)  (583- اءما علمت اءن لكل قوم نكاحا ) از من دور شو!! راوى حديث گويد: ديگر او را نديدم با حضرت راه برود، تا اينكه مردن بين ايشان جدايى افكند.[13]

 

&&&& به دنبال کسب معارف دین&&&&&

********

توقع امام از جوانان

امام صادق عليه السلام فرمود:

دوست ندارم جوانى از شما را ببينم مگر آنكه روز او به يكى از دو حالت آغاز گردد. يا عالم باشد يا متعلم و دانشجو. اگر نه عالم باشد و نه متعلم ، در انجام وظيفه كوتاهى كرده و كوتاهى در انجام وظيفه تضييع جوانى است و تضييع جوانى گناه است و سوگند به خداى محمد صلى الله عليه و آله جايگاه گناهكار در آتش خواهد بود.[14]

 

********

------------

  *لزوم فراگيري معارف ديني در جواني

قال ابو جعفر عليه السّلام: لَوْ أُتِيتُ بِشَابٍّ مِنْ شَبَابِ الشِّيعَةِ لَا يَتَفَقَّهُ فِي الدِّينِ لَأَوْجَعْتُه‏.  (1) امام باقر عليه السّلام ميفرمود: اگر جوان شيعه‏اى را نزد من بياورند كه تفقّه در دين نميكند او را به مجازات دردناكى كيفر خواهم كرد.

قال ابو عبد اللَّه عليه السّلام: لَوْ أُتِيتُ بِشَابٍّ مِنْ شَبَابِ الشِّيعَةِ لَا يَتَفَقَّهُ لَأَدَّبْتُه‏.  (2) امام صادق عليه السّلام فرمود: اگر يكى از جوانان شيعه را نزدم بياورند كه وظيفه خود را در شناخت دين انجام نميدهد او را تأديب ميكنم. (الحديت-روايات تربيتى، ج‏1، ص: 354 )

* خطر «غلاة» براي جوانان‏

فضيل‏بن يسار گفت: امام صادق‏عليه السلام فرمود: بر جوانانتان از «غلات» بترسيد تا آن‏ها را فاسد نكنند؛ زيرا آنان عظمت خداوند را كوچك مي‏شمارند و براي بندگان خدا، ادعاي خدايي مي‏كنند. به خدا سوگند، همانا آنان از يهود، نصاري، مجوس و مشركان بدتر هستند. سپس امام فرمود: اگر غلو كننده به نزد ما بيايد او را نمي‏پذيريم، ولي اگر انسان گناه‏كار به ما پناهنده شود، او را مي‏پذيريم. به امام گفته شد: علت آن چيست؟ امام فرمود: غلو كننده، به ترك كردن نماز، زكات، روزه و حج عادت كرده است. بنابراين، نمي‏تواند عادتش را ترك كند و به فرمان‏برداري از خداوند بزرگ باز گردد، ولي انسان گناه‏كار وقتي حق را شناخت به آن عمل مي‏كند.

بحار، ج 25، ص 265، روايت 6 ، باب 10(نوجوانان و داستانهايي از بحارالانوار آقاي محمد صالحي‏نيا، سي دي مركز پژوهشها)

 

* یکی از بهترین مکان هایی که می تواند ما را در این مسیر یاری کند حضور در مساجد و همین محافل و هیئت ها می باشد البته باید مراقب باشید در این زمینه گرفتار آفت نشویم و خدای نکرده از مسیر منحرف نشویم چراکه متاسفانه برخی ها با وجود حضور در مساجد و هیئت ها کمترین بهره ای از این مجالس نمی برند (انشاء الله که اینجور آدم هایی در هیئت شما نباشد و اگر خدای نکرده یک نفری هم هست خودش را اصلاح کند )مثلا برخی از این هیئتی ها را که می بینی تمام فکرشان این است که در فلان هیئت مثلا غذا چه می دهند و به گونه ای برنامه ریزی می کنند به شام رسیده باشد و یا برای رفیق بازی در هیئت شرکت می کند و یا فقط به عشق سینه زنی به هیئت می رود و اگر هم زود به هیئت برسد بیرون در مجلس می ایستد تا سخنرانی تمام شود و بعد از سخنرانی برای سینه زنی وارد مجلس می شود و ... همه این مسائل باعث می شود تا حتی افراد هیئتی هم از معارف اهل بیت علیهم السلام دور باشند و چه بسا به دلیل دور بودن از معارف با نام هیئتی بودن به اسلام نیز ضربه بزنند گذشته از اینکه کمترین اجر و  ثوابی از این مجالس نمی برند مانند کشته الاغ که در روایات آمده

