بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطاهرین

جلسه هشتم: ویژگی های ملت امام حسین علیه السلام (دین مداری و خدامحوری)

وقتی برخی وقایع عاشورا را همچون پازل کنار یکدیگر می گذاریم متوجه می شویم یک نخ نامرئی این حوادث را به هم پیوند می دهد.

این نخ نامرئی که نقطه مشترک تمامی این حوادث است باعث شده تا جریان کربلا با آنهمه جنایت به وقوع بپیوندد.

طرماح بن عدي طائي، ترجيح کار دنيا بر ياري امام

یکی از کسانیکه در وقایع کربلا از وی نام برده شده شخصی به نام طرماح است.

طرماح بن عدي طائي، فرستاده اميرمؤمنان علي (ع) به سوي معاويه،[ الکامل، ابن اثير، ج‏4، ص‏50، دار صادر بيروت] در بين قبيله‏اش داراي جايگاه رفيع و شريفي بود. در ميانه راه کربلا، در منزلگاه «عذيب المجانات»، چهار سوار از کوفه به امام حسين (ع) پيوستند که طرماح راهنما و يکي از آنان بود و چون حرّ قصد بازداشت آنها را کرد، امام (ع) اينان را ياران خود خواند و به شدت از آنها محافظت کرد. در همين منزلگاه، امام‏حسين (ع) براي آنکه از بيراهه به کوفه برود، کسي را مي‏خواست که به راه آشنا باشد. طرماح اعلام آمادگي کرد و در جلو کاروان حسيني به راه افتاد و ضمن حرکت، اشعاري را در منزلت شأن کاروانيان و پستي بني‏اميه و دشمنان امام‏حسين (ع) زمزمه‏مي‏کرد. [نفس المهموم، محدث قمي، ص‏176، انتشارات علميه] .

طرماح به امام عرض کرد: با شما ياران اندکي مي‏بينم و همين لشکريان حر در مبارزه با شما پيروزند و من يک روز پيش از آمدن از کوفه، مردم انبوهي را در بيرون شهر ديدم که آماده جنگ با شما مي‏شدند و من تاکنون چنين لشکر عظيمي نديده بودم، تو را به خدا سوگند! تا مي‏تواني به آنان نزديک مشو. طرماح آنگاه از روي خيرخواهي پيشنهادي به امام داد که : اگر مي‏خواهي که در مأمني فرود آيي که سنگر تو باشد تا تدبير کار خويش کني و تو را چاره کار معلوم گردد، با من بيا تا تو را در کوه اَجا فرود آورم، به خدا سوگند که اين کوه سنگر ما بوده و هست و ما را از پادشاهان غسّان و حمير و نعمان بن منذر حفظ کرد و به خدا سوگند هيچ گاه تسليم نشديم و اين خواري را به خود نخريديم، قاصدي نزد قبيله طي در کوه «اجا» و «سلمي» بفرست. ده روز نگذرد که قبيله طي سواره و پياده نزد تو آيند و تا هر زمان که خواهي نزد ما باش و اگر خداي ناکرده اتفاقي رخ دهد، من با تو پيمان مي‏بندم که ده هزار مرد طائي پيش روي تو شمشير زنند و تا زنده‏اند نگذارند دست هيچ کس به تو برسد. امام فرمود: خداوند تو و قبيله‏ات را جزاي خير دهد. ما و اين گروه - اصحاب حرّ - پيماني بسته‏ايم که نمي‏توانم از آن باز گردم، معلوم نيست، عاقبت کار ما و آنها به کجا مي‏انجامد. [الکامل، ج‏4، ص‏73] .

طرماح مي‏گويد: من با امام‏حسين (ع) وداع کردم و گفتم: خدا شر جن و انس را از تو دور گرداند، من براي کسان خويش از کوفه آذوقه آورده‏ام و نفقه آنها نزد من است، من مي‏روم و آذوقه آنها را مي‏رسانم و بعد به سوي تو باز مي‏گردم و اگر به تو برسم، البته تو را ياري خواهم‏کرد. امام فرمود: اگر قصد ياري داري، شتاب کن، خدا تو را ببخشايد. طرماح مي‏گويد: دانستم که امام به ياري مردان محتاج است، نزد اهل خويش رفته و کار آنها را اصلاح نموده و وصيت کردم و در بازگشت شتاب کردم تا به عذيب المجانات رسيدم که خبر کشته شدن امام‏حسين (ع) را به من دادند. مي‏بينيد که طرماح نسبت به امام معرفت خوبي داشت و خيرخواه صادقي براي امام (ع) بود تا آنجا که چند بار مورد دعاي آن حضرت واقع شد، امّا رساندن آذوقه به خانواده و ترجيح دادن آنان به ياري امام (ع) و اولويت‏بخشي آنان در رفع گرفتاريشان، او را از فيض ياري امام معصوم (ع) محروم کرد. ( رفتار شناسي مردم كوفه در نهضت حسيني علي شيخيان سي دي سفينه النجاه )

