بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین

نکته اول: قرار شد احکام بیماران گفته می شود.

نکته دوم: مراد ما از همه مراجع :نظر حضرت امام خمینى، آیت الله بهجت، میرزا جواد تبریزى ،‌خامنه‌ای، سیستانى، صافى گلپایگانى،فاضل لنکرانى، مکارم شیرازى، نورى همدانى، وحید خراسانى

نکته سوم: هر کسی مراقب نظر مرجع خود باشد

------

غسل و ضرر

کسی که می داند آب برایش ضرر دارد، چنانچه وضو یا غسل انجام دهد، آیا وضو و غسلش صحیح است؟

(مثلا به خاطر سوختگی و یا بخیه و یا عفونت رساندن آب ضرر دارد)

امام: بنابر احتیاط واجب در این فرض، وضو و غسلش باطل است.[61]

آیات عظام بهجت، تبریزی، سیستانی، صافی، مکارم و وحید: وضو و غسلش در این فرض باطل است.[62]

آیت‌الله نوری: در بعضی از مراتب ضرر وضو و غسلش صحیح است.[63]

آیت‌الله فاضل: آری، وضو و غسلش صحیح است؛ مگر آنکه باعث مشقّت و حرج برای او شود. در این صورت باطل خواهد شد.[64]

نکته: انسان باید در هر وضعیتی به تکلیف خودش عمل کند اگر تکلیفش وضو است باید وضو بگیرد و تیمم کردن به جای وضو باطل است و  اگر تکلیفش وضوی جبیره و یا تیمم است باید تیمم و وضوی جبیره کند و وضوی معمولی باطل است.

*غسل و کمک دیگران

(به هر دلیل به گردن آقا و خانم بیمار غسل آمده )آیا دیگران می توانند بیمار را در انجام غسل یاری دهند؟

همه مراجع: بیمار باید به مقدار ممکن خودش برای غسل اقدام کند و به هر مقدار که نمی‌تواند دیگران کمک کنند.[مثلا دو دستش شکسته و نمی تواند شیر آب را باز کند اما بقیه کارها را می تواند و ...]

 

**** سخنرانی ****

بسم الله الرحمن الرحیم

----متن سخنرانی----

پیامبر اسلام انقلابی را بنیان نهادند و راه اداره آن را نیز آموزش دادند و حتی جانشین بعد از خود را تعیین کردند اما چه شد که بعد از پنجاه سال فرزند پیامبر خدا را به شهادت رساندند

سه ویژگی اصلی در میان مردم کوفه و شام وجود داشت که باعث شد مردم در مقابل امام حسین علیه السلام بایستند

1-  جهل

2-  غفلت

3-  عناد

جهل برای زمانی است که واقعا فرد فرق میان حق و باطل را نمی داند

غفلت برای زمانی است که فرد موضوعی را می داند اما از کنار آن سرسری می گذرد

عناد زمانی است که فرد علم دارد و به موضوع هم توجه دارد اما از روی لج بازی و کینه و دشمنی که دارد در مقابل حق می ایستد

* یکی از عواملی که باعث انحطاط جامعه شد به گونه ای که حادثه کربلا را رقم زدند. عناد و کینه ای بود که مردم از اهل بیت علیهم السلام داشتند.

سرمنشأ این کینه و عناد هم به دستگاه بین امیه بازگشت می کرد.

عناد و کینه ای که هم پیامبر خدا صل الله علیه و آله نسبت به آن هشدار داده بود و هم در کلمات و اشعار و گفته های خودشان هم پنهان نمی کردند.

قرار بر این بود که علت این کینه توزی نسبت به اهل بیت علیهم السلام را خدمت شما عرض کنیم.

------اما ------

ابوسفيان جانشين اميه

نام اصلي ابوسفيان «صَخر» فرزند حرب بن اميّه است، که تمام کينه‏هاي اجداد خود را نسبت به بني‏هاشم تصاحب گشت! و آيين اسلام را که بر قلب نازنين پيامبر خدا الهام مي‏شد منکر گرديد! و بر ضد اسلام و مسلمين به پاخاست!