سوم : مردى با اصحاب پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به جهاد رفت، و حال آنكه نيّتش از ترك شهر خويش (مهاجرت) اين بود كه زنى را كه در سپاه كفّار بود - و امّ قيس ناميده مى‏شد - بگيرد و با او نكاح كند و به همين دليل اين مرد نزد اصحاب پيامبر به هجرت كننده امّ قيس مشهور شد.

و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «كارها به نيّت است، و هر كسى را چيزى است كه نيّت كرده، هر كه به سوى خدا و رسول او هجرت كند هجرتش براى خدا و رسول اوست، و هر كه به سوى دنيا هجرت كند تا آن را بدست آورد يا زنى كه با او نكاح كند هجرت وى براى آن است» [15]

چهارم : پيامبر خدا فرمود: «چون مسلمانان با كفّار به جنگ بايستند فرشتگان فرود آيند و مردم را بر حسب مرتبه‏شان بنويسند: فلان براى دنيا مى‏جنگد، فلان به حميّت و تعصّب جنگ مى‏كند، هان تا مگوئيد كه فلان در راه خدا كشته شد مگر درباره كسى كه جنگ براى آن كند تا كلمه خدا (توحيد) والا و برتر باشد».[16]

 

&&&&& دوری از گناه و گریز به بحث ازدواج &&&&&&&&&&

دورى از گناه و محرّمات 
از انتظارات مهم تمام امامان مخصوصاً امام صادق  (علیه السلام) این است که شیعیان از گناه به شدّت دورى نمایند و هرگز به طمع شفاعت و محبّت اهل بیت، دور گناه نروند، چرا که گناه راه رسیدن به محبّت و ولایت اهل بیت را نیز سد مى کند، متأسفانه امروزه در جامعه بر این باورند که مى توانند هر گناهى انجام دهند، و هر عمل زشتى را مرتکب شوند، آن گاه با گریه و عزادارى در محرّم و صفر و اظهار محبّت به اهل بیت (علیهم السلام) همه را جبران کنند. از طریق ربا و کلاه بردارى پول در مى آورند ولى مقدار آن را نذر امام حسین  (علیه السلام) مى کنند و بخیالش که حساب پاک شده است. خمس و زکات مال خود را نمى پردازند ولى به زیارت ثامن الحجج یا عتبات عالیات (کربلا و نجف) مشرف مى شوند، نماز نمى خوانند امّا در شب عاشورا تا نصف شب سینه مى زنند و... اینان بدانند که هرگز ائمه ما از آن ها راضى نمى شوند، مگر دست از گناه بردارند امام باقر (علیه السلام) در این باره مى فرماید: «وَ اللّه ما یتقرب الى اللّه تبارک و تعالى اِلاّ بالطاعَة وَ ما مَعَنا براءَةٌ مِنَ النّارِ و لا عَلى اللّهِ لاحَدٍ مِن حُجَّةٍ، مَن کانَ لِلّه مُطیعاً فهُوَ لَنا وَلىٌّ و مَن کانَ لِلّه عاصّیاً فَهُوَ لَنا عَدُوٌّ وَ ما تَنالُ وَلایَتُنا اِلاّ بِالعَمَلِ و الوَرَع(21) ؛به خدا قسم کسى به خدا تقرّب نمى یابد مگر بوسیله طاعت و بندگى، ما مدرکى براى دورى از آتش در دست نداریم و نه کسى به نفع خود از خدا حجّتى گرفته است، (بنابراین) هر کس مطیع و فرمانبر خدا باشد او براى دوست و نزدیک است و هر کس خدا را معصیّت کند دشمن ما شمرده مى شود، و (بدانید که) رسیدن به ولایت و دوستى ما جز از راه عمل و دورى از حرام میسّر نیست». على (علیه السلام) فرمود: «دوست و نزدیک پیامبر اسلام حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) کسى است که خدا را فرمان برد، اگر چه خویشاوندى اش با آن حضرت دور باشد، و دشمن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کسى است که خدا را فرمان نبرد، هر چند از نزدیکان نسبى آن سرور باشد.»(22)
آرى در پیشگاه خداوند و معصومان سلمان فارسى مطیع خدا و بلال حبشى پیرو حق، از ابالهب که عموى پیامبر است ولى کافر به خداوند است و متمرد نسبت به فرامین الهى، برتر و بالاتر است.

