برچسب زنی و اهل بیت هراسی از عوامل گرایش مردم به بنی امیه و تقابل با امام حسین علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین

یکی از مهمترین سیاست های بنی امیه فاصله انداختن میان مردم و اهل بیت علیهم السلام بود و برای رسیدن به این هدف اقدام به تخریب شخصیت، برچسب زنی و اتهام زدن با هدف رقیب هراسی نمودند.

که در این جلسه به سه نمونه تاریخی اشاره می نماییم:

اول: حسود معرفی نمودن حضرت علی علیه السلام نسبت به خلفا

مثلا یکی از ناروا ترین برچسب هایی که به حضرت علی علیه السلام زده شد این بود که آنحضرت نسبت به خلافت خلفا حسادت داشتند . آنها چنین وانمود می کردند که علت مخالفت حضرت علی علیه السلام با خلفا به خاطر حسادت نسبت به آنها است و نه اینکه آنها این منصب را به ناحق تصاحب نموده و به ظلم آن را غصب کرده اند.

اینکه معاویه با این شگرد امر امامت و جانشینی پیامبر خدا صل الله علیه و آله از یک امر الهی به امر خاله زنکی تنزل می داد خود جای بحث دارد اما همین برچسب باعث انحراف افکار عمومی و اشتباه آنها در پیروی از اهل بیت علیهم السلام می شد.

معاويه در نامه اش به امام(عليه السلام) صريحاً گفته بود: «تو به ابوبكر حسد ورزيدى و از بيعتش سر باز زدى و به عُمر نيز حسادت داشتى و از همه بيشتر به عثمان حسد داشتى و زشتى هاى كار او را برملا ساختى و در فهم و دين و روش و عقل او ترديد كردى...»،

امام(عليه السلام) مى فرمايد: (تو چنين پنداشتى كه من نسبت به خلفاء پيشين حسد ورزيدم و بر آنها ستم كردم اگر اين گونه باشد جنايتى بر تو نرفته است كه از تو عذرخواهى كنم [و ابداً به تو مربوط نيست به گفته شاعر:] «اين عيبى است [اگر عيب باشد] كه گَرد عارِ آن بر تو نمى نشيند»)؛ «وَ زَعَمْتَ أَنِّي لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ، وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ، فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ، فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ وَ تِلْكَ شَكَاةٌ(1) ظَاهِرٌ(2) عَنْكَ عَارُهَا».

امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن در پاسخ به بخش ديگرى از نامه معاويه پرداخته و مى فرمايد: (تو گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زده اى مى كشيدند تا بيعت كنم به خدا سوگند خواسته اى مذّمت كنى؛ ولى [ناخود آگاه] مدح و ثنا گفته اى و خواسته اى رسوا كنى؛ ولى خودت رسوا شده اى)؛ «وَ قُلْتَ: إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ(3)‏ حَتَّى أُبَايِعَ‏ وَ لَعَمْرُ اللهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ!».

اشاره به اينكه تو اولاً: اعتراف كرده اى كه من مظلوم واقع شده ام و ديگران به من ستم كرده اند، اين مدحِ منِ مظلوم است و نكوهش ظالمان. ثانياً: ثابت كرده اى خلافت به اجماع صحابه نبود؛ در حالى كه تو مدافع چنان خلافتى هستى و گفته اى خليفه اوّل از همه در پيشگاه خدا برتر و والاتر بود چگونه ممكن است چنين باشد؛ در حالى كه چنين ستمى با نخستين مسلمان و نزديك ترين فرد به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و آگاه ترين و داناترين آنها بنمايد؟ اين تناقض گويى تو دليل بر رسوايى توست.

آن گاه در شرح اين سخن مى افزايد: (اين امر براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود مادام كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شك نكند)؛ «وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ(4) فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ، وَ لَا مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ!».

دوم: قاتل خلیفه معرفی کردن حضرت علی علیه السلام به جهان اسلام

یکی از بارزترین جلوه های اتهام زنی بنی امیه زمانی بود که حضرت علی علیه السلام را به عنوان قاتل خلیفه وقت به جهان اسلام معرفی کرده و در تمامی بلاد اسلامی ایشان را به عنوان قاتل عثمان معرفی می نمودند.

تبلیغات گسترده نسبت به این اتهام در تمام بلاد اسلامی قطعا بر روی انتخاب مردم تاثیر می گذاشت و این ذهنیت را به وجود می آورد که چگونه از علی علیه السلام باید اطاعت نمود که فردی قاتل و ظالم بوده آنهم در حد قتل خلیفه مسلمین لذا نه تنها اطاعت او را انتخاب نمی کردند بلکه در مقابل او نیز به یاری معاویه می شتافتند.

شروع ماجرای قتل عثمان

یکی از علت های شورش مردم مصر علیه عثمان زمانی بود که عبدالله بن ابی‌سرح برادر رضائی خود را به عنوان والی مصر انتخاب کرد. در مورد این روش مستبدانه عثمان حضرت علی علیه السلام فرموده اند:

استاثر فاساء الاثرة و جزعتم فاساتم الجزع(12).

عثمان روش مستبدانه پیش گرفت، همه چیز را به خود و خویشاوندان خود اختصاص داد و به نحو بدی این کار را پیشه کرد و شما انقلابیون نیز بیتابی کردید و بد بیتابی کردید.

علاوه بر این بخشش‌های بی حد و حصر خلیفه از بیت‌المال به خویشان و نزدیکان خود که همه از بنی امیه بودند مردم را نسبت به قیام بر علیه خلیفه وقت جدی تر می کرد.[۶]

امام علی(ع) در این خصوص فرموده اند: «سومی (عثمان) به حکومت رسید... و دودمان پدری او (بنی‌امیه) به همراهی او برخاستند و چون شتری که گیاه تازه بهار را با ولع می‌خورد به غارت بیت‌المال دست زدند، در نتیجه این اوضاع رشته‌اش پنبه شد، و اعمالش کار او را تمام ساخت».[ نهج‌البلاغة، صبحی صالح، خطبه۳.]

معترضان پس از حرکت به سوی مدینه، با نامه‌نگاری، دیگران را نیز به مدینه فراخواندند.[۷]

زمانی که مخالفان به نزدیکی مدینه رسیدند، عثمان، امام علی(ع) را واسطه کرد تا آن‌ها را به مصر بازگرداند.[۸] به گزارش منابع، عثمان به معترضان تعهد داد که افراد تبعیدشده، بازگردانده شوند، در تقسیم بیت‌المال عدالت رعایت شود و افراد امانت‌دار و قوی بر امور گمارده گردند.[۹] همچنین عثمان بر منبر رفت و از عملکرد خود توبه و استغفار کرد و مردم را بر آنچه گفت، شاهد گرفت.[۱۰] پس از آن معترضان به شهرهای خود بازگشتند.[۱۱]

بازگشت معترضان به مدینه

معترضان در بازگشت از مدینه، غلام خلیفه را یافتند که نامه‌ای را پنهان کرده بود.[۱۲] این نامه با مُهر خلیفه بود و در آن به قتل و زندان شورشیان دستور داده شده بود. شورشیان پس از گرفتن نامه به مدینه برگشتند.[۱۳] کوفیان نیز پس از اطلاع به سمت مدینه بازگشتند.[۱۴] شورشیان به نزد امام علی(ع) رفتند و با او به نزد عثمان رفتند. عثمان سوگند یاد کرد که نه نامه‌ای نوشته و نه از آن اطلاع داشته است.[۱۵] اما شورشیان قانع نشدند و گفتند عثمان باید از خلافت کناره‌گیری کند[۱۶] عثمان سخن آن‌ها را نپذیرفت با این حال گفت حاضر است توبه کند. شورشیان با استناد توبه قبلی او و شکستن آن، گفتند تنها به کناره‌گیری عثمان از خلافت راضی می‌شوند و در این راه یا کشته می‌شوند یا عثمان را می‌کشند.[۱۷]

محاصره خانه عثمان

معترضان خانه عثمان را محاصره کرده و از ورود آب و غذا به داخل خانه جلوگیری کردند.[۱۸] محاصره‌کنندگان افرادی از مصر، بصره، کوفه و بخشی از اهالی مدینه بودند.[۱۹] محاصره خانه عثمان چهل روز طول کشید[۲۰] در این مدت عثمان به معاویه و ابن‌عامر نامه نوشته و از آن‌ها درخواست کمک کرد.[۲۱]

اقدامات حضرت علی علیه السلام در طول محاصره

حضرت علی علیه السلام برای دفع فتنه به وجود آمده و جلوگیری از پیامدهای منفی آن که در آینده ای نزدیک دامن جامعه اسلامی را می گرفت اقدامات متعددی را انجام داد.

1-میانجی گری برای حل اختلاف

جلوگیری از خلیفه کشی : امام علی(ع) به رغم آن که خلافت عثمان را غیر قانونی می دانست، ولی قتل وی را بدین صورت که انقلابیون به در خانة وی رفته، او را به قتل برسانند، جایز نمی دانست. اگر عثمان بر فرض این که مستحق قتل بود، باید محاکمه و طبق قانون با او رفتار می شد. هنگامی که انقلابیون به در خانة امام آمدند و از وی خواستند رهبری انقلاب را به عهده گیرد، امام آنان را از قتل عثمان منصرف نمود، زیرا قتل کسی که به عنوان خلیفه حکومت می کرد، موجب می شد که در حوزه تاریخ اسلام باب خلیفه کشی باز شود. باز شدن باب خلیفه کشی پیامدها و فتنه هایی را در پی داشت که به صلاح امت اسلامی نبود.