از «اميّه» حرب و صخر بيرون آمد و طبق گواهي تمام مفسّرين قرآن «شجره ملعونه» را تشکيل داد، زيرا: مراد از «شجره ملعونه» (الإسراء : 60 )در کلام اللَّه مجيد «خاندان بني‏اميّه» است

«ابن ابي‏الحديد» امام معتبر اهل سنّت در اين‏باره مي‏نويسد:

از دشمنان سرسخت اسلام که بر تکذيب پيامبر خدا بپاخاست «ابوسفيان بن حرب» و بني‏اميّه بود، که در جنگ‏هايي برضدّ اسلام پيشگام و پرچم به دست بودند، و نبردهاي «اُحد و خندق» و غير آنها را به راه انداختند و از سوي خدا و پيامبر مورد لعن قرار گرفتند! آنهم نه يکبار و دوبار بلکه متعدّد و چندين بار.

 تا اينکه سرانجام در زير «نفاق»، کُفر خود را پوشاندند و بر اسلام و مسلمين ضربه زدند، و خداوند در آيه «شصت سوره اسراء» با تعبير «شجره ملعونة» آنان را رسوا ساخت، و هيچ کس از مفسّرين قرآن در اين مورد اختلافي نکرده است «وَ لا خلاف بين احد في انّه تعالي و تبارک اراد بها بني‏اميّة» [شرح ابن ابي الحديد، ج 15، ص 174 و 175.] .

آنگاه به موارد سخنان پيامبر در اين زمينه پرداخته و مي‏افزايد:

روزي چشم مبارک پيامبر به ابوسفيان افتاد که بر چهارپايي سوار بود، معاويه از جلو و يزيد از عقب وي را همراهي مي‏کردند، در اين حال رسول خدا فرمودند: «لعن اللَّه الراکب و القائد و السائق» لعنت خدا بر اين سه نفرباد، هم به راکب و الاغ سوار، هم به معاويه که پيشاپيش در حرکت است، و هم بر يزيد که در پشت سر آنان همراهي مي‏نمايد [4]  (مراد يزيد پسر ابوسفيان بوده است).

در فتح مکّه که سال هشتم هجري اتّفاق افتاد، بلال مؤذّن پيامبر در بالاي بام کعبه اذان گفت، و بانگ تکبير و تهليل در مسجدالحرام پيچيد، چون ابوسفيان اين فرازها را شنيد گفت: لقد اسعداللَّه عُتبة بن ربيعه اذ لم يشهد هذا المشهد خوشا به سعادت «عُتبه بن ربيعه» (جد مادری معاویه) که از دنيا رفت و اين فرازها را نشنيد! [5] .

و در نخستين روز خلافت «عثمان بن عفّان» که پس از بيعت مردم، قبيله امويان در حضور او گرد آمدند، ابوسفيان در حالي که در دوران پيري و نابينايي بسر مي‏برد از حاضران پرسيد: آيا در اين محفل جز بني‏اميّه افراد ديگري نيز حضور دارند؟ گفتند: نه. او گفت: « يا بني‏اميّة: تلقّفوها تلقّف الکرة فوالّذي يحلف به ابوسفيان ما من عذاب و لا حساب، و لا جنّة و لا نار، و لا بعث و لا قيامة!(شرح نهج‏البلاغه ابن ابي الحديد، ج 9، ص 53).

اي بني‏اميّه! اکنون که زمام خلافت را به دست گرفتيد، مانند توپ فوتبال به همديگر پاس دهيد، و نگذاريد از دستتان خارج شود، سوگند به آنچه ابوسفيان سوگند ياد مي‏کند نه عذابي هست نه حسابي، نه بهشتي نه جهنّمي، نه بعثي نه رستاخيزي! [6] .

ابوسفیان که پس از آن، جنگ هاى دیگرى را بر ضدّ رسول خدا(صلى اللهعلیه وآله) رهبرى مى کرد و تا زمان فتح مکّه ایمان نیاورده بود، در برابر لشکر عظیم اسلام که براى فتح مکّه (سال هشتم هجرى) اطراف مکّه را گرفته بودند، تاب مقاومت نیاورد و تسلیم شد و به ظاهر اسلام آورد و به همراه او، پسرش معاویه نیز ـ به ظاهر ـ مسلمان شد. امّا به شهادت قراین واضح، هرگز اسلامآنان واقعى و از روى رغبت نبود.