بر همین اساس یکی از انتظاراتی که امام صادق (علیه السلام) از شیعیانش دارد آن است که گناه نکنند

یکى از شیعیان حضرت به نام «شقرانى» از تقسیم خلیفه وقت «منصور دوانیقى» محروم ماند، در کنار خانه خلیفه منتظر فرصت بود تا با شفاعت و وساطت کسى حق خود را بگیرد، حضرت صادق  (علیه السلام) سهم او را گرفت و به وى داد آن گاه فرمود: «یا شَقرانِى اَنَّ الحسن مِن کُلِّ اَحَدٍ حَسَنٌ وَ اِنّه مِنکَ اَحسَن لِمکانِک مِنّا، وَ اَنَّ القبیح مِن کُلٍّ اَحَدٍ قبیحٌ وَ اِنّه مِنکَ اقبح (15)؛ اى شقرانى اعمال نیک از همه نیکو است، ولى از تو نیکوتر است چون به ما نسبت دارى (و شیعه ما هستى) و کارهاى زشت از همه زشت است ولى از تو زشتر است (چون که به ما نسبت دارى)» لازم به یادآورى است که شقرانى از خدمت گزاران پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بود و عمر طولانى کرده بود، تا زمان امام صادق  (علیه السلام) زنده بود، ولى گرفتار مشروب بود، لذا امام صادق  (علیه السلام) به او تذکر داد که تو با دیگران تفاوت دارى، تو به ما اهل بیت نسبت دارى لذا احترام این مقام و موقعیّت را حفظ کن، چرا که شیعه باید اهل عمل نیک، ورع و پرهیزکارى باشد، چنان که امام صادق (علیه السلام) فرمود: «اَحَقّ الناس بِالوَرَعِ آل محمّد و شیعَتُهم، کَى تقتدى الرعیة بِهِم(16)؛ سزاوارترین مردم به تقوا و دورى از حرام آل محمد(صلی الله علیه و آله) و شیعیان آن ها هستند، تا سایر مردم نیز به آنان تأسى نمایند. مخصوصاً در این دوران حساس که مکتب شیعه به عنوان یک مکتبى کامل و جهانى مطرح شده است و حکومتى بنام شیعه تشکیل شده است و با تمام قدرت در مقابل قدرت هاى جهانى قد علم نموده است و مستضعفان جهان را به سوى خود مى خواند، جا دارد که مسئولان، مردم، و تک تک شیعیان به گونه اى رفتار نمایند که جهانیان را با اعمال و رفتار خویش به حقیقت درخشان تشیّع دعوت نمایند، در این زمینه امام صادق  (علیه السلام) فرمود: «کونُوا دعاة النّاسِ بغیر السنتکم لِیَروا مِنکُم الوَرَعَ وَ الاِجتهادَ و الصَّلاةَ وَ الخَیر فَاِنَّ ذلِکَ داعِیَةٌ(17)؛مردم را با غیر زبان خود به کارهاى نیک دعوت کنید، تا آنان از شما تقوى و ورع و تلاش و کوشش در نماز و کارهاى خیر ببینند، و این راه (عمل) جاذبه بیشترى دارد (و بهتر مردم را به سوى نیکى ها جذب مى کند)».