امام آن گاه که به عنوان میانجی، خواسته های انقلابیون را برای عثمان مطرح کرد، نگرانی خود رااز این که عثمان در مسندخلافت کشته شود و باب فتنه ای بزرگ باز گردد، به عثمان اعلام کرد: «من تو را به خدا سوگند می دهم کاری نکنی که پیشوای مقتول این امت بشوی، زیرا این سخن گفته می شود که در این امت یک پیشوا کشته خواهد شد که کشته شدن او درِ کشت و کشتار را بر امت خواهد گشود و کار امت را مشتبه خواهد ساخت و فتنه ها بر خواهد انگیخت، که حق را از باطل نشناسند و در آن فتنه ها غوطه بخورند».(2)

شهید مطهری می نویسد: «... علی(ع) با روش عثمان مخالف است. در عین حال مخالف است که باب خلیفه کشی باز شود. نمی خواهند خلیفه را بکشند که باب فتنه ها بر مسلمانان باز گردد».(3)

2-محافظت از خانه عثمان

همچنین به‌دستور امام علی(ع)، امام حسن(ع) به همراه افرادی چون عبدالله بن زبیر و مروان بن حکم از خانه عثمان محافظت می‌کردند.[۲۲]

3-تلاش برای شکستن محاصره

عثمان از امام علی(ع)، طلحه، زبیر و همسران پیامبر درخواست کرد به او آب برسانند.[۲۳] امام علی(ع) و ام‌حبیبه همسر پیامبر، اولین افرادی بودند که تلاش کردند به عثمان آب برسانند اما شورشیان مانع شدند.[۲۴] امام علی(ع) پس از جلوگیری از ورود آب و غذا، شورشیان را مذمت کرده و عمل آنان را نه شبیه عمل مؤمنان و نه حتی کافران دانست و گفت به چه دلیل حصر و قتل او را روا می‌دانید.[۲۵] البته برخی گروه‌ها به صورت پنهان به خلیفه آب رساندند.[۲۶]

قتل و دفن عثمان

درباره قتل عثمان نقل‌های مختلفی وجود دارد.[۲۷] براساس برخی نقل‌ها نخست گروهی به خانه حمله کردند و افراد در خانه، آنان را بیرون کردند. دوباره حمله کردند در این حمله عثمان کشته شد[۲۸] و انگشتان دست نائله همسر او قطع گردید.[۲۹]

قتل عثمان را ۱۸ ذی‌الحجه سال ۳۵ هجری دانسته‌اند.[۳۰] روز کشته شدن عثمان در تاریخ به «واقعه یوم الدار» نیز مشهور گشته است.[۳۱] بنا به گزارشی که طبری نقل کرده جنازه عثمان تا سه روز رها شد. پس از آن تنی چند جنازه او را به طرف بقیع بردند اما عده‌ای مانع دفن او در بقیع شدند از این‌رو او در حُشّ کَوکَب (قبرستان یهودیان) دفن شد، و بعدها معاویه این مکان را به بقیع افزود.[۳۲]

نقش عایشه و معاویه در قتل عثمان

عایشه از نخستین کسانى بود که زبان به طعنِ عثمان گشود. او بر ضد عثمان، چنین گفت: «اقتلوا نعثلاً فقد کفر» که بسیار معروف است.1 طلحه نیز در پاسخ به درخواست کمک از جانب عثمان، گفت: «لا واللّه‏ حتى تعطی بنو امیه الحق من أنفسها»2 بعضى از مورّخان نیز نام زبیر را در ردیف کسانى ذکر کرده‏اند که در شورش بر ضد عثمان نقش داشتند.3 مروان بن حکم، در نخستین اقدام جنگى در پیکار جمل تیرى به سوى طلحه رها کرد و گفت: «لا أَطْلُبُ بثارى بَعْدَ الیومِ».4 سعید بن عاص نیز به مروان گفته بود: «اگر به دنبال قاتلان عثمان هستید، باید آنان را در میان سپاه خود جست‏وجو کنید».5 در چنین شرایطى چه چیز موجب شد تا بنى‏امیه اصحاب جمل را یارى دهند؟ چرا مروان بن حکم و سایر بنى‏امیه به جاى شام، سر از مکه درآوردند؟ و یا چرا یعلى بن منیه، والى عثمان در یمن، اموال بیت‏المال را در اختیار اصحاب جمل نهاد؟ به نظر نگارنده، پاسخ پرسش‏هاى یاد شده در اقدامات معاویة بن أبى سفیان در قبل و پس از مرگ عثمان نهفته است.

نقش معاویة بن أبى سفیان

معاویة بن أبى سفیان از زمان خلیفه‏ى دوم تا زمان وقوع قتل عثمان تقریبا مدت هفده سال در شام بدون مزاحمت هیچ رقیبى حکم‏فرمایى داشت. او پیوسته تلاش مى‏کرد تا اهالى شام با عراق و حجاز ارتباط اندکى داشته باشند.6 او مى‏خواست تا مردم شام، اسلام را از منظر او ببینند. معاویه آیات قرآن را مطابق با خواسته‏هاى خویش تفسیر و تأویل مى‏کرد.7 و در صدد بود تا سیادت بنى‏امیّه را إحیاء کند، سیادتى که اسلام آن را زیر پا نهاده بود.8 تمایلات درونى او براى کسب قدرت و سلطه بر سرزمین‏هاى اسلامى حتّى در زمان خلیفه‏ى دوم، عمر، قابل پیش‏بینى بوده است. ذهبى (د 748 ق) نوشته است: «قال المدائنى: کان عمر اذا نظر إلى معاویة قال هذا کسرى العرب».9

موضعِ معاویه در برابر شورش عمومى بر ضد عثمان

عثمان پس از مواجهه با شورش عمومى، از استانداران خویش که معاویه نیز یکى از آنها بود، درخواست کمک کرد، امّا معاویه در یارى او تعلل ورزید و پس از درخواست‏هاى پى در پى عثمان، او لشکرى را به فرماندهى یزید بن أسد با توصیه به عدم ورود به مدینه، گسیل داشت. ابن شَبَّه (د 262 ق) روایات متعددى آورده است که ثابت مى‏کند، معاویه به سپاه خود دستور داد تا در ذى خُشُب و یا وادى‏القرى اردو بزنند و وارد مدینه نشوند.10 ابو ایوب انصارى در پاسخ نامه‏اى به معاویه نوشت: «و ما نحن و قتل عثمان، إنَّ الذى تربص بعثمان و ثبط یزید بن أسد و أهل شام فى نصرته لأنَت و إنَّ الذین قتلوه لغیر الانصار».11

معاویه با فرستادن چنین سپاهى دو خواسته را دنبال مى‏کرد: نخست آن که به مردم شام وانمود کند که به خلیفه یارى رسانده و در کمک به او کوتاهى نکرده است؛ دوم از همین راه اخبار حوادث مدینه را در کوتاهترین زمان به دست آورد. او پس از آگاهى از خلافت على علیه‏السلام ، بى‏درنگ دست به اقداماتى زد که مى‏توان آن را زمینه‏ساز پیکار جمل دانست.

در رابطه با نقش معاویه در قتل عثمان، آقای ابن قتیبه دینوری در کتاب الإمامه و السیاسه می‌نویسد:

و کتب إلى أهل الشام عامه و إلى معاویه و أهل دمشق خاصه: فیا غوثاه یا غوثاه و لا أمیر علیکم دونی، فالعجل العجل یا معاویه و أدرک ثم أدرک و ما أراک تدرک.

عثمان، نامه نوشت به مردم شام و معاویه و اهل دمشق: ، به فریاد من برسید که مردم مدینه، تصمیم به قتل من گرفته‌اند. بشتاب بشتاب ای معاویه، به داد من برس، به داد من برس، گمان نمی‌کنم که به داد من برسی.

الإمامه و السیاسه لإبن قتیبه الدینوری، تحقیق الشیری، ج۱، ص۵۴

در تاریخ یعقوبی، جلد۲، صفحه ۱۷۵ آمده است:

معاویه با ۱۲ هزار نیرو برای یاری عثمان از شام به طرف مدینه حرکت کرد. در ۳۰ کیلومتری مدینه، لشکر را در آنجا نگه‌داشت تا خودش بیاید به مدینه و خبر بگیرد. وقتی به مدینه آمد، عثمان از او سوال کرد: ای معاویه، پس نیروهایت کجایند؟ معاویه گفت: آمده‌ام خبر بگیرم تا ببینم در مدینه چه خبر است. عثمان گفت: من که نامه نوشتم و قضایا را مطرح کردم. . بعد از مشاجراتی، عثمان گفت:

لا والله و لکنک أردت أن أقتل فتقول: أنا ولی الثأر. إرجع، فجئنی بالناس! فرجع، فلم یعد إلیه حتى قتل.

به خدا سوگند! تو می‌خواهی من کشته شوم تا به بهانه خون‌خواهی من، قیام کنی. برو و با نیروهایت بیا. معاویه رفت و برنگشت تا این که عثمان کشته شد.

آقای بلاذری در کتاب أنساب الأشراف، جلد۶، صفحه ۱۸۸ و آقای ابن شبه در تاریخ مدینه، جلد۴، صفحه ۱۲۸۹ از قول آقای یزید بن اسد صراحت دارد:

معاویه، نیروهای کمکی را که از شام آورده بود، به مدینه نیاورد و در وسط راه، معطل کرد؛ زیرا:

و إنما صنع ذلک معاویه لیقتل عثمان، فیدعو إلى نفسه.

معاویه می‌خواست که عثمان کشته شود تا مردم را به بیعت خودش فرا بخواند.

آقای طبری در تاریخش از شبث بن ربعی نقل می‌کند و صراحت دارد:

به معاویه می‌گویند:

و قد علمنا أن قد أبطأت عنه بالنصر و أحببت له القتل لهذه المنزله التی أصبحت تطلب.

ما می‌دانیم که تو در یاری عثمان، کوتاهی کردی و می‌خواستی که او کشته شود تا بعد از او، خلافت را برای خودت قرار بدهی.