امام على(علیه السلام) در چند جاى نهج البلاغهبه این نکته اشاره دارد که ابوسفیان و معاویهو فرزندان آنان هرگز از روى رغبت اسلامرا نپذیرفتند. از جمله در نامه 17 خطاب به معاویه مى فرماید:

«وَ کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ: اِمّا رَغْبَهً وَ اِمّا رَهْبَهً»; (شما از کسانى بودید که داخل این دین شدید; امّا این کار، یا براى دنیا بود و یا از ترس).

همچنین در نامه 16 مى فرماید: «فَوَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ، وَ بَرَاَ النَّسَمَهَ، مَا اَسْلَمُوا وَ لکِنِ اسْتَسْلَمُوا، »; (سوگند به آن کسى که دانه را شکافت و انسان را آفرید، آنان (معاویه و عمرو عاص و هم دستان آنان) اسلامرا نپذیرفتند، بلکه در ظاهر تسلیم شده بودند

نهج البلاغه، نامه 16.

خاندان بني‏اميّه هرگز اسلام را نپذيرفتند    بلکه در دوران قدرت اسلام، خود را در لباس نفاق به مسلمانان نزديک کردند، و چون خود به قدرت رسيدند، کفر خود را آشکار نمودند... [8] .

اين فرازها که همگي از کتاب‏هاي معتبر و مقبول نقل شد، مي‏رساند که ابوسفيان به آيين اسلام ايمان نداشت، و کينه‏هاي اجداد خود را نسبت به بني‏هاشم در صندوق دل ذخيره کرده بود.

 

--- جنگ بدر ---

 

یکی از ریشه های ماجرای خونین کربلا انتقامی بود که بنی امیّه از شکست های خود در زمان رسول خدا(ص) می گرفتند. با ظهور اسلام، مشرکان قریش به مخالفت برخاستند و انواع کارشکنى ها، فشارها و آزارها را نسبت به رسول خدا(ص) روا داشتند. در این میان بنى امیّه به ویژه بزرگ آنان ابوسفیان ـ نیز از هیچ گونه مخالفتى با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دریغ نورزیدند.

پس از هجرت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز آزار آنان بر ضدّ رسول خدا ادامه داشت، تا آن که در سال دوم هجرى، شکست سختى را از مسلمانان در جنگ معروف بدرمتحمّل شدند. در این نبرد، هفتاد تن از قریش به هلاکت رسیدند.(1) در میان کشته شدگان چند تن از خویشان معاویه نیز دیده مى شدند که از جمله آنان «عتبه» جدّ مادرى معاویه(پدر هند) و «ولید بن عتبه»، دایى معاویه و «حنظله» برادر معاویه بودند.(2)

در بخشى از نامه 64 فرمود: «وَ عِنْدِىَ السَّیْفُ الَّذِی اَعْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ وَ خالِکَ وَ اَخِیکَ فِی مَقام واحِد»; (نزد من همان شمشیرى است که بر پیکر جد و دایى و برادرت کوبیدم).

هر چند در سال سوم هجرى در جریان جنگ «اُحد» حمزه و جمعى دیگر از مسلمانان به شهادت رسیدند و رهبرى مشرکان در این نبرد به عهده ابوسفیان بود، ولى بنى امیّه همچنان کینه «بدر» را در دل داشته و در پى انتقام از اسلام بودند.

بى تردید نقش على(علیه السلام) در شکست مشرکان قریش، نقشى اساسى و انکارناپذیر بود و در جنگ هاى دیگر سهم بسزایى در شکست جبهه کفر داشت و همین سبب شد که مشرکان قریش کینه اى عظیم از آن حضرت در دل بگیرند. در این میان بنى امیّه که تلاش هاى گسترده آنان بر ضدّ اسلام، با پایمردى پیامبر اکرم(صلى اللهعلیه وآله) و شجاعت على(علیه السلام) و سایر مسلمانان نافرجام ماند و جمعى از خویشان آنان در جنگ هاى گوناگون به دست آن حضرت به هلاکت رسیدند، منتظر فرصتى جهت انتقام گیرى از بنى هاشم بودند.