اقدام ابن زیاد در کوفه

ابن‏زياد در اولين خطبه‏اش با مردم کوفه که به استقبال او آمده بودند، فرياد برآورد:

روزي ديگر خطاب به مردم کوفه مي‏گويد:

«... يزيد براي من چهار هزار دينار و دويست هزار درهم پول فرستاده تا ميان شما تقسيم کنم، سپس شما را به جنگ با دشمنش روانه کربلا کنم». [جعفريان، رسول: حيات فکري سياسي امامان شيعه،...، ج 1، ص 139 به نقل از ابي‏اعثم، الفتوح، ج 5، ص 157] . (آسيب شناسي اجتماعي جامعه اسلامي در عصر امام حسين / نوروز اکبري زادگان / سي دي سفينه النجاه )

-------------

عمر سعد مصداق كامل دنيا طلبي

از دیگر شخصیت هایی که با دو مورد قبل نقطه مشترک دارد و از طریق همان نخ نامرئی به آنها متصل می شود عمر سعد است.

پدر عمر سعد شخصی به نام سعد بن ابي وقاص است.

«سـعـد بـن ابـي وقـاص» پـدر «عمر سعد» از کبار صحابه پيامبر (ص) و داراي موقعيت ممتاز اجـتماعي بود و يکي از شش نفري بود که «عمر بن خطاب» براي خلافت، کانديد کرده بود، وي در نـقـل فضايل اميرالمؤمنين (ع) کوتاهي نمي کرد در سفر حج براي دو همسفر عراقي خود، پنج حـديـث مـهـم از فـضـايـل آن حـضـرت را نقل کرد: «حديث برائت، ابواب، رايت، منزلت، غدير» و هـنـگـامـي که در مکه ديد اطرافيان معاويه مشغول دشنام دادن به علي (ع) هستند، گريه کرد و گـفـت: «در آن حـضرت، فضائلي است که اگر يکي از آنها در من بود، از دنيا و آنچه در آن است برايم بهتر بود». عـامـه، او را از «عـشره مبشره» مي دانند، در سن هفده سالگي ايمان آورده و درسال 50 يا 55 به و سـيـلـه مـعـاويه مسموم گرديد و صيت کرد مرا در آن لباسي که در جنگ بدر به تن داشتم و با مـشـرکـيـن مـي جـنـگـيدم، دفن کنيد [اسد الغابه، 2 /290 بحار، 28 /130 40 /39 پيغمبر و ياران، 3 /124] منتها چرا با اعتراف به مقام اميرالمؤمنين (ع) با آن حـضـرت بيعت نکرد، پاسخ اين است که او خودش داعيه حکومت داشت و رمز آن را بايد در جمله امـيرالمؤمنين (ع) در خطبه 43 از نهج البلاغه جستجو کرد که فرمود: «ان اخوف ما اخاف عليکم اثنان: اتباع الهوي و طول الامل»، ولي مع الوصف دسته مقابل را هم کمک نکرد، «هم الذين خذلوا الـحـق و لـم يـنـصـروا الـبـاطل» وي در موقع مرگ، 36 فرزند از يازده زن داشت که يکي از آنان «عمرسعد»است.

----------

عمر بن سعد

ولادت «عمر سعد» در سال 23 در روز مرگ عمر بن خطاب است و در واقعه کربلا 37 سال داشته و در سن 43 سالگي به دستور مختار کشته شد. مـطـلـب مـشـهـوري ولـي غـلـط بـه «سـعـد بـن ابـي و قـاص» نسبت داده مي شود که و قتي امـيـرالمؤمنين (ع) جمله: «سلوني قبل ان تفقدوني» را فرمود: «سعد» برخاست و گفت: «در سر و ريش من چند تار موي هست؟».