تاریخ الطبری، ج۳، ص۵۷۰ ـ کامل لإبن الأثیر، ج۳، ص۲۸۶

علت اصلی عدم حمایت معاویه از عثمان دستیابی به خلافت بود

معاویه در راستاى اجراى سیاست‏هاى خود لازم دید که زبیر را نامزد خلافت معرفى کند؛ از این‏رو، در شام اعلام کرد که زبیر به شام مى‏آید تا مردم با او بیعت کنند، ولى در نهان از آمدن اصحاب جمل به شام به شدّت جلوگیرى کرد.33 گرچه معاویه نیّت واقعى خود را که همان رسیدن به خلافت بود، پنهان مى‏کرد و اقدامات خود را با برچسب خونخواهى خلیفه‏ى مقتول عرضه مى‏داشت، ولى على علیه‏السلام با پى بردن به هدف واقعى او چنین فرمود: «.. انّه مِن الطَّلقاء الّذین لا تَحِّل لَهُم الخلافة».

حضرت علی علیه السلام نیز در نامه ای به نقش معاویه در قتل عثمان اشاره نموده و می فرماید:

فاما اکثارک الحجاج فی عثمان و قتله فانک انما نصرت عثمان حیث کان النصر لک، و خذلته حیث کان النصر له(11).

اما اینکه تو فراوان مساله عثمان و کشندگان او را طرح می کنی، تو آنجا که یاری عثمان به سودت بود او را یاری کردی و آنجا که یاری او به سود خود او بود، او را وا گذاشتی.

سوء استفاده و اتهام زنی معاویه بر علیه حضرت علی علیه السلام

اما با وجود اینکه عایشه، طلحه و معاویه در این جریان نقش داشتند تا جایی که به مرگ عثمان منجر شد معاویه در دسیسه ای جریان را بر عکس جلوه داده و حضرت علی علیه السلام را متهم به قتل عثمان نمود.

داستان «پيراهن عثمان» معروف است. معاويه پيراهن خون آلود عثمان (يا پيراهنى شبيه آن) را بر در دروازه شام آويزان كرده بود تا بدينوسيله مردم را بر ضدّ امام على(عليه السلام) بسيج كند و گروه عظيمى از پيرمردان شام را تحريك كرد كه در مسجد در اطراف منبر به عزادارى و گريه و زارى براى عثمان مشغول شوند و احساسات مردم را از اين طريق برانگيزند.

امام على(عليه السلام) براى دفع اين تهمتِ ناروا و گمان بد و كنار زدن پرده هاى دروغ و تزوير و نيرنگ، از طرق مختلف وارد شد و سخنان فراوانى در اين زمينه بيان فرمود كه يكى از آنها سخنان ایشان در پاسخ به نامه‌ای از معاویه که حضرت را متهم به کشتن عثمان کرده می‌نویسد: تو مرا در برابر چيزى مؤاخذه مى‌كنى كه دست و زبانم هرگز به آن آلوده نشده؛ (اشاره به قتل عثمان است) تو و اهل شام آن را دست آويز كرده‌ايد و به من نسبت داده‌اى تا آن‌جا كه عالمان شما جاهلانتان را و آنها كه سركارند از كار افتادگان شما را به آن تشويق مى‌كنند.( مکارم شیرازی، نهج البلاغه با ترجمه فارسى روان، ۱۳۸۴ش، ج۱، ص۶۹۷.)

و متاسفانه سیاست معاویه جواب داد و افکار عمومی به نفع معاویه تغییر جهت داد.

سوم: دشنام دادن امیرمؤمنان(علیه السلام)

ایجاد شکاف میان اهل بیت(علیهم السلام) و مردم و بدبین نمودن آنان به این خاندان پاک،سیاستى بود که بنى امیه به شدت آن را دنبال مى کردند. معاویه نخستین کسى بود که در راستاى تحقق این سیاست، علی(علیه السلام) را بر منبر دشنام داد و سپس با صدور بخشنامه اى به کارگزارانش، ضرورت لعن امیرمؤمنان(علیه السلام) در خطبه ها و منبرها و بدگویى از ایشان را مورد تأکید قرار داد.[15]متاسفانه این بدعت در طول حکومت بنی‌امیه، نزدیک به یک قرن و به صورت بسیار گسترده‌اى ادامه یافت تا جایى که به نقل برخی، هفتاد هزار منبر لعن در آن دوران براى این شخصیت تابناک و فروزان تشکیل شد![ الغدیر،ج2، ص159، به نقل از ربیع الابرار، زمخشری، ج2، ص186.]

طبری، تاریخ نویس معروف اهل‌سنت می‌نویسد:

«ان معاویة بن ابی سفیان لما ولی المغیرة بن شعبة الکوفة فی جمادی سنة ۴۱ دعاه فحمد الله واثنی علیه ثم قال: ... ولست تارکا ایصاءک بخصلة لا تتحم عن شتم علی وذمه والترحم علی عثمان والاستغفار له والعیب علی اصحاب علی والاقصاء لهم وترک الاستماع منهم...[۸۴] معاویه، وقتی که در سال ۴۱ هـ مغیرة بن شعبه را والی کوفه قرار داد به وی دستور داد و گفت: یک مطلب را فراموش مکن و بر آن پافشاری کن و آن فحش و ناسزاگویی به علی (علیه‌السّلام) است و در مقابل از عثمان به عظمت یاد کن و همیشه برای وی طلب آمرزش نما و از یاران علی (علیه‌السّلام) بدگویی کن و آنان را تبعید نما و به سخنانشان گوش نکن.» [ تاریخ طبری،ج4،ص478.]

بر اساس روایات منابع اسلامی، دودمان امویان سنت توهین و لعن علی ابن ابیطالب را بنیان گذارد. بر این اساس در مساجد خطبا و روحانیون می‌بایست اقدام به توهین علی بر بالای منبر نمایند. این سنت برای حدود ۶۵ سال تا حکومت عمر بن عبد العزیز ادامه داشت.

مصداق امروزی

در دوران خودمان شاید همین وضعیت هستیم

در دوران شهید رئیسی همان سال 96 که رای نیاورد می گفتن اگر ایشون رای بیاره در پیاده رو ها بین زن و مرد دیوار می کشند و خدا می داند که مردم ساده لوح این شایعه و رقیب هراسی را باور کرده بودند و به خود بنده می گفتند که به رئیسی رای ندادیم چون اگر می خواست این کار را بکند دیگر چگونه می توانستیم با زن و بچه ما بیرون برویم؟

و یا به ایشان نسبت جلاد داده بودند به خاطر اینکه در قوه قضائیه خدمت می کرد

و یا به آن سید شهید که درجه اجتهاد و دکترای دانشگاهی داشت نسبت بی سوادی دادند که 6 کلاس بیشتر سواد ندارد.

در انتخابات 1403 نیز دیدید که برای کنار زدن رقیب نسبت تندرو به رقیب خود زدند و گفتند اگر به ما رای ندهید تندروها سر کار می آیند،

فلان کاندید خشک هست؟ کاریکاتور درست کردند که جای مهر پیشانی یکی از کاندیداها پاک شده و زیر آن آجر هست یعنی کاندیدای مذهبی آجر مغز است و ...

با همین روش هم به خوبی توانستند افکار جامعه را مدیریت کنند تا این کاندیدا رای نیاورد.

و جالب این هست که هم در سال 96 و هم 1403 با همین حرف ها افکار عمومی جامعه را به نفع خود مدیریت کردند

نتیجه اقدامات بنی امیه در واقعه عاشورا جلوه گر شد

تمامی این اتهامات و برچسب ها نتیجه اش بغض و کینه از خاندان نبوت شد

آنگاه که امام حسین(عليه السلام) تمام یاران خود را از دست داد و برای جنگ آهنگ دشمن نمود برای آخرین بار برای اتمام حجت خطاب به آنان فرمود: «يا وَيْلَكُمْ أَتَقْتُلُونِي عَلى سُنَّة بَدَّلْتُها؟ أَمْ عَلى شَريعَة غَيَّرْتُها، أَمْ عَلى جُرْم فَعَلْتُهُ، أَمْ عَلى حَقٍّ تَرَكْتُهُ»؛ (واى بر شما! چرا با من مى جنگيد؟ آيا سنّتى را تغيير داده ام؟ يا شريعتى را دگرگون ساخته ام؟ يا جرمى مرتكب شده ام؟ و يا حقّى را ترك كرده ام؟).

اما دشمن لجوج و کینه ای با کمال وقاحت خطاب به امام(عليه السلام) گفتند: «إِنّا نَقْتُلُكَ بُغْضاً لاَِبِيكَ»؛ (بلكه به خاطر كينه اى كه از پدرت به دل داريم، با تو مى جنگيم و تو را مى كشيم). (ينابيع المودّة، ج 3، ص 79-80.)

جلسه اول: عوامل انتخاب و تمکین مردم نسبت به حکومت بنی امیه در مقابل اهل بیت علیهم السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین

شاید مهمترین نکته ای که باید در خصوص واقعه عاشورا بدان توجه داشت این است که واقعه عاشورا پلی هست از گذشته به سوی آینده یعنی باید گذشته را به خوبی موشکافی کنیم تا از تکرار آن واقعه تلخ در آینده جلوگیری نماییم.

گستره حاکمیت جهان اسلام

وقتی به مناطق تحت حکومت اسلامی در دوران امام حسین علیه السلام می اندازیم می بینیم که مرزهای حکومت اسلامی در آن دوران از کشورهای امروزی افغانستان، ترکمنستان، ایران، ترکیه، ارمنستان، عراق، سوریه، جزیره العرب تا شمال آفریقا و طرابلس می شد اما کانون اتفاقات سیاسی اسلام در سه منطقه اصلی جزیره العرب (مدینه)، عراق، شام رقم می خورد و مردم این مناطق بیشترین نقش را تغییر جریانان سیاسی جهان اسلام آن دوران داشتند.