با پیروزى اسلام و در زمان رسول خدا(صلى اللهعلیه وآله) جرات درگیرى و انتقام گرفتن را نداشتند، امّا هنگامى که بر امور مسلّط شدند، کینه هاى خویش را آشکار ساختند.(3)

همچنین در نامه 16 مى فرماید: «فَوَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ، وَ بَرَاَ النَّسَمَهَ، مَا اَسْلَمُوا وَ لکِنِ اسْتَسْلَمُوا، وَ اَسَرُّواالْکُفْرَ، فَلَمّا وَجَدُوا اَعْوانَاً عَلَیْهِ اَظْهَرُوهُ»; (سوگند به آن کسى که دانه را شکافت و انسان را آفرید، آنان (معاویه و عمرو عاص و هم دستان آنان) اسلامرا نپذیرفتند، بلکه در ظاهر تسلیم شده بودند و کفر را در سینه پنهان داشتند; امّا هنگامى که یاورانى بر ضدّ اسلام یافتند، آنچه را پنهان کرده بودند، آشکار ساختند).

در جنگ بدرسه تن از فرزندان ابوسفیان شرکت داشتند، حنظله که کشته شد. عمرو که اسیر گشت و معاویه که از مهلکه گریخت. وى چنان فرار کرد که وقتى به مکه رسید، پاهایش ورم کرده بود و تا دو ماه خود را معالجه مى کرد. (سیره ابن هشام، ج 2، ص 294).

امیر مؤمنان علیه السلام در نامه 64 نهج البلاغه که به معاویه نوشته است، به برخی از افتخارات خود در جنگ بدر اشاره کرده، می‌فرماید: « وَ عِنْدِي السَّيْفُ‏ الَّذِي‏ أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ فِي‏مَقَامٍ وَاحِد؛ [ای معاویه!] همان شمشیری که در یک مقام (جنگ بدر) به پیکر جد تو (عُتْبَةَ بْنِ‏ رَبِيعَة) و دایی تو (ولید بن عتبه) و برادر تو (حنظلة بن ابی سفیان) فرود آوردم [و آنان را به هلاکت رساندم، باز هم] نزد من است.»

ابوسفیان از ترس ایمان آورد تا بتواند از راه نفاق راه خود را ادامه دهد

--- بنی امیه به دلیل اعمال رذیلانه خود در جامعه اسلامی تحقیر شده بودند—

مادر معاویه و همسر ابوسفیان که همان هند جگر خوار باشد از زنان فاسد روزگار بود

فساد اخلاقی او زبان زد بود به گونه ای که چهار نفر بر سر معاویه ادعای پدری داشتند

مادر معاويه در تاريخ به هند جگر خوار معروف است[1] ؛ زيرا جگر حمزه ي سيد الشهدا عموي رسول خدا صلي الله عليه و آله را به خاطر دشمني با آن حضرت به دندان جويد و قطعات جگر را به رشته کشيد و به گردن آويخت.

--- تا آخرین لحظه اسلام نیاوردند

زينب کبري بعد از اين جمله‏ها يزيد را به ياد قضيه‏اي آورد که روز فتح مکه در سال هشتم هجرت در مکه روي داد و رسول خدا بر همه‏ي مردان و زنان مکه منت گذاشت و آزادشان ساخت و يزيد خود فرزند همان آزاد شدگان بود. هم پدرش معاويه و هم جدش ابوسفيان و هم مادر معاويه از آزاد شدگان روز فتح مکه بودند که رسول خدا از همه‏ي گذشته‏ها صرف نظر فرمود و با بزرگواري و گذشت عمومي همگي را آزاد و آسوده ساخت و فرمود: «اذهبوا فأنتم الطلقاء» برويد که همه‏ي شما آزاد هستيد.

--هشدار --

 که برخی می خواهند علت فاجعه کربلا را به انحراف بکشانند و علت این کینه توزی ها را از مسائل اصلی به مسائل حاشیه ای مربوط کنند البته این امر نیز با دسیسه طرفداران بنی امیه می باشد

در برخی از کتاب های تاریخی داستانی نقل شده که به تازگی نیز در شبکه های اجتماعی و رسانه ها مستمسکی برای این شده تا بگویند که علت اینکه یزید امام حسین علیه السلام را کشت به خاطر یک مساله عشقی بود.