حضرت فرمود: «در خانه تو بزغاله اي هست که فرزندم حسين را شهيد مي کند». اولا: چنين سؤال جاهلانه اي از شخصيتي مانند «سعد بن ابي وقاص» بسيار بعيد است. و ثانيا: در موقع ايراد خطبه، عمر سعد نوجوان بوده است. «مـحـقـق کـم نظير، ميرزا ابوالفضل تهراني قدس سره»، صاحب کتاب نفيس «شفا الصدور» مي فرمايد: «اين جريان در امالي صدوق، مجلس 28 آمده و در آنجا نامي از «سعد» نيست و تعبير بـه رجل شده است و چند نفر از مجاهيل در سلسله روايت قرار گرفته اند و اصولا سعد از متخلفين از بـيـعـت بوده و به کوفه نيامده است و مؤيد اين مطلب کلام «ابن ابي الحديد» است که وقتي اين جريان را در عداد اخبار غيبيه اميرالمؤمنين ذکر کرده، آن شخص را «انس نخعي» پدر «سنان» يا تميم بن اسامة پدر حصين معرفي مي کند» [شفا الصدور، 1 /373، شرح نهج ابن ابي الحديد، 2 /286 10 /14] .

------------

بستن آب در کربلا

يـکـي از اعـمـال زشـتي که در کربلا رخ داد، ماجراي بستن آب به روي خيمه هاي حسيني و زنها و اطفال بود. «يـزيـد بن حصين همداني» [شـبيه اين جريان براي «انس بن حرث کاهلي و برير بن خضير همداني» هم ذکر شده است که يا تعدد قضيه بوده يا اشتباه در اسامي روات، رخ داده است] که نامش در فهرست شهداي کربلا، جاودانه شده است به سـيـد الشهدا (ع) عرض کرد: «اگر اجازه دهيد در مساله بستن آب، باعمر بن سعد صحبتي کنم شايد مؤثر واقع شود». امـام (ع) اجـازه فـرمـود «يزيد بن حصين» به طرف چادر و خيمه «عمر ابن سعد»حرکت کرد و چـون وارد شـد، بـه «عـمـر سـعـد» سلام نکرد و اين رفتار، «عمر سعد» رابسيار ناراحت کرد و گفت: «يا اخا همدان! ما منعک من السلام، الست مسلما!». «اي برادر همداني! چرا سلام نکردي؟

مگر من مسلمان نيستم!». «فـقـال له: هذا ما الفرات تشرب منه کلاب السواد و خنازيرها و هذا الحسين بن علي و نساؤه و اهل بيته يموتون عطشا و انت تزعم انک تعرف اللّه و رسوله». «يزيد بن حصين گفت: اين آب فرات است که همه حيوانات از آن استفاده مي کنند، اما حسين (ع) زنان و بچه هايش در اثر تشنگي در حال هلاک شدن هستند، مع الوصف تو ادعاي مسلماني داري!». «عـمر سعد» سرش را پايين انداخت و گفت: «واللّه يا اخا همدان! اني لاعلم حرمة اذاهم و لکن ما اجد نفسي تجيبني الي ترک الري لغيري». «مـي دانـم آزار و اذيـت ايـن خـانـدان حرام است، اما خواهشهاي دروني من اجازه نمي دهد که از حکومت ري به نفع ديگري دست بکشم!!». «يـزيد بن حصين» برگشت و به حضرت عرض کرد، «قد رضي ان يقتلک بولاية الري، عمر سعد براي رسيدن به حکومت ري، راضي به قتل شما شده است» [کشف الغمة، 2 /47] .

----------------

قاصد عمر سعد

«عمر سعد» از جنگ با امام حسين (ع) کراهت داشت و مي خواست به نحوي مساله از راه مسالمت آمـيز، فيصله پيدا کند، لذا از «عزرة بن قيس» خواست که با امام (ع) ملاقات کند و از علت آمدن حضرت به کربلا جويا شود، و لي او عذر خواست و گفت: «من از کساني بودم که براي حضرت نامه نـوشـتم» لذا «کثير بن عبداللّه» که مردي شجاع و بي باک و جسور بود، اين ماموريت را پذيرفت و گـفـت: «اگـر بـخـواهي حتي حسين را هم به طور ناگهاني مي کشم» وقتي به طرف خيمه حـسـيـن آمد «ابوثمامه او را ديد، به حضرت عرض کرد: «قد جاک شر اهل الارض» جلو آمد و به «کـثـيـر» گفت:«شمشيرت را زمين بگذار، اما او نپذيرفت، گفت: پس من دسته شمشير تو را مـي گـيـرم و تـو سـخـن بـگـو، بـاز قـبـول نـکـرد ابـوثـمامه گفت: پس پيامت را بگو تا من به حسين (ع) برسانم، باز زير بار نرفت، لذا برگشت و جريان را براي «عمر سعد» تعريف کرد. «عـمر سعد»، «قرة بن قيس حنظلي» را به سوي امام (ع) فرستاد، وقتي نزديک امام (ع) رسيد، حضرت فرمود: «آيا او را مي شناسيد؟».