اما نکته بسیار حایز اهمیت آن است که با وجود گستردگی حکومت اسلامی در آن دوران و از میان مناطق تاثیر گذار در جریانات سیاسی زمان امام حسین علیه السلام تنها یک شهر کوفه نسبت حاکمیت بنی امیه اعتراض داشت و برای قیام بر علیه دستگاه ظلم و جور از امام حسین علیه السلام درخواست قیام نمودند اما از نقش آفرینی سایر مناطق اسلامی حتی مناطقی که کانون تحولات سیاسی بود یعنی مکه، مدینه، شام، و سایر شهرهای مهم عراق خبری نبود.

لذا باید این موضوع موشکافی شود که چرا مردم آن دوران در میان انتخاب بین حاکمیت یزید و حاکمیت امام حسین علیه السلام حاکمیت یزید را انتخاب کردند.

قطعا چنین انتخابی از سوی مردم به علل و عوامل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی متعددی بازگشت می نماید که بررسی تک تک آنها فرصت زیادی را می طلبد که در این جلسات می توانیم تنها به تعداد معدودی از آنها بپردازیم.

مقایسه اهل بیت علیهم السلام و بنی امیه

اما پیش از بررسی و ریشه یابی این انتخاب لازم است مقایسه ای کوتاه میان خاندان طهارت علیهم السلام با بنی امیه داشته باشیم و بدانیم که مردم با انتخاب خود چه گروهی را در برابر اهل بیت علیهم السلام ترجیح دادند و دنیا و آخرت خود را به باد دادند.

1-طهارت و پاکی در برابر فساد اخلاقی

در یک سوی انتخاب مردم اهل بیت علیهم السلام بودند که خداوند متعال در وصف آنها فرموده اند:

اِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهیرًا، خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.

تطهیر در لغت، به معنای پاک کردن، و در این آیه به معنای پاک گردانیدن از پلیدی شرک و گناه است.

تعبیر به انما که معمولا برای حصر می‌آید، دلیل بر این است که این موهبت ویژه خاندان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم است.

جمله یرید اشاره به اراده تکوینی است، وگرنه، اراده تشریعی خداوند به لزوم پاکی، به خاندان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم اختصاص ندارد، و همه مردم بدون استثنا به حکم شرع، موظفند از هرگونه گناه و پلیدی پاک باشند.

واژه رجس به معنای چیز ناپاک است؛ خواه ناپاک از نظر طبع آدمی باشد یا به حکم عقل یا شرع و یا همه این‌ها.

مقصود از اهل بیت در این آیه، به اجماع علمای شیعه و اکثر علمای اهل سنت، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم، علی بن ابی طالب علیه السلام، فاطمه سلام‌الله‌علیهم، حسن علیه‌السّلام و حسین علیه‌السّلام است.

طبری در این باره می‌نویسد: مراد خداوند، خاندان محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم است. و از رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم روایت شده است که فرمود: این آیه درباره پنج تن نازل شده است: من، علی، حسن، حسین و فاطمه.

در مقابل در قرآن کریم آیات متعددی است که «بنی‌امیه» را مذمت و نکوهش می‌کند و این معنا در کتب تفسیر از باب بیان سبب نزول یا تأویل و تطبیق بر مصداق، انعکاس یافته است. یکی از این آیات با توجه به روایات آیه 60 سوره اسراء است که خداوند متعال می فرماید: )وَ إِذْ قُلْنَا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتىِ أَرَیْنَاکَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فىِ الْقُرْءَانِ وَ نخَُوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیَانًا کَبِیرًا(؛

«و (به یاد آور) وقتی را که به تو گفتیم: پروردگارت بر مردم احاطه دارد و ما آن رؤیایی که به تو نشان دادیم و (همچنین) آن درخت لعن شده در قرآن را جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم و ایشان را می ترسانیم، ولی جز بر طغیان بیشتر آنها نمی‌افزاید».

اینکه منظور از رؤیا و شجره ملعونه چیست؟ میان مفسران بحث و اختلاف هست. طبری می‌گوید:«مفسران در مورد این آیه اختلاف نظر دارند. برخی می‌گویند:این رؤیا در بیداری بود که در شب معراج پیامبر(ص) از مکه به بیت المقدس اتفاق افتاد... . برخی دیگر معتقدند: آن رؤیا خوابی بود که پیامبر(ص) دید و آن، ورود آن حضرت همراه اصحاب به مکه بود.این رؤیا زمانی بود که هنوز رسول خدا(ص) در مدینه حضور داشت.گروه سومی می‌گویند: منظور خوابی است که پیامبر(ص) دید و آن، این بود که بنی فلان مانند میمون از منبرش بالا و پایین می‌روند. با دیدن این رؤیا، ایشان تا زمان وفاتش خندان دیده نشد».[ جامع البیان، ج15، ص76و77.]

ابوحیان اندلسی به جای بنی فلان، بنی امیه می گوید و سپس درباره مراد از شجره ملعونه می نویسد: «برخی گفته‌اند منظور بنی‌امیه است، تا آنجا که تعبیر بعضی از مفسران درباره بنی‌امیه فقط شجره ملعونه بوده است، آن هم به خاطر کارهای زشتی که از آنان صادر شد؛ مانند: مباح شمردن خون افراد بی گناه، گرفتن اموال مردم بدون دلیل شرعی و تغییر دادن احکام و قواعد دین».[ البحر المحیط، ج7، ص74 و 76.]

ابن جوزی نیز پس از نقل روایتی که مؤید قول سوم در بیان طبری است، می‌گوید:«اگر چه این صحیح نیست، اما عموم مفسران آن را نقل کرده‌‌اند».[ زاد المسیر، ج3، ص35.]

به هر حال، دودمانی که مانند یک درخت از یک ریشه منشعب شده، رشد کرده و به خاطر شرک و کفر و نفاقشان مورد لعن قرآن قرار گرفته‌اند، می‌توانند مصداق بارز «شجره ملعونه» باشند.

2- ایمان در برابر کفر

امام علی(ع) در پاسخ به نامه معاویه، ضمن افشاگری چهره بنی امیه و شمردن فضایل اهل بیت(ع) می فرماید:

«و اما قولک انا بنو عبد مناف فکذلک نحن ولکن لیس امیة کهاشم و لا حرب کعبدالمطلب و لا ابوسفیان کأبی طالب و لا المهاجر کالطلیق و لا الصریح کاللصیق..؛[15] و اینکه ادعا کردی ما فرزندان عبد مناف هستیم، آری ما هم چنین هستیم؛ اما جد شما امیه چونان جد ما هاشم و حرب همانند عبد المطلب و ابوسفیان مانند ابوطالب نخواهند بود.هرگز ارزش مهاجران چون اسیران آزاد شده نیست و حلال‌زاده مانند مجهول النسب نیست...».

ظاهر این فراز از نامه، نشان می دهد که اولاً، اگر ادعای انتساب به عبد مناف(پدر هاشم و جد اعلای پیامبر(ص)) از سوی معاویه باعث فخر فروشی و اثبات فضیلت برایش شده است، باید بداند که امیرمؤمنان(ع) نیز چنین انتسابی را دارد. ثانیاً، از کلمه «لکن» که برای استدراک و دفع توهم است و نیز به قرینه تقابل فضایل موهوم معاویه و فضایل واقعی علی(ع)، فهمیده می شود انتساب معاویه به عبد مناف، روشن و قطعی نیست؛ چرا که می فرماید:«هرگز کسی که نسبش آشکار و صحیح است(الصریح) مانند کسی که خود را به غیر پدرش چسبانده، نیست(اللصیق)»

علامه مجلسی(ره) در توضیح این بیان حضرت می نویسد:«بنی امیه، قریشی نیستند، بلکه خود را به این قبیله چسبانده‌اند و این است معنای سخن امیرمؤمنان(ع) که فرمود: بنی امیه، لصیق‌اند و نسبشان به عبد مناف نمی‌رسد».[ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید،ج15،ص82.]

ابن ابی الحدید معتزلی هم در ذیل عبارت «و لا الصریح کاللصیق» با طرح این سؤال که: آیا در نسب معاویه شبهه‌ای وجود دارد؟[ الاستغاثه،ج1،ص76.] نا خواسته تردید ما را در صحت انتساب معاویه و نسل او به عبد مناف، دو چندان می‌کند.

بنی امیه از همان آغاز بعثت پیامبر(ص)دشمنی خود را با دین خدا آشکار ساختند و تکذیب نبوت و رسالت را در دستور کار خود قرار دادند. لحظه‌ای نور ایمان به خدا و معاد به دل‌هایشان نفوذ نکرد و آن گاه که در فتح مکه تمامی درها را به روی خود بسته دیدند، مجبور به پذیرش اسلام شدند. امیرمؤمنان(ع) اسلام ظاهری امویان را این گونه به تصویر می‌کشد: «فوالذی فلق الحبة و برأ النسمة ما اسلموا و لکن استسلموا و اسروا الکفر فلما وجدوأ أعوانا اظهروا؛[ نهج البلاغه، نامه16.]به خدایی که دانه را شکافت و پدیده‌ها را آفرید! آنان(بنی امیه) اسلام را نپذیرفتند، بلکه به ظاهر تسلیم شدند و کفر خود را پنهان داشتند و آن گاه که یاورانی یافتند، آن را آشکار کردند».

ابن ابی الحدید معتزلی با ذکر نمونه‌های تاریخی، ایمان و اعتقاد برخی چهره‌های سرشناس بنی‌امیه را مورد تردید قرار می‌دهد. او درباره ابوسفیان می‌گوید: «ابوسفیان در روز بیعت با عثمان گفت: تلقفوها یا بنی عبد شمس تلقف الکرة! فوالله ما من جنة و لا نار!؛ ای فرزندان عبد شمس! خلافت را مانند توپ بگیرید و به یکدیگر دهید. به خدا قسم، نه بهشتی هست و نه جهنمی!»[ شرح نهج البلاغه،ج15، ص118؛ تاریخ طبری، ج8، ص633.]