البته باید این نکته را یادآور شد که انسان های مومن و زرنگ برای اینکه هم دنیا داشته باشند و هم آخرت بهترین کاری که برای گناه نکردن انجام می دهند این است که زمینه گناه را از بین می برند

به عنوان نمونه یکی از بهترین راه هایی که زمینه گناه را از بین می برد و ما می توانیم تا حد زیادی انتظار امام صادق علیه السلام را برآورده کنیم بحث ازدواج هست 

مصونيت از گناه‏ در جواني با ازدواج

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: يَا مَعْشَرَ الشَّبَابِ مَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمُ الْبَاهَ فَلْيَتَزَوَّجْ فَإِنَّهُ أَغَضُّ لِلْبَصَرِ وَ أَحْصَنُ لِلْفَرْج‏. «2»

 (2) رسول اكرم (ص) فرموده است: اى گروه جوانان هر يك از شما كه قدرت ازدواج دارد حتما اقدام نمايد، چه اين خود بهترين وسيله است كه چشم را از نگاههاى آلوده و خيانت‏آميز و عورت را از بى‏عفتى و گناه محافظت نمايد.

قال النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله: يَا شَابُّ تَزَوَّجْ وَ إِيَّاكَ وَ الزِّنَاءَ فَإِنَّهُ يَنْزِعُ الْإِيمَانَ مِنْ قَلْبِك‏. «3»

 (3) رسول اكرم (ص) فرموده است: اى جوان ازدواج كن و از زنا بپرهيز كه زنا ريشه‏هاى ايمان را از دلت برميكند.

و عنه صلّى اللَّه عليه و آله: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ مَلَكاً يَنْزِلُ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ يُنَادِي يَا أَبْنَاءَ الْعِشْرِينَ جِدُّوا وَ اجْتَهِدُوا وَ يَا أَبْنَاءَ الثَّلَاثِينَ لَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا. «1»

 (1) و نيز فرموده است كه فرشته الهى هر شب بجوانان بيست ساله ندا ميدهد كوشش و جدّيت كنيد و براى نيل بكمال و سعادت خود مجاهده نمائيد.

عن ابى عبد اللَّه عليه السّلام في قول اللَّه عزّ و جلّ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ توبيخ لابن ثمانى عشر سنة. «2»

 (2) امام صادق عليه السّلام فرموده است كه اين آيه ملامت و سرزنش جوانان غافلى است كه بسنّ هجده سال رسيده‏اند و از فرصت جوانى خود استفاده نمى‏كنند.[17]

 (داستان). ازدواج در آغاز جواني‏

در كتاب «نوادر راوندي» از امام هفتم‏عليه السلام نقل است كه پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله فرمود: هيچ جواني نيست كه در آغاز جواني، ازدواج كرده باشد، مگر اين كه شيطان فرياد مي‏زند، اي واي بر من، كه او دو سوم دينش را از من حفظ كرد. هم‏چنين پيامبر فرمود: پس بنده بايد در يك سوم باقي‏مانده، تقواي خداوند را پيشه خود سازد. [18]

ازدواج در فصل جوانى‏

ما مِنْ شَابٍّ تَزَوَّجَ فِي حَدَاثَةِ سِنِّهِ إِلَّا عَجَّ شَيْطَانُهُ يَا وَيْلَهُ يَا وَيْلَهُ عَصَمَ مِنِّي ثُلُثَيْ دِينِهِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ الْعَبْدُ فِي الثُّلُثِ الْبَاقِي‏

106- رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: هر جوانى در اوايل جوانى خود ازدواج كند، شيطانى كه در كمين اغفال او بود به ناله در                         مى‏آيد، و فرياد مى‏زند: اى واى! اى واى! اين جوان دو ثلث دين خود را از نفوذ من حفظ كرد. بنا بر اين، براى حفظ ثلث ديگر دين خويش، بايد به خدا پناه ببرد.[19]

هر كه در فصل جوانى، شد به همسر پايبند -- ناگهان شيطان كند فرياد وا ويلا بلند

واى بر او دين خود را حفظ كرد از دست من-- پس مشو ايمن حذر ميكن ز مكر اهرمن‏

 سيد ضياء الدين امامى‏فر دزفولى گلزار توحيد و ولايت صفحه 133

عن علىّ عليه السّلام انّه قال: لم يكن احد من اصحاب الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله يتزوّج الّا قال رسول اللَّه (ص) كمل دينه. «2»

 (2) على عليه السّلام فرمود: هيچ يك از اصحاب رسول خدا ازدواج نميكرد مگر آنكه نبىّ اكرم (ص) در باره او ميفرمود دينش كامل شد.