«حـبـيـب بـن مـظـاهـر» گفت: «آري او از حنظله و پسر خواهر ما و خوش طينت است و خيال نمي کردم که در سپاه عمر سعد باشد». «قـرة بن قيس» آمد پيغام را رساند حضرت در پاسخ فرمود: «کتب الي اهل مصرکم هذا ان اقدم فاما اذا کرهتموني فاني انصرف عنکم». «مـردم شـهـر شـمـا بـراي مـن نـامـه نـوشته اند و مرا دعوت کرده اند، اکنون اگر نمي خواهيد، برمي گردم». «حبيب بن مظاهر»، «قرة بن قيس»را نصيحت کرد که چرا در سپاه عمر سعدهستي؟

به سوي مـا بـيـا تـا فردا پيامبر (ص) تورا شفاعت کند «قرة بن قيس» گفت: «پاسخ امام را به عمر سعد برسانم، آن وقت در اين باره فکر خواهم کرد!!» [ابصار، 69 ـ حياة الحسين، 3 /126 اعيان، 1 /599 ـ حسين (ع) نفس مطمئنه، 164] .

«مالک! ذبحک اللّه علي فراشک، و لا غفر لک يوم حشرک، فواللّه اني لارجوا ان لاتاکل من بر العراق الا يسيرا». يـکي از ملاقاتهاي سيدالشهدا (ع) در کربلا با «عمر بن سعد» است که بدون نتيجه، پايان پذيرفت ايـن جلسه به در خواست امام (ع) و با حضور حضرت ابوالفضل و حضرت علي اکبر (ع) از يک طرف و از جانب ديگر «عمر سعد» همراه پسرش «حفص» و غلامش «لاحق» تشکيل شد و ديگران نيز بـيرون خيمه ايستادند اما اينکه در اين جلسه چه گفته و چه شنيده شد، تاريخ مطالب زيادي نقل نکرده است. «ابن کثير» اين جلسه را چنين توصيف مي کند: «حـتـي ذهـب هـزيع من الليل و لم يدر احد ما قالا، قسمتي از شب (ثلث يا ربع) گذشت و کسي ندانست که آن دو با هم چه گفتند». و لي آنچه در کتب آمده است اين که حضرت به «عمر سعد» فرمود: «از خدا بترس! توکه مي داني من فرزند چه کسي هستم پس چرا مرا ياري نمي کني؟.

«عمر سعد» بهانه آورد که: «اخاف ان تهدم داري، مي ترسم خانه ام را ويران کنند». حضرت فرمود: «من آن را از نو براي تو مي سازم». باز به بهانه ديگر متوسل گرديد که: «اخاف ان تؤخذ ضيعتي، مي ترسم باغ و زراعتم را بگيرند». حضرت (ع) فرمود، «من بهتر از آن را در حجاز به تو مي دهم». بـاز «عـمر سعد» به بهانه ديگري متمسک شد که: «ان لي بالکوفة عيالا، مي ترسم زن و بچه ام را ابن زياد در کوفه بکشد». ايـنـجـا بـود کـه حـضـرت، عـصـبـاني شد و فرمود: ويراني خانه و مزرعه، موجب جواز قتل فرزند پـيـامبر(ص) نمي شود، لذا او را نفرين کرد و فرمود: «خداوند تو را در رختخوابت ذبح کند و در روز قيامت تو را مورد بخشش قرار ندهد و اميدوارم که از گندم عراق نخوري مگر مقدار کم». «عمر سعد» با استهزا گفت: «اگر گندم نخورديم از جو خواهيم خورد» [بحار،44 /388، اعيان الشيعة، 1 / 595 البداية و النهاية، 8 / 175، خوارزمي،1 /245] «ابـن حـجـر» نـقـل مي کند که روزي عمر سعد به امام حسين (ع) گفت: «ان قوما من السفها يزعمون اني اقتلک». «جمعي از نادانان مي گويند که من قاتل شما هستم». حضرت فرمود: «اينان سفيه نيستند و درست مي گويند» [تهذيب التهذيب 7 /450] .