همچنین درباره اعتقاد معاویه می‌نویسد: «بسیاری از اصحاب ما در دین معاویه خدشه وارد کرده‌اند و به تفسیق او اکتفا نکرده‌اند. آنان درباره معاویه گفته‌اند: او ملحدی بود که به نبوت هیچ اعتقادی نداشت».[ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج5، ص85.]

او در ادامه برای تأیید و اثبات ادعایش، داستان ملاقات و گفتگوی مغیرة بن شعبه با معاویه را مطرح می کند که در آن، معاویه پس از ابراز تأسف و ناراحتی شدید از کم‌رنگ شدن یاد و خاطره خلفا، می‌گوید: «این شخص(پیامبر اکرم(ص)) روزی پنج بار در اذان نامش با فریاد تکرار می‌شود، یاد چه کسی پس از او زنده خواهد ماند؟ به خدا قسم، نام او را دفن خواهم کرد!»[ همان، ص85و86.]

3-رفاه عمومی در برابر مشکلات اقتصادی

امیرمؤمنان معتقد بود که نگاه حکومت باید به سمت ثروتمند شدن جامعه باشد و حکومت از ثروتمند شدن مردم بهره‌ بگیرد و آن بهره را در بخش‌هایی که لازم است، سرریز کند نه اینکه در جامعه فقر توزیع کند. به عنوان مثال دولت‌‌ها می‌توانند تولیدات را افزایش دهند و به تناسب آن درآمدها بالا می‌رود، مالیات دولت بیشتر می‌شود و پس از آن دولت با این درآمد می‌تواند مشکلات جامعه در زمینه‌های مختلف را برطرف کند. در عهدنامه مالک اشتر حضرت به مالک می‌گوید: «باید نگاهت این باشد که زمین آباد و تولید زیاد شود، تصورت اینگونه نباشد که باید مالیات بیشتر بگیری.» سپس حضرت توضیح می‌دهند و می‌فرماید: «مالیات جز بهره حاصل از عمران و آبادی و تولید نیست.» امام علی(ع) با همین اقدام یعنی بردن جامعه به سمت فراوانی، نعمت، ثروت و دارایی موفق شد بعد از مدت کوتاهی از حکومت خود در بخش‌هایی از جامعه که این برنامه اجرا شده بود، فقر را از میان ببرد. در خطبه ۸۷ نهج البلاغه حضرت می‌فرماید: «و البستکم العافیه من عدلی؛ به وسیله عدالت خود لباس عافیت و رفاه بر همه شما پوشانده‌ام.» در رابطه با همین مساله بزرگان اهل سنت مانند ابن ابی شیبه و پسر احمد بن حنبل و پس از ایشان بزرگان شیعه نقل کرده‌اند که حضرت فرمود: «هیچ کس‌ در کوفه‌ به‌ سر نمی‌برد و روز را آغاز نمی کند مگر این که تأمین شده و در رفاه است و بی گمان پایین ترین آنان از نظر جایگاه و موقعیت نان گندم می خورد و سرپناه دارد و از آب [ پاک ] فرات می آشامد.»

در مقابل عملکرد شایسته اقتصادی آقا امیرالمومنین علی علیه السلام با عملکرد ضعیف اقتصادی بنی امیه در قبال مردم مواجه هستیم تا جاییکه گاهی اوقات برخی افراد در اعتراض به این وضعیت اقتصادی اقدامات جسته و گریخته ای انجام می دادند.

به عنوان نمونه هنگامي که مردمي از جور و ستم امويان به آنها معترض بودند و از انحصار طلبي و رفاه‏زدگي آنها به ستوه آمده بودند و از فقر و تهي‏دست مردم انتقاد نمودند پاسخي که دريافتند اين بود که: «آنچه مي‏گذرد تقدير است». آنگاه به آيه ذيل استناد کردند که «و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» ، و خزائن همه چيز، تنها نزد ماست؛ ولي ما جز به اندازه معين آن را نازل نمي‏کنيم. [حجر (15)، آيه‏ي 21] در ميان آنها مردي به نام احنف بن قيس به خود جرأت داد و گفت: خدا روزي بندگان را عادلانه ميان آنان تقسيم کرده و اين شماييد که ارزاق آنان را تصاحب نموده‏ايد.»[ خطط مقريزي، ج 2، ص 353.] .

با تمام این اوصاف عموم مردم همچنان انتخاب خود را از بنی امیه به سمت اهل بیت علیهم السلام سوق نمی دادند.

4-شایسته سالاری در برابر قبیله گرایی

بیشتر پیشه های مهم در دوره امویان در دست اعراب به ویژه اعراب قرشی اموی بود. والیان ،فرمانداران استان داران و فرماندهان جنگ از اعراب به ویژه خاندان اموی و نزدیکان آنان و گاهی از هم پیمانان آنان بودند این انتصابها در دوره های گوناگون صورت می پذیرفت. قومیت گرایی و قبیله گرایی در دوره بیشتر حاکمان اموی بسیار رواج داشت.

به عنوان نمونه معاویه پس از عزل مروان، ولید بن عتبة بن ابی سفیان را به ولایت مدینه گمارد. ولایت کوفه در این زمان از آن ضحاک بن قیس و ولایت بصره از آن عبیدالله بن زیاد و ولایت خراسان بر عهده سعید بن عثمان بود (ابن کثیر (۱۴۰۸ (۱۸ (۸۸). ضحاک بن قیس معروف به الضحاك الفهری نیز از خاندان قریش و از تیره اموی به شمار می رفت (ر.ک: زرکلی، ۱۹۸۴ ۳ (۲۱۴) و سعید بن عثمان نیز اموی قرشی بود حکم بن ولید والی دمشق و عثمان بن ولید والی حمص بودند (یعقوبی ۲ ۳۲۱). هم چنین ولید بن عبدالملک عمر بن عبدالعزیز را والی مدینه کرد (یعقوبی ،۲ (۲۸۳) بنابراین والیان حاکمان و استانداران بیشتر از خاندان اموی یا از وابستگان آنان بودند. نامی از افراد

والیان نیز پیشه های مهم را به نزدیکانشان میسپردند برای نمونه، عمرو بن عاص از بزرگان بنی امیه و والی مصر در دوره حاکمیت معاویه بستگان خود را به مشاغل مهمی گمارد. در این سال ۴۱) (هجری) عمرو بن عاص پسر خاله خود عقبة بن نافع بن عبد قیس را به فرمان روایی افریقیه بر گماشت (ابن اثیر، ۱۳۸۲ ۵ ۲۰۳۵ - ۲۰۳۶) پس از مرگ عمرو بن عاص معاويه عبيد الله بن عمرو عاص را به جای نشاند و پس از زمانی او را عزل کرد و برادرش عتبة بن ابی سفیان را به ولایت بر مصر گمارد (یعقوبی (۲).(٢٢٢ زیاد در اداره حکومت بسیار مؤثر بود.

این در حالی بود که فرمایش آقا امیرالمومنین علیه السلام این بود که فرمود: «من احسن الکفایه استحق الولایه; آن کس که درست ازعهده اداره امور برآید شایستگی رهبری بر امت را دارد.»

نیز در سخنی به یکی از کارگزاران خویش فرمود:

«لاتقبلن فی استعمال عمالک و امرائک شفاعه الا شفاعه الکفاله والامانه; دربه کارگیری کارمندانت که باید زیر نظر تو کار کنند واسطه و شفاعتی رانپذیر مگر شفاعت «کفایت » و امانت را.»

5-پاکدستی و عدالت در برابر ظلم و فساد اقتصادی

امام علی(ع)از همان روزهای اول حکومت‌داری خود برای سر و سامان بخشیدن به نظام‌بیت‌المال اقداماتی را انجام داد. اولین اقدام ایشان حفظ امانت دارانه دارایی‌های عمومی بود. دارایی‌های عمومی از حاکمیت امانت‌داری خارج شده بود، یعنی کسی دارایی‌های عمومی را امانت نمی‌دانست. تلاش حضرت این بود که دارایی‌های عمومی، امانت همه مردم تلقی شود و سر سوزنی کسی از بالاترین تا پایین‌ترین فرد حق تصرف در این اموال بر خلاف قانون و ضوابط حاکم را نداشته باشد. به همین دلیل روز نخستی که حضرت حکومت را به دست گرفت در خطبه‌ای که خطاب به مردم ایراد کرد، فرمود: «الا و انه لیس لی امر دونکم الا مفاتیح مالکم ؛ مردم بدانید که من در قبال شما جز کلیددار، خزانه‌دار و امانت‌دار دارایی‌هایتان نیستم» یعنی من به عنوان حاکم در راس حکومت نمی‌توانم هر دخل و تصرفی که خواستم در دارایی‌های شما کنم. « و لیس لی ان آخذ درهما دونکم ؛ بدانید مرا این حق نیست. من حق ندارم بی اجازه شما درهمی را بردارم.»

حضرت در تمام دوران حکومت‌داری خود تلاش می‌کرد این نگاه و فرهنگ را در همه جا به خصوص در مجموعه کارگزاران حاکم کند و همواره تأکید می‌کرد که مجموعه نیروهایی که حکومت را اداره می‌‌کنند نیز باید دارایی‌های عمومی را امانت دارانه بنگرند و در آن دخل و تصرف نکنند. به عنوان مثال در همان اوایل حکومت، حضرت نامه‌ای به اشعث بن قیس استاندار آذربایجان نوشتند و به او یادآوری کردند: «وَ فِی یَدَیْکَ مَالٌ مِنْ مَالِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ آنچه در اختیار توست اموال عمومی و دارایی‌های مردم است. وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ؛ تو تنها خزانه‌داری.»