عن النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله انّه قال: خير امّتى اوّلها المتزوّجون و آخرها العزّاب. «3»

 (3) رسول اكرم (ص) فرموده است: بهترين امّت من در درجه اوّل كسانى هستند كه ازدواج كرده‏اند و مردان و زنان بدون همسر در رتبه آخر قرار دارند.

&&&&&&

یکی از مشکلات فکری که برای برخی جوان ها ایجاد شده این هست که بهانه تراشی می کنند که پولی برای ازدواج نداریم و با این اوضاع اقتصادی چه کسی می تواند ازدواج کند

بنده در جواب اینگونه افراد تنها چند روایت را می خوانم و قضاوت را به خودتان واگذار می کنم:

التَّمِيمِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ مَنْ تَرَكَ التَّزْوِيجَ مَخَافَةَ الْعَيْلَةِ فَقَدْ أَسَاءَ ظَنَّهُ‏ بِاللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏[20].[21]

این فرد با ازدواج نکردنش به خدا بدبین هست چون به وعده الهی اعتماد ندارد

 وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى‏ مِنْكُمْ وَ الصَّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ (32)

مردان و زنان بى‏همسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را؛ اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بى‏نياز مى‏سازد؛ خداوند گشايش‏دهنده و آگاه است! (32)

--------

قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: الْحَدِيثُ الَّذِي يَرْوِيهِ‏ النَّاسُ حَقٌّ أَنَّ رَجُلًا أَتَى النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، فَشَكَا إِلَيْهِ الْحَاجَةَ، فَأَمَرَهُ بِالتَّزْوِيجِ، فَفَعَلَ، ثُمَّ أَتَاهُ، فَشَكَا إِلَيْهِ الْحَاجَةَ، فَأَمَرَهُ‏ بِالتَّزْوِيجِ حَتّى‏ أَمَرَهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ؟

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: «نَعَمْ‏، هُوَ حَقٌّ» ثُمَّ قَالَ: «الرِّزْقُ مَعَ النِّسَاءِ وَ الْعِيَالِ».[22][23]

-----

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام، قَالَ: «أَتى‏ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله شَابٌ‏ مِنَ‏ الْأَنْصَارِ، فَشَكَا إِلَيْهِ‏ الْحَاجَةَ، فَقَالَ لَهُ: تَزَوَّجْ، فَقَالَ الشَّابُّ: إِنِّي لَأَسْتَحْيِي أَنْ أَعُودَ إِلى‏ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَحِقَهُ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ، فَقَالَ: إِنَّ لِي بِنْتاً وَسِيمَةً، فَزَوَّجَهَا إِيَّاهُ» قَالَ: «فَوَسَّعَ‏ اللَّهُ عَلَيْهِ».

(6). «الوسيمة»: حسنة الوجه، أو الثابتة الحسن كأنّها قد وسمت؛ من الوسامة بمعنى الحسن الوضي‏ء الثابت. راجع: لسان العرب، ج 13، ص 637 (وسم).

و في هامش المطبوع: «لعلّ في هذا الكلام تقديماً و تأخيراً، و التقدير هكذا: فقال له: تزوّج، فلحقه رجل من الأنصار فقال له الشابّ: إنّي لأستحيي أن أعود إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فقال: إنّ لي بنتاً وسيمة إلى آخره».