زينب، يا به روايت ديگر ارينب دختر اسحاق، از زيباترين زنان عصر خود بود. همسرش عبدالله بن سلام از طرف معاويه، حاکم کوفه بود. يزيد بن معاويه که جواني بوالهوس و بي‏عفت بود، به عشق اين زن شوهردار گرفتار شد و خبر اين هوس را يکي از خواجه سرايان پدرش، موسوم به رقيق، به معاويه رساند. خليفه‏ي مسلمين به جاي اينکه فرزند را که براي ولايتعهدي خود نامزد مي‏کرد، نصيحت کند که چشم از ناموس مردم بپوشد و گرد اين هرزگيها نگردد، او را دلداري داد و دستور داد اين راز را مخفي دارد تا در صدد چاره جويي برآيد. سپس عبدالله بن سلام را به دمشق خواند و از او دلجويي و او را نوازش کرد.

از طرفي هم به دو نفر از صحابه‏ي پيغمبر، ابودرداء و ابوهريره، گفت: دخترم صفيه موقع شوهر دادنش است و چون ابن‏سلام از هر نظر پسنديده‏ام، مايل هستم او را داماد خود کنم، ولي به دخترم نيز در انتخاب شوهر حق مي‏دهم. دو نفر صحابي اين خبر را براي عبدالله ابلاغ کردند و شمه‏اي از مزاياي داماد خليفه شدن را به او يادآوري کردند. عبدالله از اين مژده بي‏اندازه خرسند شد و از آنان خواست که از طرف او دختر را برايش خواستگاري کنند.

ابوهريره و ابودرداء پيش معاويه آمده و دخترش را براي عبدالله بن سلام خواستگاري کردند. معاويه گفت: همان طور که گفتم بايد نظر دختر را نيز جلب کرد. پيش دخترم برويد تا رأيش را جويا شويد. معاويه پيشتر با دخترش در اين مورد سخن گفته و او را آماده کرده بود؛ به همين علت وقتي خواستگاران به ملاقاتش رفتند، دختر گفت:

ابن‏سلام مرد شايسته‏اي است ولي بر ما دختران خليفه گران است در خانه‏اي باشيم که زن ديگري در آن به سر مي‏برد. اگر عبدالله بن سلام براستي مرا مي‏خواهد بايد زنش را طلاق بدهد.

وقتي عبدالله رضاي معاويه و اظهارات دختر را شنيد، گول خورد و با اينکه کمال علاقه را به زنش داشت، در حضور ابوهريره و ابودرداء او را طلاق داد و آن دو را به اين مطلب گواه گرفت.

اما معاويه و دخترش در دادن جواب مثبت تعلل کردند و عبدالله را در دمشق آن قدر سرگرم کردند تا بالاخره عده‏ي طلاق زنش تمام شد. از آن به بعد اندک اندک بناي بي‏اعتنايي به عبدالله را گذاشت و در آخر هم در فرصت مناسبي به او جواب رد داد و او را مأيوس و محروم کرد. و از طرفي هم ابودرداء را به سوي ارينب گسيل داشت تا او را براي پسرش يزيد خواستگاري کند. ابودرداء پيش از آن که به نزد ارينب رفته و پيشنهاد معاويه و يزيد را به او ابلاغ کند، به زيارت امام حسين عليه‏السلام شتافت و امام عليه‏السلام آنگاه که علت مسافرت وي را جويا شد تمام ماجرا و مأموريت خود را به امام عليه‏السلام بازگفت. امام فرمود: حال که به پيش ارينب مي‏روي، از طرف من نيز از او خواستگاري کن. ابودرداء پيش ارينب رفت و او را هم از طرف يزيد و هم از طرف امام عليه‏السلام و نيز از طرف خود خواستگاي کرد. زن پرسيد من از تو مي‏پرسم و تو را به خدا قسم مي‏دهم که درست قضاوت کني و بگويي که صلاح من در انتخاب کدام يک است.