تهرانی افزود: بعد از اینکه حضرت حکومت را به دست گرفت، تلاش می‌کرد این اصل که کسی حق تصرف غیر قانونی در دارایی‌های عمومی را ندارد، القا کند منتها ذهنیتی از قبل شکل گرفته بود که وابستگان به گروه حاکم یا کسانی که برای گروه به قدرت رسیده خدماتی انجام داده‌اند باید امتیازات مالی بگیرند. یکی از اصحاب و یاران امام علی(ع)به نام عبدالله بن زمعه با چنین نگاهی که از قبل پیدا شده بود نزد امام (ع) آمد و درخواست کرد که امتیاز، فرصت و رانت مالی به او بدهد. شریف رضی در کلام ۲۳۲ نهج البلاغه آورده که در این هنگام حضرت خطاب به عبدالله فرمود: «ان هذا المال لیس لی و لا لک؛ دارایی‌های عمومی بیت‌المال نه از آن من است و نه از آن تو. و انما هو فیء للمسلمین؛ این دارایی‌های عمومی مردم است.» در واقع نه من می‌توانم در این دارایی‌ها دخل و تصرف کنم نه شخص دیگری. اگر تو حق قانونی داری بهره می‌بری و اگر نداری هیچ بهره‌ دیگری نخواهی برد. سپس امام علی(ع)فرمودند: «آنچه نتیجه زحمت و تلاش دیگران است به دهان دیگری نمی‌رسد.» عبدالله از سخن امام علی(ع)بسیار ناراحت شد و رفت، اما برای امام علی(ع)مهم نبود که دوستان، نزدیکان، خویشان و طرفدارانش از حفظ حدود، حریم‌ها، مرزها و قانون ناراحت شوند.

امام باقر(ع) درباره این رویکرد حضرت علی(ع) بیانی دارند که مرحوم کلینی آن را در کافی آورده و شیخ صدوق و طوسی نیز آن را روایت کرده‌اند و آن این است که علی(ع) تقریبا پنج سال بر مردم حکومت کرد و برای خود آجری بر آجر نگذاشت. یعنی یک سر سوزن از دارایی‌های عمومی برای خودش و لو اینکه یک خانه به عنوان خانه حکومتی بسازد و هیچ زمینی به تیول این و آن در نیاورد.

اما طرف مقابل کسی همچون بنی امیه بود که کسی همچون عثمان

یکی از کارهائی که در زمان عثمان سبب تقویت جبهه نفاق، به ویژه بنى امیّه شد، بخشش هاى عجیب و بى حساب عثمان نسبت به این گروه بود که سبب تقویت مالى آنان گردید که ذیلا به بخشى از آن اشاره مى شود:

1 ـ به مروان بن حکم خمس غنایم آفریقا را بخشید که مبلغ آن 500 هزار دینار (مثقال طلا) بوده است و مبلغ یکصد هزار درهم (نقره) دیگر از بیت المال به او بخشید که مورد اعتراض زید بن ارقم کلید دار بیت المال قرار گرفت.

2 ـ مبلغ دویست هزار نیز به ابوسفیان بخشید.

3 ـ از غنایم جنگ دیگرى در آفریقا مبلغ یکصد هزار دینار به عبداللّه بن ابى سرح (برادر رضاعى خود) بخشید.

4 ـ مبلغ سیصد هزار درهم به حارث بن حکم (برادر مروان بن حکم) بخشید.

5 ـ به سعید بن عاص اموى مبلغ یکصد هزار درهم بخشید.

6 ـ به عبدالله بن خالد اموى مبلغ سیصد هزار درهم بخشید و به گفته یعقوبى: عثمان دختر خویش را به تزویج عبدالله درآورد و آنگاه مبلغ 600 هزار درهم به وى عنایت کرد!

7 ـ ابوموسى اشعرى (والى بصره) (1) مقدار فراوانى از اموال عراق را براى عثمان فرستاد که وى نیز همه را میان بنى امیّه تقسیم کرد.

این بخشش ها غیر از اموال فراوانى بود که عثمان براى خود اندوخته بود. در تاریخ آمده است که وقتى عثمان کشته شد، میلیون ها درهم و بیش از 500 هزار دینار براى خود ذخیره کرده بود و یک هزار شتر و یک هزار برده و تعداد زیادى اسب و اموال دیگرى نیز براى خود اندوخته بود!(2)

امیرمؤمنان على(علیه السلام) درباره دوران حکومت عثمان و سوء استفاده خاندان وى از بیت المال مى فرماید:

«وَ قامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضِمُونَ مالَ اللهِ خِضْمَةَ الاِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبیعِ»؛ (بستگان پدرى اش (بنى امیّه) به همکارى او برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علفزار بیفتد و با ولع عجیبى گیاهان را ببلعد، به خوردن اموال خدا مشغول شدند).(3)

در واقع، عثمان با چنین امتیازاتى، طبقه جدید اشرافى و ممتاز را پدید آورد که ره آورد آن شورش هاى مردمى و آثار و پیامدهایى بود که سالها دامان اسلام را گرفت.

به هرحال، بنى امیّه در زمان عثمان هم داراى قدرت و فرمانروایى شدند و هم از ثروت سرشارى بهره مند گردیدند و بى تردید این امتیازات سبب قدرت حزب نفاق، در مقابله با اسلام راستین و مکتب نبوى(صلى الله علیه وآله) گردید.

این کلام را با سخنى از «جرج جرداق» نویسنده معروف معاصر، به پایان مى بریم.

وى درباره تقویت بنى امیّه توسّط عثمان مى نویسد: «وَ جَعَل (عثمان) فى ایدیهم مفتاحَ بیتِ الْمال، و سیفَ السّلطان»؛ (عثمان، هم کلید بیت المال و هم شمشیر سلطان را در دستان بنى امیّه قرار داده بود!).(4)، (5)

6-پشتوانه الهی در برابر پشتوانه شیطانی

اگر مردم اهل بیت علیهم السلام را انتخاب می کردند این انتخاب هم راستا با انتخاب خداوند متعال بود که اگر مقبولیت مردمی به دنبال آن می آمد رضایت الهی را به دنبال می داشت چراکه انتخاب اهل بیت علیهم السلام با پشتوانه الهی بود

اِنّی‌ تارِکٌ‌ فیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتابَ اللهِ وَ عِترَتی اَهلَ بَیتی فَاِنَّهُما لَن یَفتَرِقا حَتَّى یَرِدا عَلَیَّ الحَوض

ترجمه:

به درستى كه من دو چيز وزين و گرانبها را در میان شما بر جاى مى‏گذارم: تا زمانی كه به اين دو تمسّك جستيد هرگز گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و خاندانم، زيرا اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

اما انتخاب دیگر بنی امیه ای بود با توطئه شیطانی سقیفه و به دنبال آن سیاست های شیطانی معاویه بر مسند حکومت تکیه زده بود.

با تمامی این اوصاف که هر دو گروه داشتن مردم در انتخاب میان یکی از این دو به حکومت بنی امیه رضایت داده بودند و با انتخاب غلط خود اهل بیت علیهم السلام را مهجور کرده بودند که علل و عوامل مختلفی دارد که در جلسات بعد بدان خواهیم پرداخت.

غیرت دینی عامل یاری رسانی یاران امام حسین علیه السلام به ایشان بود

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین

یکی از عواملی که باعث شد تا یاران امام حسین علیه السلام به ایشان بپیوندند وجود صفت غیرت دینی در آنها بود

آقا امام حسین علیه السلام در نامه ای که برای حبیب ابن مظاهر می نویسد خطاب به ایشان می نویسد:

مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ بنِ أبي طالبٍ إلى الرَّجُلِ الفَقيهِ حَبيبِ بنِ مُظاهِر:

أمَّا بعدُ يا حبيب؛ فَأنتَ تَعلَمُ قَرابَتَنا مِن رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، وَأنتَ أَعرَفُ بِنا من غَيْرِكَ، وأنتَ ذُو شيمَةٍ وغَيْرَةٍ، فَلا تَبخَل عَلَينا بِنَفسِكَ، يُجازيكَ جَدِّي رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَومَ القِيامَةِ.( مكاتيب الأئمة عليهم السلام ؛ ج‏3 ؛ ص145)

از حسین بن على به مرد فقیه، حبیب بن مظاهر. اى حبیب! قرابت ما را با پیامبر صلی الله علیه و آله مى‌دانى و تو بهتر از دیگران ما را مى‌شناسى و شخص آزادمرد و غیرتمندى هستى. از جان خود بر ما مضایقه مکن، رسول خدا صلی الله علیه و آله در قیامت پاداش آن را به تو خواهد داد.

غيرت در دين

مرحوم ملااحمد نراقی نویسنده معراج السعاده در خصوص غیرت دینی می فرماید:

اما غيرت و حميت در دين، آن است كه: سعى كند در رد بدعت كسى كه در دين بدعت نهد، و اهانت كسى كه به دين اهانت رساند. و دفع ادعاى باطل كنندگان دين. و رد شبهه منكرين. و كشتن كسانى كه از دين برگردند، يا اينكه ضرورى دين را انكار نمايند. و در ترويج احكام دين، جدّ و جهد لازمه را به عمل آورد. و در نشر مسائل حرام و حلال، نهايت مبالغه را بكند. و در امر به معروف و نهى از منكر مسامحه نكند.

و با كسانى كه مجاهر به معصيت‏اند بى‏ضرورت، مداهنه و دوستى نكند. و با ضرورت هم در دل بر ايشان غضبناك باشد.

نمونه هایی از غیرت دینی

غیرت دینی علمای نجف

جرجی زیدان (م 1914) در کتاب مشهور خود «تاریخ آداب اللغة العربیة» در مورد شیعه چنین نوشت: شیعه طایفه‌ای بود کوچک و آثار قابل اعتنایی نداشت و اکنون شیعه‌ای در دنیا وجود ندارد، این شد که شیخ آقا بزرگ تهرانی(م1389) و دو همردیف و دوست علمیش، سید حسن صدر (م1354) و شیخ محمد کاشف الغطاء (م 1373) هم پیمان شدند تا هر یک در باب معرفی شیعه و فرهنگ غنی تشیع کاری را بر عهده گیرند و به این صورت پاسخ سخن جرجی زیدان را بدهند. بر پایه این پیمان قرار شد علامه سید حسن صدر با نگارش کتابی سهم شیعه در تأسیس و تکمیل علوم اسلامی را نشان دهد که با نگارش کتاب «تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام» این کار را انجام داد. این کتاب در 445 صفحه در سال 1370 ه.ق چاپ شد.