----

آخرين ملاقات

آخـريـن باري که سيدالشهدا (ع) با عمر سعد ملاقات کرد، صبح عاشورا بعد ازخواندن خطبه دوم و اتـمـام حـجت بود که، عمر سعد را خواست، اگر چه او از رو به روشدن با حضرت کراهت داشت، ولي به حضور امام آمد، حضرت خطاب به او فرمود: «اتزعم انک تقتلني و يوليک الدعي بلاد الري و جرجان؟

واللّه لا تتهنا بذلک، عهدمعهود فاصنع ما انـت صـانـع فـانک لا تفرح بعدي بدنيا و لا آخرة و کاني براسک علي قصبة يتراماه الصبيان بالکوفة و يتخذونه غرضا بينهم» [مقتل الحسين (ع) خوارزمي، 2 /8، مقتل الحسين مقرم، 289] «خيال مي کني در قبال کشتن من، ابن زياد حکومت ري و جرجان را به تومي دهد؟

به خدا قسم! به اين خوشحال نخواهي شد، زيرا اين عهد و پيماني است پيش بيني شده، اکنون هرکاري از دستت بـرمـي آيد انجام بده، اما بدان بعد از اين در دنيا و آخرت خوشحال نخواهي بود و گويا از هم اکنون مـي بـيـنـم کـه سر تورا بالاي ني مي زنند و کودکان کوفه آن را به هم پاس مي دهند و وسيله بازي کودکان خواهد شد».

----------

اولين تير

صبح عاشورا بعد از آنکه و ساطتها، درخواستها و مواعظ، سودي نبخشيد و وقوع جنگ حتمي شد.

«فتقدم عمر بن سعد فرمي نحو معسکر الحسين (ع) و قال اشهدوا لي عند الاميراني اول من رمي و اقبلت السهام من القوم کانها المطر» [ملهوف،42 البداية و النهاية، 8 /181] «عـمر سعد جلو آمد و اولين تير را به سوي لشکر حسيني پرتاب کرد و گفت: نزد عبيداللّه گواهي دهـيـد مـن اول کسي بودم که تير را پرتاب کردم، آنگاه، باران تيرها به طرف سپاه حسيني سرازير شد».

ديده شه چون تيرباران جفا

کرد رو با ياوران با و فا

گفت هان آماده باشيد اي کرام

که رسول اين گروه است اين سهام

-----------

خبر راهب و خيرخواهي کامل

بـعـد از پـيـشـنـهاد فرماندهي لشکر از طرف ابن زياد به عمر بن سعد، وي در قبول اين منصب با افرادي مشورت کرد از جمله با يکي از دوستان قديمي پدرش به نام «کامل». «کامل» در پاسخ «عمر بن سعد» گفت: «واي بر تو! مي خواهي حسين (ع) را بکشي؟

اگر تمام دنـيـا را بـه من بدهند که يکي از امت پيامبر (ص) را بکشم، چنين نخواهم کرد، چه برسد به کشتن فرزند پيامبر(ص)». «عمر سعد»: «اگر حسين را بکشم بر هفتاد هزار سرباز سواره، امير خواهم بود!». «کامل» وقتي ديد که به قتل امام حسين (ع) مصمم است، از گذشته خبري را به اين صورت براي او نقل کرد: «با پدرت «سعد» به سوي شام مسافرت مي رفتيم که من به خاطر کند روي از آنان عقب افتادم و تشنه شدم، به دير راهبي رسيدم و از اسب پياده شدم و تقاضاي آب نمودم. راهب پرسيد: «آيا تو از اين امتي هستي که بعضي، بعض ديگر را مي کشند؟».

گفتم: «من از امت مرحومه هستم». راهـب گـفـت: «واي بر شما در روز قيامت از اينکه فرزند پيامبرتان را بکشيد و زنها و بچه هايش را اسير کنيد». گفتم: «آيا ما مرتکب اين عمل مي شويم؟».