ابودرداء کمي‏انديشيد و سپس جواب داد: اگر زن يزيد شوي پيش از حد انتظارت از نعمتهاي دنيا بهره‏مند خواهي شد، اما بايد بگويم که ديگر از دين و آخرت خبري نخواهد بود و اگر مرا بپذيري احتمال دارد از دين و دنيا، محروم شده باشي، اما اگر حسين بن علي عليه‏السلام را بپذيري فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله را پذيرفته‏اي و در هر دو جهان سربلند و عزيز خواهي بود.

به اين ترتيب ارينب بنت اسحاق به عقد امام حسين عليه‏السلام درآمد وهمه‏ي نفشه‏هاي معاويه نقش بر آب شد. ابودرداء نيز به شام برگشت و داستان را براي معاويه تعريف کرد. ولي ديگر کار از کار گذشته بود و معاويه هيچ کاري نمي‏توانست بکند. از آن طرف هم عبدالله بن سلام به نيرنگ معاويه پي برده و ناچار و سرافکنده به کوفه برگشته بود. ماجرا را که شنيد پيش امام حسين عليه‏السلام رفت و گفت: هنگامي‏که به شام مي‏رفتم امانتي پيش زنم گذاشتم که اگر ممکن است بگوييد آن را پس دهد. امام عليه‏السلام فرمود: بهتر است خودت پيش زنت بروي تا امانت خود را بگيري و بعد دست عبدالله را گرفت و به اندرون برد و خود برگشت و آن دو را در خانه تنها گذاشت. آن دو به ياد روزهايي که با هم بودند گريستند. امام عليه‏السلام که گريه‏ي آنها را شنيد وارد اتاق شد و فرمود: من خدا را شاهد مي‏گيرم که ارينب را سه طلاقه مي‏کنم. خدا مي‏داند که من او را براي زيبايي يا دارييش نخواستم. بلکه از ظلمي که بر تو رفته بود، آگاه شدم و تصميم گرفتم که او را به تو برگردانم.

به اين ترتيت همه چيز به جاي خود برگشت و در اين ميان آن که تير دلش به سنگ خورد و در عشق خود شکست خورد، يزيد جوان بود که تا عمر داشت اين قضيه را که براي او بسيار تلخ و گران بود، فراموش نکرد و کينه‏ي حسين بن علي را براي هميشه در دل گرفت. *** نکات این داستان ***

اين قصه‏ي بسيار جذاب و عاشقانه از شهرت بسياري برخوردار است و امروزه نيز بسياري از نويسندگان و گويندگان مذهبي بدون تحقيق و تنها با توجه به شهرت و معروف بودنش آن را نقل مي‏کنند. در حالي که بجرئت مي‏توان گفت که اين داستان ساختگي و مجعول است. استاد سيد جعفر مرتضي عاملي، پژوهشگر معاصر و متخصص در تاريخ، دلايل محکم و شايان توجهي بر ساختگي بودن اين داستان آورده است که ما در اينجا با تلخيص ترجمه‏ي آن را مي‏آوريم:

  1. يکي از شخصيتهاي معروفي که در اين روايت از او نام برده شده، ابودرداء است. اما تاريخ وفات ابودرداء با اين روايت جور درنمي‏آيد. چرا که نقل کنندگان اين روايت خود مي‏نويسند:          * سن یزید خیلی باشه 12 سالش بوده
  2. در اين روايت گفته شده است که عبدالله بن سلام شوهر ارينب، از طرف معاويه سمت کارگزاري عراق يا کوفه را داشت و ما با مراجعه به کتابهاي تاريخ کسي را در ميان عمال معاويه به اين نام نيافتيم؛ در حالي که مورخان عنايت خاصي داشته‏اند بر اينکه کارگزاران و عمال هر خليفه را سال به سال در شهرها و ولايات مختلف، چه آنان که پس از مدتي عزل مي‏شدند و چه آنان که تا آخر عمر در اين سمت باقي مي‏ماندند، نام ببرند و بشناسانند.
  3. در متن داستان، سخن از سه طلاقه کردن ارينب خيالي به ميان آمده است و سازنده‏ي داستان اين نوع طلاق را (سه طلاقه کردن در يک مجلس) به امام حسين عليه‏السلام نسبت داده است. غافل از اينکه در مکتب اهل بيت عليهم‏السلام چنين طلاقي مشروع و مرسوم نيست و اين خود نشان مي‏دهد که
  4. در تاریخ سه عبد الله سلام وجود دارد که دو نفر در این دوران نبودند و یکی دیگر یهودی می باشد
  5.  
  6.  
  7. ابودرداء دو سال پيش از کشته شدن عثمان، وفات يافت. او در يکي از سالهاي 31 تا 34 هجري در دمشق درگذشت