علامه شیخ محمد حسین کاشف الغطاء نیز متعهد شد کتاب «تاریخ آداب اللغة» جرجی زیدان را نقد کند که این کار را کرد و در جزء دوم کتاب "النقود والردود" یا "المراجعات الریحانیه" چهار جلد کتاب جرجی زیدان را نقد علمی نمود.

از این بین شیخ آقا بزرگ تهرانی مأمور شد فهرستی برای تالیفات شیعه بنویسد که حاصل آن کتاب الذریعة إلی تصانیف الشیعه شد. این اثر 29 جلدی در 11554 صفحه، 55095 کتاب و رساله از شیعه را از صدر اسلام تا زمان زندگی مولف معرفی می کند.

الذَریعَة الی تَصانیف الشیعة مشهور به الذریعة بزرگ‌ترین و مهم‌ترین دایرةالمعارف کتابشناسی شیعه به زبان عربی نوشته آقابزرگ تهرانی است. این مجموعه ۲۵ جلدی به صورت الفبایی تدوین شده، شامل بیش از یازده هزار صفحه است و در آن بیش از ۵۳ هزار کتاب تألیفی و ترجمه از علمای شیعه در موضوع‌های گوناگون معرفی شده است.

چاپ و نشر این مجموعه در قم و نجف بیش از ۴۰ سال طول کشید و چند جلد آن بعد از درگذشت مؤلف منتشر شد.

غیرت دینی امام خمینی ره

علی اکبر حکمی زاده در دوران سلطنت رضا شاه به مانند برخی از نویسندگان و اهل منبر و اهل قلم ، متاثر از تجدد و نوگرایی ، شعار اصلاح دین را سر داد و کتاب اسرار هزار ساله را نوشت. حکمی‌زاده تلاش کرد با مطرح کردن پرسشهایی پیشوایان دینی و نویسندگان را به پاسخگویی دعوت کند. در پایان کتاب سیزده سوال در باره دین و عملکرد آن مطرح کرد.سوالاتی مانند : معنای شرک و ربط دادن آن به سجده و ساخت گنبد وبارگاه؛ چرا از اصل امامت در قران مطلبی قید نشده ؛ سوال و مناقشه در باره استخاره؛ تبعات ناشی از ظلمه دانستن حکومت؛ چگونگی پرداخت زکات؛ احادیثی که با عقل سازگاری ندارند؛ علت بی علاقگی مردم به دین؛ موضوع ولایت و نیابت مجتهدان از سوی امام زمان(عج) و ...

امام خمینی کتاب کشف اسرار را در پاسخ به این کتاب و در شش گفتار توحید، امامت، روحانی، حکومت، قانون و حدیث در شصت روز نوشت.

مرحوم نراقی غیرت را منحصر در غیرت دینی نمی داند و برای غیرت سه نوع دیگر را بر می شمارد که یکی از آنها غیرت در اولاد و تربیت آن است.

غيرت در اولاد و تربيت آن‏

ایشان در توضیح این نوع غیرت گفته اند و اما مقتضاى غيرت بر اولاد، آن است كه: در ابتداى امر، مراقب احوال او باشى. و از براى پرستارى و شيردادن او زنى صاحب عفت و صلاح معين نمائى. و غذاى او را از حلال مهيّا سازى، زيرا كه طفلى كه گوشت او از شيرى كه از غذاى حرام به هم رسيده متكوّن شود طبع او خبيث مى‏شود، و طينت او از خباثت سرشته مى‏گردد. و چون به سرحد تميز رسد بايد او را از آداب نيكان بياموزى. و آداب خوردن و گفتن و نشستن و برخاستن و غير اين‏ها به او ياد دهى.

و بايد او را از همنشين بد، نهايت محافظت را كنى، كه اصل ادب همين است. و بترسانى او را از اينكه از اطفال يا مردان چيزى بگيرد. و به او بفهمانى كه بزرگى در عطا و بخشش است، و در گرفتن، خوارى و ذلت است، و دأب سگان است كه در انتظار لقمه‏اى دم خود را مى‏جنبانند و تملق و چاپلوسى مى‏كنند.

و بايد او را به معلمى متدين دانا داد كه او را قرآن بياموزد، و حكايات نيكان را به او بخواند. و از سخنان لغو او را منع كند.

و دختر را نيز بايد مانند پسر تربيت داد، مگر در چيزهائى كه تفاوت ميان پسر و دختر است. پس بايد او را پرده نشينى و حيا و حجاب و عفت و امثال اين‏ها آموخت.

و بعد از آنكه اين آداب را به فرزند آموخت ملاحظه كند كه قابليت و استعداد كدام علم و صنعت را دارد، پس او را به آموختن آن بدارد و نگذارد كه مشغول امرى شود كه استعداد آن را ندارد تا عمر او ضايع نگردد.

غيرت در مال‏

و اما غيرت در مال، آن است كه: بدانى كه هر كس مادامى كه در دار دنياست به مال محتاج، و تحصيل آخرت به آن موقوف است، زيرا كه كه معرفت و طاعت، به بقاء بدن و حيات منوط، و بقاء آنها به غذا و قوت مربوط است.

پس عاقل بايد كه بعد از آنكه از مداخل حلال، تحصيل آن را نمود، سعى در محافظت آن كند، به اين نحو كه بى‏مصرف آن را خرج نكند. و به مصرفى كه فايده اخروى يا دنيوى ندارد نرساند. و به غير مستحق ندهد. و به ريا و مفاخرت بر باد ندهد. و به خودنمائى و خود فروشى خرج نكند. و از دزدان و اهل خيانت آن را محافظت كند.

و تا تواند ظلمه را بر آن مسلط نسازد. و تمكين ايشان در بردن مالش ندهد. و غير از اين‏ها از مصارفى كه شرعا رجحانى نداشته باشد. و عوض آن از براى آن در دنيا و آخرت نيست. بلكه مقتضاى غيرت آن است كه: تا خود زنده است اموال خود را به مصرفى رساند كه فايده‏اش به خودش عايد شود. و از براى وارث نگذارد مگر آنكه او را فرزند خلفى باشد كه از جمله اخيار بوده باشد، كه وجود او نيز به منزله وجود خود اوست و در ثواب او شريك است.

غیرت در ناموس

چهارمین نوع از انواع غیرت که مشهورترین نوع غیرت نیز هست غیرت در ناموس است. که متاسفانه طی سالهای اخیر تلاش های بسیار زیادی صورت می گیرد تا این موضوع از جامعه ما رخ بربندد.

مثل زمانیکه که هشتک می زندند #من_ناموس_کسی_نیستم

و اما غيرت در ناموس آن است که مراقبت شود تا گرفتار فساد نشده و از دسترس نامحرمان در امان باشد.

غیرت حضرت علی علیه السلام

امام امیرالمؤمنین علی(ع) در زمان حکومتشان، وقتی از مدینه به کوفه آمدند و آنجا را مرکز قرار دادند، وضع جامعه را مناسب با اسلام ندیدند. روزی ضمن یکی از خطاباتشان فرمودند:

« يا أهلَ العِراقِ ، نُبِّئتُ أنَّ نِساءَكُم يُدافِعنَ الرِّجالَ فِي الطَّريقِ ، أما تَستَحيونَ ؟ ! »؛ ای اهل عراق! به من خبر رسیده که زنانتان در گذرگاه‌ها با مردان برخورد می‌کنند آیا حیا نمی‌کنید؟!

در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده که فرمودند: « أَ مَا تَسْتَحْيُونَ وَ لاَ تَغَارُونَ نِسَاءَكُمْ يَخْرُجْنَ إِلَى اَلْأَسْوَاقِ وَ يُزَاحِمْنَ اَلْعُلُوجَ .»؛ آیا شرم نمی‌کنید و غیرت نمی‌ورزید که زنانتان به بازارها می‌روند و با مردان برخورد می‌کنند.

تازه آن دوران بحث کشف حجاب و بدحجابی و بدپوششی زنان و دختران مطرح نبود.

در روایتی از پیامبر عظیم الشان اسلام راجع به مردان بی غیرت می خوانیم

وَ قَالَ ص ... أَيُّمَا رَجُلٍ رَضِيَ بِتَزَيُّنِ امْرَأَتِهِ وَ تَخْرُجَ مِنْ بَابِ دَارِهَا فَهُوَ دَيُّوثٌ وَ لَا يَأْثَمُ مَنْ يُسَمِّيهِ دَيُّوثاً وَ الْمَرْأَةُ إِذَا خَرَجَتْ مِنْ بَابِ دَارِهَا مُتَزَيِّنَةً مُتَعَطِّرَةً وَ الزَّوْجُ بِذَاكَ رَاضٍ بُنِيَ لِزَوْجِهَا بِكُلِّ قَدَمٍ بَيْتٌ فِي النَّارِ ( جامع الأخبار(للشعيري)، ص: 158)

هر مردى كه راضى است همسرش خود را بيارايد و از خانه بيرون برود ، آن مرد ، ديّوث است ، و هر كه او را ديّوث بنامد ، گناه نكرده است . هر گاه زن ، آرايش كنان و عطرزنان ، از خانه اش خارج شود و شوهرش به اين كارِ او راضى باشد ، به ازاى هر قدمى كه بر مى دارد ، براى شوهر او ، خانه اى در جهنّم بنا مى شود .

مردان غيرت‏مند براى حفظ حريم ناموس خود بايد به نكات زير توجه نمايند:

1. بايد حريم محرم و نامحرم را پاس دارند و از اختلاط محرم و نامحرم جلوگيرى كنند.

2. نگذارند همسرشان با لباس‏هاى نامناسب در برابر نامحرمان ظاهر شوند.