-----

قَالَ‏: «فَأَتَى الشَّابُّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: يَا مَعْشَرَ الشَّبَابِ عَلَيْكُمْ بِالْبَاهِ‏[24]».[25][26]

البته در ازدواج موضوع  های دیگری مثل خانواده ها و شرایط اجتماعی و ... دخیل هستند که هر کدام از آنها بحث خود را می طلبد اما مهم این هست که جوانی که توانایی اولیه برای ازدواج دارد بی خود خودش را به بهانه ها و آرزویهای واهی معطل نکند چه بسا با این کار به گناه بیفتد

 

&&&& نتیجه و یک قاعده کلی&&&

17- حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُؤَدِّبُ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِيمُ بْنُ بُهْلُولٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عُثْمَانَ الْأَحْوَلُ قَالَ حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنَ الشِّيعَةِ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ مَعَاشِرَ الشِّيعَةِ كُونُوا لَنَا زَيْناً وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْناً قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً احْفَظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ كُفُّوهَا عَنِ الْفُضُولِ وَ قَبِيحِ الْقَوْلِ.[27]

قاعده کلی این است که انتظار امام صادق علیه السلام این است که مایه زینت امام صادق (علیه السلام) باشیم نه مایه شرمساری امام و هر کاری که انجام می دهیم این سوال را از خودمان بپرسیم که اگر امام صادق علیه السلام اینجا بود از این کار ما خوشحال می شد یا ناراحت آیا با این کاری که انجام می دهیم باعث شرمساری امام می شویم یا خوشحالی امام

اینکه در مراسم عروسی ها ما به اسم اینکه یک شب هزار شب نمی شود به همه دستورات دینی پشت پا می زنیم و گو اینکه اصلا مسلمان نیستیم چه رسد به اینکه شیعه امام صادق (علیه السلام) آیا با این کار اگر یک غیر مسلمان از جلوی مجلس ما رد شود و با خود بگوید این هم از کشور شیعی این کار مایه شرمساری امام صادق علیه السلام نیست

اینکه صدای موسیقی ماشین خودمان را در روز، شب و نصف شب در مقابل چشم این همه زائر که در اطراف حرم هستند بلند می کنیم باعث شرمساری امام معصوم نمی شویم

آیا با کمرنگ شدن حجاب در خانواده هامان باعث شرمساری امام صادق علیه السلام نمی شویم

آیا اگر در معامله انصاف داشته باشیم و معروف شویم که شیعیان منصف هستند این کار باعث زینت امام صادق علیه السلام نمی شود

آیا اگر هر کاری که بر عهده ما گذاشته شده چه کارگری و چه ساخت وسیله ای ما آن کار را و آن جنس را درست تحویل مشتری ها بدهیم این کار باعث نمی شود بگویند شیعه ها کارشان درست هست و کم کار نمی گذارند و این باعث زینت امام نمی شود.

آیا اگر ما اهل رشوه نباشیم و کار مردم را در اداره جات طبق روال عادی و درست انجام دهیم نمی گویند شیعیان اهل رشوه نیستند و این کار باعث نمی شود ما مایه افتخار برای امام باشیم.

&&&&&&& نتیجه و آثار برآورده نمودن انتظارات امام صادق علیهم السلام&&&

َ يَا ابْنَ جُنْدَبٍ لَوْ أَنَ‏ شِيعَتَنَا اسْتَقَامُوا لَصَافَحَتْهُمُ الْمَلَائِكَةُ وَ لَأَظَلَّهُمُ الْغَمَامُ وَ لَأَشْرَقُوا نَهَاراً وَ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ‏ وَ لَمَا سَأَلُوا اللَّهَ شَيْئاً إِلَّا أَعْطَاهُم‏[28]

; اگر شیعیان ما در راه حق استقامت ورزند فرشتگان آسمان با آنان دست می دهند، ابرها [ی رحمت] بر سر آنان سایه می افکنند و سیمایشان همانند روز روشن می درخشد و از زمین و آسمان روزی می خورند و هیچ خواسته ای از خداوند نخواهند داشت مگر اینکه خدای متعال به آنان عطا می کند .»