-- حقیقت همان است که امام صادق علیه السلام فرمود---

معاني الأخبار ؛ النص ؛ ص346

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّا وَ آلُ أَبِي سُفْيَانَ أَهْلُ بَيْتَيْنِ تَعَادَيْنَا فِي اللَّهِ قُلْنَا صَدَقَ اللَّهُ وَ قَالُوا كَذَبَ اللَّهُ قَاتَلَ أَبُو سُفْيَانَ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ قَاتَلَ مُعَاوِيَةُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع وَ قَاتَلَ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ ع وَ السُّفْيَانِيُّ يُقَاتِلُ الْقَائِمَ ع.[1]

 

معاني الأخبار / ترجمه محمدى ؛ ج‏2 ؛ ص310

حكم بن سالم از قول شخصى، از امام صادق عليه السّلام روايت نموده: كه فرمود: ما و فرزندان أبو سفيان أفراد دو خانواده هستيم، دشمنى ما با هم در راه خداست، ما مى‏گوئيم: خدا راست گفته، ولى آنان مى‏گويند: خدا دروغ گفته است، ابو سفيان با پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله جنگيد و معاويه با علىّ بن ابى طالب پيكار نمود، و يزيد پسر معاويه با حسين بن علىّ عليهما السّلام جنگيد و او را بشهادت رسانيد و سفيانى با قائم آل محمّد عليه السّلام خواهد جنگيد.[2]

در جلسه آینده روش هایی که دستگاه اموی جهت نهادینه کردن بغض اهل بیت در جامعه انجام می دادند را خدمت شما عرض خواهم کرد.

*** روضه ***

السلام عليك يا اباالفضل العباس يا بن امير المؤمنين

اي كه نور دل مايي بابي انت و امي

بر همه درد دوايي بابي انت و امي

خوش بُوَد بر تو دل زينب مظلومه كه داند.

ياور آل هُدايي بابي انت و امي

عباسم؛ دلها بسوزد از آنحالت برادرت كه وقتي اجازه ميدان خواستي خدا مي داند با دل او چه كرد

 مقاتل نوشته اند يكي از جاهايي كه ابي عبد الله گريه شديدي كرد اينجا بوده است.

آقا اجازه داد. اما صدا زد عباسم حال كه عزم رفتن كرده اي كمي آب براي بچه ها تهيه كن

 آقا سوار بر مركب مَشكي به دست گرفت و به قلب لشگر حمله كرد صفوف لشگر را شكافت ، وارد شريعه فرات شد مَشك رو آب كرد دستش را زير آب برد بالا آورد فَذَكرَ عَطَشَ الحسين ياد از لبها تشنه حسين و بچه ها نمود آب روي آب ريخت

آقا تشنه لب رو به خيمه کرد، اما نانجيبها در نخلستان كمين كردند و دستهاي آقا را قطع كردند .

باز در اين ميان آقا ابالفضل يك دلخوشي داشتند و آن اين بود كه هنوز درون مَشك آب وجود دارد . مي تواند آن را به خيمه ها برساند و عطش امام حسين (عليه السلام ) و فرزندانش را برطرف نمايد.

 اما دلها بسوزد بر آنموقعي كه تيرها شروع به باريدن كرد و تيري به مشك اصابت نموده در اينجا بود كه ديگر آقا تنها دلخوشي اش را از دست داد

*اي مشك تو لا اقل وفاداري كن

من دست ندارم تو مرا ياري كن

اي مشك تو نگه كن به بالاي سرم

زهراست نشسته ، آبرو داري كن

 

 

 

 

 


[1] ابن بابويه، محمد بن على، معاني الأخبار، 1جلد، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم - قم، چاپ: اول، 1403 ق.

[2] ابن بابويه، محمد بن على، معاني الأخبار / ترجمه محمدى، 2جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: دوم، 1377ش.