3. با هر كسى معاشرت و ارتباط خانوادگى بر قرار نكنند، اى بسا افرادى كه با نقاب دوستى به دنبال ناموس انسان باشند، بايد رفت و آمدها كنترل شود.

4. مرد غيرت‏مند نمى‏گذارد دختر و همسرش كارى براى خود برگزينند كه براى عفّت و حيايشان خطر آفرين باشد؛ به ويژه مسئولان برخى از مراكز

كار به گونه‏اى سعى مى‏كنند به طرف مقابل بفهمانند، اگر پايبند به مسائل دينى است، او را نمى‏خواهند. در يكى از آگهى‏ها آمده بود: ما كسى را براى كار مى‏خواهيم كه در يك فضاى عاطفى بتواند كار كند، فضايى كه با هم صميمى باشند و محبت كنند؟!

5. مرد غيرت‏مند، نبايد همسرش را با آرايش‏هاى آن چنانى بيرون ببرد.

6. شوهر نبايد در برابر بد حجابى و ولنگارى همسرش بى تفاوت باشد.

7. مرد غيرت‏مند سعى مى‏كند محيطى را براى زندگى خود انتخاب كند كه به پاكى و عفّت همسرش كمك كند.

8. مرد غيرت‏مند نبايد مسائل ناموسى و شخصى خود را با ديگران مطرح سازد. حتى بايد لباس و و سائل شخصى همسرش را از ديد نامحرمان محفوظ دارد. هستند كسانى كه فيلم و آلبوم عكس‏هاى آن چنانى ناموس خود را در برابر ديد نامحرمان قرار مى‏دهند.

9. از دوستى با افراد نا باب و كسانى كه چشم و دل پاكى نسبت به ناموس مسلمانان ندارند، بپرهيزيد كه آنها اگر فرصتى پيدا كنند؛ اول به ناموس خود شما خيانت خواهند كرد. بدانيد كه تأثير همنشينى با دوستان در ايام جوانى بر روى اخلاق شما بسيار زياد است. سعى كنيد باكسانى رفاقت نماييد كه حس غيرت و حميت ملّى و مذهبى را در شما زنده كنند. چنين دوستانى از ناموس شما مانند ناموس خود دفاع خواهند كرد.

10. انسان غيرت‏مند هرگز راضى نمى‏شود كه زن و فرزندش فيلم‏هاى آن‏چنانى ببينند و در مقابل نامحرم‏ها بدون پوشش ظاهر شوند.

11. فرد با غيرت مشخصات و اسرار همسر و ناموس خود را به ديگران نمى‏گويد؛ تا چه رسد به اين كه او را در معرض ديد نامحرمان قرار دهد مانند تالارهاى عروسى، پخش فيلم‏هاى مراسم عروسى و ....

12. لازم است غيرت با دور انديشى، تأمل، صبر و مشورت با ديگران همراه بشود وگرنه چه بسا نتيجه نامطلوبى خواهد داشت. (غيرتمندى و آسيب ها، محمود اکبری)

غیرت بی جا

و مخفى نماند كه: صفت غيرت اگر چه خوب، و در نظر شرع و عقل مستحسن و مرغوب است، اما بايد كه به حد افراط نرسد و آدمى به نحوى نشود كه بى‏سبب به اهل خود بدگمان، و بر ايشان تنگ بگيرد، و در صدد تجسس باطن ايشان برآيد، زيرا كه همچنان كه در حديث وارد شده است كه: «زن مانند استخوان كجى است، اگر بخواهى او را راست كنى مى‏شكند».«» و از حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - مروى است كه: «بعضى از انواع غيرت است كه خدا و رسول آن را دشمن دارند و آن اين است كه: مرد بى‏جهت بر اهل خود غيرت نمايد».«» و بالجمله مبالغه در تفحص و تفتيش از احوال اهل و حرم خود نمودن نالايق، و با طريقه شريعت موافق نيست، زيرا كه در اين وقت مرد، از ظن بد خالى نخواهد بود، و آن شرعا مذموم است - چنانكه مذكور خواهد شد.

همان‏گونه كه گفتيم، غيرت به معناى صحيح، يعنى انسان بر ناموس خود نظارت داشته باشد و آن را كنترل كند، ولى معناى آن اين نيست كه سوء ظن داشته باشد وبا هر بهانه جزئى و مشكوك، زن را در فشار و منگنه قرار دهد، همان‏گونه كه در هر كارى، اعتدال آن خوب است، در اين مورد نيز راه اعتدال را بر گزيند.

افراط در هر كارى نه تنها كارساز نيست، بلكه نتيجه معكوس دارد. از اين‏رو، در روايات اسلامى از حسّاسيت و سوء ظنّ و غيرت بى‏جا نهى شده است.

على عليه السلام در قسمتى از نامه خود به امام حسن عليه السلام مى‏فرمايد:

... ايَّاك و التَّغايُرَ فى غَير مَوضِعِ غَيرَةٍ، فَانَّ ذلِكَ يَدعُوا الصَّحيحَةَ الى السَّقَمِ و البَريئَةَ الىَ الرَّيْبِ «2»

... بپرهيز از اينكه در غير موردش، غيرت ورزى كنى، زيرا غيرت بى‏جا، زنان پاك را به ناپاكى و بى گناهان را به آلودگى سوق مى‏دهد.

امام صادق عليه السلام فرمود:

لا غَيْرةَ فِى الحَلال «1»

در امور حلال، غيرت ورزيدن، بى مورد است.

على عليه السلام فرمود:

غيرت بر دو گونه است: غيرت خوب كه مرد با داشتن آن، اصلاح كار كسانش مى‏كند و غيرتى كه با داشتن آن وارد آتش مى‏گردد. «3»

على عليه السلام فرمود:

غيرت زياد درباره كسانت به خرج مده كه منسوب به بد رفتار گردى و اما غيرت ممدوح را ناگزير بايد داشته باشى. «4»

به چند نمونه از موارد غيرت منفى اشاره مى‏شود:

1. يكى از مصاديق غيرت منفى مسئله «وئاد» (زنده به گور كردن دختران) است كه از سنت‏هاى دوران جاهليت بود. اعراب جاهلى به دليل فقر شديد، عدم توجه به ارزش زن به عنوان يك انسان، هم‏چنين اين فكر كه در جنگ‏هاى قبيله‏اى، ممكن بود دختران به اسارت بيگانگان در آيند و به اصطلاح نواميس آنها به دست بيگانگان بيفتد و از اين راه لكه ننگى بر دامنشان بنشيند دخترانشان را زنده به گور مى‏كردند.

آنان زنده به گور كردن دختران خود را سند افتخار مى‏دانستند و آن را به عنوان حمايت از ناموس و حفظ حيثيت و آبروى قبيله مدح و تمجيد مى‏كردند. «1»

2. بعضى از والدين از رابطه دخترشان با نامزد شرعى‏اش جلوگيرى مى‏كنند و اين كارشان موجب دلسردى و ناراحتى دو نامزد مى‏شود.

به چنين پدران و مادران بايد گفت: اگر شما اين داماد را پسنديده‏ايد و به او اعتماد داريد و با رضايت و شناخت كافى او را پذيرفته‏ايد و او را همسرى شايسته براى دخترتان مى‏دانيد، ديگر جايى براى نگرانى و ممانعت از ملاقات آنان وجود ندارد؛ اما اگر از او شناخت لازم را نداريد و او را نپسنديده‏ايد و به او اعتماد نداريد؛ پس چرا دخترتان را به عقد او در آورده‏ايد.

اين جوان الآن داماد شما و شوهر شرعى و قانونى دخترتان است و هيچ فرقى بين دوران نامزدى و بعد از عروسى وجود ندارد.

3. يكى ديگر از موارد غيرت منفى، مخالفت خانواده‏ها با ازدواج مجدّد زنان و مردان بيوه است و ازدواج نكردن را نوعى وفادارى به همسر مى‏دانند.

با اين كه از نظر شرعى مانعى ندارد.

وَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ خَطَبَ أُمَّ سَلَمَةَ وَ قَدْ كَانَ خَطَبَهَا عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ وَ طَلْحَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فَأَرْسَلَتْ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص تَقُولُ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّي امْرَأَةٌ مُسِنَّةٌ وَ إِنَّ لِي عِيَالًا وَ إِنِّي شَدِيدَةُ الْغَيْرَةِ فَقَالَ ص أَمَّا قَوْلُكِ إِنَّكِ مُسِنَّةٌ فَأَنَا أَسَنُّ مِنْكَ وَ أَمَّا قَوْلُكِ إِنَّ لَكِ عِيَالًا فَعِيَالُكِ فِي عِيَالِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَمَّا الْغَيْرَةُ فَسَوْفَ أَدْعُو اللَّهَ أَنْ يَدْفَعُهَا عَنْكِ ...

بعد از شهادت شوهر ام سلمه کسانی همچون عثمان و طلحه از او خواستگاری کرده بودند. پیامبر خدا وقتی از ام سلمه خواستگاری کرد ایشان به پیامبر صل الله علیه و آله گفتند که سن و سالی از من گذشته و فرزندانی دارم و غیرتم زیاد است (شاید منظور همان غیرت نسبت به همسر قبلی که اجازه نمی دهد با دیگری ازدواج کنم) که پیامبر در پاسخ وی فرمودند در خصوص سن و سال که گفتی مسن هستی سن من از شما بیشتر است و در خصوص عیال و فرزند دار بودن من هم فرزند دارم و در خصوص غیرت نیز دعا می کنم تا این غیرت از تو دفع شود.

در جمع بندی پایان عرایض باید بگوییم که غیرت از صفات ویژه مردان خداست که هم در حوزه دینی، اقتصادی و خانوادگی باعث سعادت دنیوی و اخروی انسان می گردد و وجود همین صفت پسندیده در یاران امام حسین علیه السلام بود که باعث شد به یاری فرزند رسول خدا بشتابند تا با کمک امام حسین علیه السلام دین خدا را یاری نمایند.