السلام علیک يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الصَّادِقُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّه‏

 

سید ابن طاووس (ره) در کتاب شریف «مهج الدعوات» فصل «ادعیه امام صادق علیه السلام » چنین مى‏نویسد:

منصور در دوران حکومتش هفت بار امام صادق علیه السلام را نزد خود احضار کرده است؛ گاهى در مدینه و در ربذه به هنگام عزیمت حج و دیگر بار در کوفه و بغداد ، و در همه این جریانات تصمیم بر قتل امام داشت و در تمام این جریانات با امام بد رفتارى کرده و با وى سخن ناروا گفته است.

یک بار منصور دربان خودش رو طلبید و به او دستور داد: در اين ساعت به نزد جعفر بن محمّد بن فاطمه برو، پس او را به نزد من بياور به همان حالت كه او را در آن حالت بيابى و او را مگذار كه چيزى را از آنچه بر اوست، تغيير دهد.

محمّد بن ربيع‏ گويد كه: ساعات پایانی شب به مخفیانه وارد خانه حضرت شدیم پس ديدم كه آن حضرت ايستاده است و نماز مى‏گذارد و پيراهنى بر او بود و پارچه منديلى‏ « دستمال » كه رداء خود كرده بودند. پس چون از نماز سلام دادند گفتم كه: امير المؤمنين (يعنى‏ منصور) را اجابت كن.

پس آن حضرت فرمودند كه مرا بگذار كه دعائى را بخوانم و رختم را بپوشم.

پس گفتم كه: شما را رخصت نيست كه وضع خود را تغيير دهيد.

پس فرمودند كه مرا بگذار كه به غسلخانه داخل شوم و غسلى كنم.

گفتم: از براى تو رخصتى نيست. پس خود را مشغول مكن. بدرستى كه ترا نمى‏گذارم كه وضع خود را تغيير دهى.

محمّد بن ربيع گويد كه: پس آن حضرت را از خانه پاى برهنه و سر برهنه در همان پيراهن و منديل بيرون آوردم، در آن وقت سنّ شريف آن حضرت از هفتاد سال گذشته بود. پس چون پاره‏اى از راه را آمدند، ضعف پيرى بر ايشان مستولى گرديد. [29]

اما منصور به این اهانت ها اکتفا نمی کرد در تاریخ آمده منصور دوانيقى شخصى را فرستاد پيش فرماندار خود حسن بن زيد كه فرماندارى مكه و مدينه را بعهده داشت باو پيغام داد كه خانه جعفر بن محمّد را آتش بزند. خانه امام را آتش زدند آتش بر در خانه و اطاقها رسيد. حضرت صادق پاى بر روى آتش گذاشت و از روى آتش ميرفت و ميگفت من پسر اسماعيل پيامبرم من پسر ابراهيم خليل اللَّه هستم.[30]

من نمی دانم هنگامی که آقا امام صادق علیه السلام بر روی آتش راه می رفتند یاد کدام مصیبت اهل بیت افتادند شاید به یاد مادرشان زهرای مرضیه افتادند وقتی که آن ملعون آمد به پشت در خانه بر در خانه آنحضرت هيزم گرد آورد و خانه حضرت را به آتش كشيد . هنگاميكه فاطمه عليها السلام پشت در آمد ، او فاطمه را پشت در چنان فشاري داد كه محسنش سقط شد و ميخ در به سينه اش فرو رفت و پلویش شکست. در اينجا بود كه حضرت صدا مي زد يا ابتاه) ولي كسي نبود كه او را كمك كند ( اصول مداحي )

*كاش روز حادثه ، در پشت در زهرا نبود

شاهد پهلو شكستن ، زينب كبري نبود

* كاش وقت در شكستن پاي دشمن مي شكست

تا كه ميخ در ، نشان سينه زهرا نبود

 

 


[1] - (4) النساء :  59

[2] - (59) الحشر :  7

[3] - الامام الصادق تالیف محمد حسین مظفر ج 2، ص 133 به نقل از آلوسی در مختصر التحفة الاثنی عشریة، ص 8.

[4] - الامام الصادق والمذاهب الاربعة، ج 2- 1، ص 317.

[5] - سیر اعلام النبلاء ج 6، ص 586.