گـفـت: «آري، و در آن وقـت، زمـيـن و آسمان ضجه مي کند و قاتلش چندان در دنيا نمي ماند تا شخصي خروج مي کند و انتقام او را مي گيرد». آنگاه راهب گفت: «تو را با قاتل او آشنا مي بينم». گفتم: «پناه بر خدا! که من قاتل او باشم». گفت: «اگر تو هم نباشي يکي از نزديکان تو خواهد بود، عذاب قاتل حسين (ع) از فرعون و هامان بيشتر است»، آنگاه درب را بست. «کـامـل» مي گويد سوار بر اسب شدم و به رفقا ملحق گرديدم، وقتي جريان را براي پدرت نقل کردم، گفت: «راهب راست مي گويد». آنـگـاه پـدرت گـفـت: «او هـم قـبلا راهب را ديده و جريان را از او شنيده که پسرش قاتل فرزند پيامبر (ص) است». «کـامـل» ايـن جريان را براي «عمر سعد» نقل کرد و خبر به «ابن زياد» رسيد، دستور داد او را احضار کردند و زبانش را قطع نمودند و بيش از يک روز زنده نماند و از دنيا رفت [بحار، 44 /306]

--------------

الزاما هرکس دنیا مدار بود به دنیا نمی رسد

زندگی عمر سعد و میلیون ها میلیون زندگی دنیا طلبان به ما ثابت کرده که الزاما هرکس دنیا مدار باشد به دنیا نمی رسد بلکه بسیار افراد که عمری دنبال دنیا دویند و آخر هم به دنیا نرسیدند و آخرت خود را هم از دست دادند مانند عمر سعد که هم دنیا را از دست داد و هم آخرتش بر باد رفت.

در تاریخ آمده «مـختار» قاصدي را نزد «عبداللّه بن زبير» به مکه فرستاد و ضمنا به او گفت که با «محمد بن حـنفيه» ديدار کن و سلام و ارادت ما را به او برسان قاصد، پيام «مختار» را که رساند، «محمد بن حـنـفيه» گفت: «مختار چگونه به ما اظهار علاقه مي کند در حالي که عمر سعد هنوز زنده است و در مجلس او مي نشيند». بـه دنـبـال رسيدن اين پيغام، «مختار» به رئيس شرطه خود دستور داد تا عده اي را اجير کند تا مـقـابـل خـانـه عـمر سعد براي سيد الشهدا (ع) عزاداري کنند، وقتي اين نقشه پياده شد، «عمر سـعـد»، پـسـرش «حـفص» را نزد مختار فرستاد و گفت: «ما شان النوائح يبکين الحسين علي بابي؟، چرا براي عزاداري حسين، جلو خانه ما جمع شده اند؟».

وقـتـي «حفص» آمد، مامورين وارد خانه «عمر سعد» شدند و او را در رختخواب ديدند، گفتند برخيز «فقام اليه و هو ملتحف، او برخاست در حالي که لحاف را به دورش پيچيده بود»، در همان حال، سرش را از تن جدا کردند و نزد مختار آوردند مختار رو کرد به «حفص» و گفت: «هل تعرف هذا الراس؟، آيا اين سر را مي شناسي؟»، «حفص» گفت: آري «مختار» گفت: «آيا مي خواهي تو را هم به او ملحق کنم؟».

«حفص» گفت: «وما خير الحياة بعده، بعد از او ديگر در زندگي خيري نيست»، لذا «مختار» او را هم به پدرش ملحق کرد [الامامة و السياسة، 2 /19 طبري، 6 /62] .

نقطه اشتراک تمامی داستانهایی که گفته شد دنیاطلبی است

وقتی داستان های بی وفایی کوفیان و یا عدم حمایت برخی از امام حسین علیه السلام را مطالعه می کنیم و یا زندگی شخصیت عمر سعد را مرور می کنیم آنچه همه این وقایع را به هم متصلی می نماید دنیامحوری در برابر دین مداری و خدامحوری است.

امام حسین علیه السلام که به خوبی این مصیبت جامعه اسلامی آن دوران را درک کرده بود در خطبه خود پس از ورود به کربلا به این موضوع تصریح نموده و فرمودند:

«... اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ اْلأمْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ وَانَّ الدُّنْيا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَتَنَکَّرَتْ وَاَدْبَرَ مَعْرُوفها وَلَمْ يَبْقَ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ کَصُبابَةِ الإناءِ وَخَسيسُ عَيْشٍ کَالْمَرْعي الْوَبيلِ اَلا تَرَوْنَ اِلَي الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَالَي الْباطِلِ لا يُتَناهي عَنْهُ لِيَرْغبَ الْمُؤْمِن فِي لِقاءِاللَّه فَاِنِّي لا اَرَي الْمَوْتَ اِلاَّسَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمِينَ اِلا بَرَماً، النّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدِّينُ لَعِقٌ عَلي اَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعايِشُهُمْ فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ»