[6] - در رابطه با زندگینامه ابوحنیفة و مصادر زندگی اش ر.ک موسوعة طبقات الفقهاء، ج 2، ص 585 تا 587.

[7] - الامام الصادق والمذاهب الاربعة ج 2- 1، ص 53.

[8] - تهذیب التهذیب، ج 2، ص 104.

[9] - جهت زندگینامه با مصادر «مالک بن انس » ر.ک موسوعة طبقات الفقهاء ج 2، ص 476- 474.

[10] - جهاد النفس وسائل الشيعة-ترجمه صحت         308    71 - فحاشى، بد زبانى‏

[11] ابن بابويه، محمد بن على، الأمالي (للصدوق)، 1جلد، كتابچى - تهران، چاپ: ششم، 1376ش.

[12] - جامع السعادات 1/ 314.

[13] - كيفر كردار 1/ 482 - تنبيه الخواطر ص 526. 100 موضوع 500 داستان

[14] - (48) بحار: ج 1،ص 55.

[15] - (  علم‏اخلاق‏اسلامى ج : 4  ص :  145 )

[16] - (علم‏اخلاق‏اسلامى ج : 4  ص :  146)

[17] -    چند روایت از    الحديت-روايات تربيتى، ج‏1، ص: 353

[18] - بحار، ج 103، ص 321، روايت 34، باب 1. (نوجوانان و داستانهايي از بحارالانوار آقاي محمد صالحي‏نيا، سي دي مركز پژوهشها

[19] - (نوادر راوندى-ترجمه صادقى اردستانى، ص: 190 )  

[20] ( 1) النور: 32.

[21] كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

[22] ( 7). الوافي، ج 21، ص 39، ح 20766؛ الوسائل، ج 20، ص 44، ح 24990.

[23] كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - دارالحديث)، 15جلد، دار الحديث - قم، چاپ: اول، ق‏1429.

[24] ( 2). في الوافي:« بالباءه». و قال الجوهري:« الباه، مثال الجاه: لغة في الباءة، و هي الجماع». و قال الفيّومي:« الباءة، بالمدّ: النكاح و التزويج، و قد تطلق الباءة على الجماع نفسه». الصحاح، ج 6، ص 2228( بوه)؛ المصباح المنير، ص 66( بوأ).

[25] ( 3). راجع: الكافي، كتاب الصيام، باب النوادر، ح 6700 الوافي، ج 21، ص 38، ح 20765؛ الوسائل، ج 20، ص 44، ح 24989.

[26] كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - دارالحديث)، 15جلد، دار الحديث - قم، چاپ: اول، ق‏1429.

[27] ابن بابويه، محمد بن على، الأمالي (للصدوق)، 1جلد، كتابچى - تهران، چاپ: ششم، 1376ش.

[28] ابن شعبه حرانى، حسن بن على، تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله، 1جلد، جامعه مدرسين - قم، چاپ: دوم، 1404 / 1363ق. ص302

[29] - ابن طاووس، على بن موسى، مهج الدعوات / ترجمه طبسى، 1جلد، رايحه - تهران، چاپ: اول، 1379 ش. مهج الدعوات / ترجمه طبسى ؛   ؛ ص315

[30] - الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 473- بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏47 ؛ ص136

 

الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ قَالَ: وَجَّهَ الْمَنْصُورُ إِلَى حَسَنِ بْنِ زَيْدٍ وَ هُوَ وَالِيهِ عَلَى الْحَرَمَيْنِ أَنْ أَحْرِقْ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ دَارَهُ فَأَلْقَى النَّارَ فِي دَارِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَأَخَذَتِ النَّارُ فِي الْبَابِ وَ الدِّهْلِيزِ فَخَرَجَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَتَخَطَّى النَّارَ وَ يَمْشِي فِيهَا وَ يَقُولُ أَنَا ابْنُ أَعْرَاقِ الثَّرَى أَنَا ابْنُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ اللَّهِ‏ «2».

بيان رأيت في بعض الكتب أن أعراق الثرى كناية عن إسماعيل ع و لعله إنما كنى عنه بذلك لأن أولاده انتشروا في البراري.