«... اما بعد، همانا به ما از این امر (کار) آنچه می‌بینید روی داده است، و دنیا دگرگون شده و ناشناس گشته، و نیکی‌هایش پشت کرده و چیزی از آن باقی نمانده مگر کم‌آبی مانند ته‌مانده ظرف، و زندگیِ پست مانند چراگاه بی‌برکت. آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل بازداشته نمی‌شوند؟ تا مؤمن به دیدار خدا اشتیاق یابد. پس من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ملال و ناراحتی. مردم بنده دنیایند و دین لقلقه زبانشان است، تا زمانی که معیشتشان بچرخد دور آن می‌گردند، اما وقتی به بلا آزموده شوند، دینداران اندک‌اند.»

وظیفه ما در دوراهی دین و دنیا

این در حالیست که رسالت هر مومنی در دوراهی های بین دنیا و دین باید دین را انتخاب کند

حضرت على عليه السلام مى‌فرمايند:

«إذا حَضَرَتْ بَلِيّةٌ فَاجْعَلُوا أمْوالَكُمْ دُونَ أَنْفُسِكُمْ، وَإِذا نَزَلَتْ نازِلَةٌ فَاجْعَلُو أَنْفُسَكُمْ دُونَ دينِكُمْ، وَاعْلَمُوا أنَّ الْهالِكَ مَنْ هَلَكَ دينُهُ والحَرِيْبُ مَنْ سَلَبَ دِينُهُ‌

تحف العقول، حكمت ۱۰۲

؛ هرگاه بلايى رخ داد مال را فداى جان كنيد، و چون ناگوارى رسيد جان را فداى دين كنيد، و بدانيد هلاك شده كسى است كه دينش از دست برود و غارت شده كسى است كه دينش را برده‌اند».[۱]

شرح:

اصولًا غالب كارهاى انسان در دنيا دوران و چرخش بين محذورين است و لذا هميشه بايد اولويت‌ها را در نظر بگيرد. بينش انسان در انتخاب اين اولويت‌ها دخالت دارد، عدّه‌اى هستند كه جان را آسان‌تر از مال مى‌دهند و عدّه‌اى هستند كه دينشان را فداى جان يا مال خود مى‌كنند و تفاوت بين مؤمن راستين و دروغين در اين اولويت‌ها ظاهر مى‌شود.

لذا انسان بايد در زندگى سعى كند تا دنيا را وسيله و پل و مزرعه براى رسيدن به آخرت قرار دهد نه اين كه خداى نكرده دنيا هدفش باشد. و لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌فرمايند:

«يا عَليُّ شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ وَشَرٌّ مِنْ ذِلكَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيا غَيْرِهِ‌

؛ اى على بدترين مردم كسى است كه آخرتش را به دنيايش بفروشد، و بدتر از آن كسى است كه آخرتش را به دنياى ديگرى بفروشد».[۱۸]

ملت امام حسین علیه السلام ملت دین محور

قرار ما بر این بود که ویژگی های ملت امام حسین علیه السلام را با همیدگر مرور کنیم .

وقتی ما می گویم ما ملت امام حسینیم باید بدانیم ملتی که امام حسینی هست اولویتش دین باشد . ملت امام حسین علیه السلام دین محور هست و نه دنیا محور و نه چیز دیگر.

سوالی که وجود دارد این است که باورهای اعتقادی و دینی ما برایمان تا چه مقدار ارزش دارد؟

ما تا کجا حاضریم به احکام شرعی و باورهای دینی خود پایبند باشیم؟

به عبارت دیگر اعتقادات دینیمان چه قیمتی دارد؟ و با چه قیمتی حاضریم از اعتقاداتمان دست برداریم

* اگر دقت کرده باشید برخی تا به مال و منالی می رسد روش زندگیشان عوض می شود.

به یکباره از این رو به آن رو می شوند گو اینکه نه خدایی وجود دارد و نه احکام دینی. نماز و روزه و دین را کلا فراموش می کنند

*چقدر مغازه دار داریم که حاضر نیستند برای خواندن چند رکعت نماز مغازه خود را برای نیم ساعت تعطیل کنند و برخی خیلی بدتر که آنقدر مشغول کاسبی می شوند که نمازشان را فراموش می کنند

از امام صادق (علیه‌السلام) روایت شده که فرمود: سَأَلْتُهُ عَنِ اَلرَّجُلِ يُسَافِرُ فَيَرْكَبُ اَلْبَحْرَ قَالَ «يُكْرَهُ رُكُوبُ اَلْبَحْرِ لِلتِّجَارَةِ إِنَّ أَبِي كَانَ يَقُولُ «إِنَّكَ تُضِرُّ بِصَلاَتِكَ هُوَ ذَا اَلنَّاسُ يَجِدُونَ أَرْزَاقَهُمْ وَ مَعَايِشَهُمْ» از ایشان پرسیدم درباره مردی که سفر می‌کند و با کشتی دریا را می‌پیماید. فرمود: «سفر دریایی برای تجارت مکروه است. پدرم (امام باقر علیه‌السلام) می‌فرمود: "به‌راستی که تو به نمازت آسیب می‌زنی (در حالی که) مردم روزی‌ها و معیشت‌شان را (در جای دیگر) می‌یابند."»[1]

* برخی برای رسیدن به همسر دلخواه خود به باورهای دینی خود پشت می کنند با وجود اینکه می دانند فرد مورد نظر اهل نماز، روزه ، خمس و یا حجاب نیست و یا خدای ناکرده با وجود اینکه می دانند اهل فقس همچون شرابخواری هست اما برای رسیدن به فرد مورد نظر دست از باورهای اعتقادی خود بر می دارند.

* بعضی هم خیلی ارزان تر از اینها دست از دین خود بر می دارند مثلا با آمدن یک مُد خیلی ها به دین و اعتقاداتشان پشت پا می زنند

پوشیدن مانتوی جلو باز مد می شود

بیرون گذشتن مو از جلو و پشت سر مد می شود

کاشت ناخن مد می شود

در این میان زن های ما بدون توجه به اینکه این کارها خلاف دستورات دین هست و حتی باعث بطلان غسل و وضو و نماز می شود به راحتی به دین و احکام دینی خود پشت پا می زنند و دین خود را برای اینکه به مد روز بگردند می فروشند.

تکلیف ما این است که ببینیم دین ما چه راهی را به ما نشان می دهد و ما همان راه را برویم نه اینکته امیال نفسانی و خواسته های دنیایی ما را به کدام سمت سوق دهد.

عزیزان این درس ها و عبرت ها برای کتاب های قصه نیست. ما به عمر سعد لعن می کنیم اما باید خیلی مراقب باشیم که خودمان در روزگاری که هستیم نقش عمر سعد را بازی نکنیم.

کم نیستند کسانیکه در همین دوره و زمونه دین خودشون را به ثمن بخس می فروشند.

در همین اتفاقات اخیر در جنگ با اسرائیل که جاسوسان را دستگیر می کنند انسان چیزهایی می شنود که از تعجب مبهوت می ماند مثلا یک جاسوس می کرد که برای ارسال لوکیشین صدا و سیما و برخی مسئولین ارشد نظام فقط دو هزار دلار گرفته یعنی نهایت ارزش آن دویست میلیون تومان بوده .

این از خدا بی خبر حاضر شده برای گرفتن جان مسئولان نظام و صدا و سیمایی که شاید حجم تخریبات آن بعد از بمب باران به صدها میلیارد تومان بیرزد فقط با دویست میلیون دنیا و آخرت خود را نابود کند.

در ایام انتخابات چقدر هستند کسانیکه معیارشان فقط پول است و نه رضایت خداوند متعال و صلاح مملکت اسلامی ما. یک آقایی می گفت فقط پول یک جفت لاستیک ماشین به من بدن به فلان شخص رای می دهم یعنی این آقا حاضر هست دینش را یک جفت لاستیک بفروشد . چقدر سلبریتی که با پول می خرند تا به نفع یک کاندیدای خاص رای بدهد.

چقدر دهیارهایی که احزاب خاص سیاسی با وعده و وعید به سمت خاصی می کشانند تا رای مردم روستا را به کاندیدای خاصی سوق دهند. بعد می بینیم ممکن است کسی روی کار بیاید که احکام خدا را در این مملکت معطل کند .

و صد البته این دینداران واقعی هستند که در هر شرایطی حاضر نیستند دست از دین خود بردارند.

از خداوند متعال می خواهیم به همه ما چنان توفیقی دهد که همچون حضرت ابالفضل علیه السلام دینمان را نفروشیم.


[1] - تهذيب الأحکام , جلد۶ , صفحه۳۸۰